eitaa logo
ڪانال•roomanــہـہـ۸ــہـ♥
103 دنبال‌کننده
385 عکس
23 ویدیو
6 فایل
‹ مثـلـا‌آرامـش‌بـا‌یـہ‌لیـواݩ‌آبمـیوه... › #بزن‌بـی‌صـدا https://harfeto.timefriend.net/16789757871311 مدیر: @Bhvgcfcf زاپاس؛ https://eitaa.com/joinchat/2187002315C4b02196e00 •┈┈••✾❀🍃♥️🍃❀✾••┈┈•
مشاهده در ایتا
دانلود
💕🎀💕🎀💕🎀💕🎀💕🎀💕🎀 💕🎀💕🎀💕🎀💕🎀💕🎀💕 🎀💕🎀💕🎀💕🎀💕🎀💕 💕🎀💕🎀💕🎀💕🎀💕 🎀💕🎀💕🎀💕🎀💕 💕🎀💕🎀💕🎀💕 💕🎀💕🎀💕🎀 🎀💕🎀💕🎀 💕🎀💕🎀 🎀💕🎀 💕🎀 🎀 💌 ♥🖇 ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ــ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ🌼🐥 -نگام کن امیر ! سرشو بلند کرد و زل زد تو چشمام با چشمای خیس از اشکم به چشمان به رنگ شبش خیره شدم لب زدم: قول میدی...زود برگردی؟ امیر اما با اطمینان توی چشماش نگاهم کرد و گفت: آره خانم...قولِ قول! سرمو انداختم پایین زل زده بودم به گلای دامن میخواستم نزارم بره! ولی من سوگندی بودم که!میدونستم تو کربلا بی بی از سایه سرش از برادرش از پسراش و از همه مردایی که تیکه گاهش بودن گذشت بخاطر حسینش(ع)،بخاطر حق! اینکه من میتونن الان دقیقا حال بی بی رو درک کنم مثله یه معجزه است برای سوگند و بی قید و بندی که سه سال پیش دفنش کردم و این سوگند زنده شد. من کاری برای این خاندانی که مثل جونم شاید حتی بیشتر عاشقشونم نکردم‌. برای لحظه ای نگاهمو دادم به امیر طاها ولی حالا که میتونم عزیز بدم براشون...جلوشو بگیرم؟ نه من نمیتونم اونوقت چطور جواب این شرمندگی رو بدم اگه توقیامت بگن چیکار کردی واسه امامت، واسه بی بی..." چی بگم اون موقع؟ اقامو میسپارم دست بی بی هر چی صلاحه این زندگیه ان‌شاءالله -با..با‌شـ..ه برو به چشمای قرمزم زل زد. امیر:اینطوری نکن سوگند دلم و خون نکن. سرمو زیر انداختم. چجوری میخواد گریه نکنم؟مگه من دل ندارم؟ بعد این همه خاطره اخه چجوری! -نمیتونم!چجوری میخوای گریه نکنم؟! امیر طاهاپوفی کرد و گفت: عزیزم،قول دادم بهت.. اخه چرا بایدگریه کنی؟! جوابی نشنید پاشدم رفتم آشپزخونه و یه لیوان اب واسه خودم ریختم. اب و یه نفس سر کشیدم. -کی میری امیر؟ پس از چند ثانیه امیر گفت: پس فردا..اعزام میشیم سوگند... -کی برـمیگردی؟ جوابی نشنیدم که پلکمو باز کردم و به امیر خیره شدم. -امیــر؟ امیر;هر وقت خدا بخواد! -یه زمان حدودی بگو لاقل. امیر نگاهم کرد چند ثانیه خیره موند. طاها:حدودا چهار ماه دیگه ان‌شاءالله! -تا اون موقع مرضیه میشه یه سال و سه ماهش طاها:ان‌شاءالله! -اره...ان‌شاءالله:) این دوروز مثله برق و بادگذشت و وقت رفتن امیر طاها فرا رسید. 💕🎀💕🎀💕🎀💕🎀💕🎀💕🎀💕 💬ادامـــــہ دارد...
