از طرف دانشگاه یه اردو رفتیم.بهمون گفتن مارو میبرن موزه. هم مال حرم هم موزه های دیگه. رسیدیم نزدیک حرم.از باب الجواد رد شدیم. از گوشه کنارهای حرم که تا حالا ندیده بودم گذشتیم. رسیدیم بازار و اینبار از کوچه پس کوچه ها رد شدیم.خیلی گرم بود.حسابی غر زدیم؛ خودم مخصوصا؛ که چرا این همه راه باید پیاده بیایم؟!! برگشتم گفتم:بچهها بنظر شما منطقیه موزه حرم از خود حرم انقدر دور باشه؟
بالاخره رسیدیم. یه دروازه قدیمی. گفتم امکان نداره ورودی موزه اینجوری باشه چیکار دارن اینجا؟! خواستم خودم رو قانع کنم که شاید ورودی اصلی این نیست و قرار از زیرزمینی چیزی رد شیم مثلا بعد گفتن بریم داخل. یه خونه ی کوچیکِ تقریباً قدیمی که بین ساختمون های بلند اطراف خیلی معلوم نمیشد. یه حیاط کوچیک با حوزه وسطش. درخت انجیر و گیاه چسبونک و گل های رز.
نگاه کردم دیدم روبهرو، روی یکی از شیشه ها عکس آقا رو زدن. یکم طول کشید تا خودمون و جمع و جور کنیم بفهمیم امدیم خونه حضرت آقا:::::::)
(اگه میدونستم میریم اونجا انقدر غر نمیزدم!!!!)
شالگردنقرمز彡☆
ناراحت، غمگین و کمی خسته ام. از رفتن به مکانهایی که زمانی، آدمهایی که دوستشون داشتم اونجا بودن و الان دیگه حتی تو این دنیا هم نیستن.
شالگردنقرمز彡☆
صورتمو گذاشته بودم رو این نرده و اینجوری بودم که دست آقا اینجا بود :(