ببخشید ولی واقعا دیگه حوصله مراحل اشنا شدن و ندارم.
سعی دارم با همینایی هم که اشنا شدم ناآشنا شم، بنابراین گور بابای خودت و رنگ مورد علاقت.
دلم میخاد بخابم و وقتی بلند میشم،به کل یه ادمِ دیگه باشم.یه زندگیِ جدید،یه صورت جدید،یه ملیت جدید،یه ذاتِ جدید،انقدر همه چی جدید باشه که اصلا یادم نیاد کی بودم..و با همون آدم زندگیم و از نو شروع کنم..
بازم خوبه دوستم داشتی که این بلارو سرم آوردی اگه ازم بدت میومد چیکار میکردی.
كوروش یغمایی تو اتاقش داشت از تنهایی آتیش میگرفت، فریدون فروغی هم دیگه قوزک پایش یاری رفتن نداشتن، فرهاد هم خودشو دیده بود تو آیینه اما نشناخته بود، داشتن به تن ابی تبر میزدن، هایده نمیدونست چی بگه از دل تنگش، مهستی به خودش یادآوری میکرد بیرون از خونه دلا همه سنگ، حبیب هم مرد تنهایِ شب بود، گوگوش هم مرداب شده بود و همشون رو ما باهم هستیم.
بهم بگو؛ تموم چیزهایی که قرار بود اگه یه روزی نبودم من رو یادت بیارن، وقتی میبینیشون من رو به یاد میاری؟
خیلی دلم میخواست اینجا نباشم، تو این نقطه، تو این شرایط، تو این وضعیت. اما چه میشه کرد؟
سکوت میکنیم و ادامه میدیم.
درد و رنج کشیدن لزوما از ما آدم بهتری نمیسازه؛ ما مرتاض نیستیم که با ریاضتطلبی به کمال برسیم. گاهی آدم بهتری شدن در گرو سکون و سکوته، در نگاه کردن و یاد گرفتن، در کمتر صحبت کردن و بیشتر شنیدن، در عبرت گرفتن از گذشته و تجربهها. حتی گاهی اوقات، آدم بهتری شدن در اینه که تلاش نکنی آدم بهتری باشی.
چه هوای خوبی است؛ امروز چنان خوب است که نمیدانم چای بنوشم یا خودم را دار بزنم