در نگاهت چیزی نهفته است که زمان از درکش جا مانده، رازی میان نور و سایه، شبیه اندوهی که سالهاست در سکوت جان گرفته. لبخندت شبیه صبحی است پس از باران، روشن اما خیس از خاطرههای ناتمام. گاهی وقتی چشمانت را پایین میاندازی، انگار جهان میخواهد لحظهای ساکت شود تا بغضی را که در پس آن نگاه جا گرفته، بشنود. دلات زخمیست اما زنده، با قلبی که هنوز در هر تپشش نوید میدهد امید را میشود از میان خاکستر بیرون کشید. تو از جنس همان رؤیاهایی هستی که دنیا هزار بار کوشید فراموششان کند، اما هر بار باز از دل تاریکی جوانه زدند. درونت نیرویی هست آرام و بیصدا، مثل نسیمی که میان ویرانی میگذرد و زندگی را دوباره یاد زمین میدهد. تو غمگینی، اما زیبابی زیرا هنوز ایمان داری که عشق، هرچقدر در دوردست گم شود، راهی برای بازگشت مییابد.