درد به استخوان هایش نفوذ کرده بود. تنهایی خونش را در برگرفت. دانش او را به جنون کشانده بود، زیرا رویا می دید و رویا می دید. غیرممکنها از تاریکترین گودالها بیرون کشیده شد، به نور پرتاب شد و ناگهان به نظر رسید که تنها محدودیتهایی بود که او هنوز کشف نکرده بود. قلبِ توخالیِ وصله خورده اش آرزویی را احساس کرد که او را کاملاً منزجر می کرد. زیرا او چیزی را داشت که بیشتر آنها می توانستند تصور کنند. و با این حال احساس می کرد هیچ چیز نیست. انگار توهمی بود که به همه ی آنها تحمیل شده بود. گویی خوشبختی که به ارمغان آورد شبیه سازی مبهم بود، ذهن کسل ما فقط با آغوش باز می توانست آن را بپذیرد. و وقتی کسی به زور وارد ذهن فاجعه بار زیبایش می شد سلامت عقلش، یک نعمت یک نفرین یا یک موهبت بود.
اگه تو میتونی طوفان درون چشمام رو دوست داشته باشی، پس سزاوار دنیای درون قلب من هستی
بعضی وقتا فکر میکنم همه ی احساساتی که لازمه رو تجربه کردم و از اینجا به بعد دیگه احساس جدیدی نخواهم داشت. هرچی هست فقط ی نسخه ضعیفتر از احساساتیه که قبلاً داشتم! بخاطر همینه که دیگه چیزی نمیتونه تحت تاثیر قرارم بده.