قهوهی دیازپام
گفت: دستهایَت بهمانندِ سیمهایِ گیتار اند، غمگین و شاعر.
گفت: روح ات همانند نجوای ساز به پرواز در می آید، دست های زخمی ات همچون شاعرانی مرده بر میان دوات و قلم به رقص در می آیند
و خلاقیت در نطفه خفه شده ات دیر یا زود چشم به جهان میگشاید
سپس تو خواهی فهمید.. رنج و خالقیت در درون تو ریشه دارد
چتونه؟ چرا هر کاری میکنم هیچوقت براتون کافی نیست؟ چرا هر کاری میکنم خوشحال نمیشین؟ چرا هیچوقت نمیذارین براتون کافی باشم؟