💕🎀💕🎀💕🎀💕🎀💕🎀💕🎀 💕🎀💕🎀💕🎀💕🎀💕🎀💕 🎀💕🎀💕🎀💕🎀💕🎀💕 💕🎀💕🎀💕🎀💕🎀💕 🎀💕🎀💕🎀💕🎀💕 💕🎀💕🎀💕🎀💕 💕🎀💕🎀💕🎀 🎀💕🎀💕🎀 💕🎀💕🎀 🎀💕🎀 💕🎀 🎀 💌 ♥🖇 ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ــ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ🌼🐥 امدیم فرودگاه کل راه اشک ریختم. امیر طاها با خانوادش و خانواده من که خدا حافظی کرد امد سمت من و مرضیه... مرضی و تو آغوش گرفت و به خودش فشرد مرضی:ب‌..ابا؟ امیر:جانم بابایی؟ مرضی:توجامیلی؟ امیر دستی به موهای مرضیه کشید وبا لبخند گفت: میرم جهاد کنم بابا! بازم اشکام جاری شد بی بی اقامو به شما سپردم. مرضی:منم بیام؟ امیر خنده ارومی کرد و گفت: نه بابایی اونجا جایه دخترا نیست. مرضی:باشه مضیه نمیا امدی بلای من لواشک بقل بابایی. امیر مرضیه رو بغل کرد و گفت :چشم دخترم بابا فدات شه. به چشمای اشکیم نگاه کرد امیر:خواهش میکنم گریه نکن سوگندم..." با هق هق ناشی از گرفتی گلوم و گریه هام با لحن خودش گفتم; -دست خودم نیست امیرم..." امیر یه لحظه سرشو زیر انداخت چونش لرزید. امین که رفته بود سوریه خوبیش اینه میش همن دستامو تو دستاش گرفت و گفت: نگام کن سوگند. اروم اروم نگاهمو به صورتش سوق دادم! امیر:بهت قول دادم سوگند تو ام تو این مدت حواست به مرضیه باشه خانمم! سرمو تکون دادم و لبمو گاز گرفتم تا بغضمو نگه دارم! امیر بغلم کرد سرمو رو سینش گذاشتم و بغضم شکست. هق هق کردم که من و بزور از خودش جدا کرد. اونم بغض داشت و نمیخواست جلوی ما بشکنه امیر طاها :مراقب خودتون باشین یا حق دستشو بلند گرد و سریع از ما دور شد. مامانم بغلم کرد که بازم گریه کردم اما مامان سعی داشت ارومم کنه مرضیه بغل ستاره بود و سارا هم مامانشو اروم میکرد. ۳روز به ماهه محرم مونده نذر صاحب عذا کردم که قورمه سبزی بپزم و پخش کنم. ـ ـ ـ ـ ،ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ🌿 امروز روز سوم محرم الحرامه روز حضرت رقیه جانم. امشب خونه من روضه گرفتم البته فقط دو ساعت یه چند تا از خانمای فامیل‌ در و همسایه رو دعوت کردم و روضه خون دعوت کردم. سمیرا و مریم و سارا و ستاره امدن کمکم حلوا وشربت درست کردیم و خرما و رزق بسته بندی کردیم خونه رم اماده کردیم 💕🎀💕🎀💕🎀💕🎀💕🎀💕🎀💕🎀 💬ادامـــہ دارد...
شهادت امام جواد تسلیت...🖤
خب یسری نظر منفی داشتیم که عیب نداره به نظرتون احترام میزارم ولی بازم میگم سعی کنید از یه چیزی هم خوشتون،نمیاد نرم تر بگید طرف مقابل ناراحت نشه
درضمن پایان داستان خوشه
💕🎀💕🎀💕🎀💕🎀💕🎀💕🎀 💕🎀💕🎀💕🎀💕🎀💕🎀💕 🎀💕🎀💕🎀💕🎀💕🎀💕 💕🎀💕🎀💕🎀💕🎀💕 🎀💕🎀💕🎀💕🎀💕 💕🎀💕🎀💕🎀💕 💕🎀💕🎀💕🎀 🎀💕🎀💕🎀 💕🎀💕🎀 🎀💕🎀 💕🎀 🎀 💌 ♥🖇 ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ــ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ🌼🐥 سمیرا :سوگند میوه رو تو بسته ها بزارم دیگه؟ _اره دیگه عزیز من پس میخوای بدی دستشون؟! در حال رفت و امد بودیم تو خونه و دنبال کار وه سه تا از خانما امدن دو نفر که همسایه بودن یکیشونم که مریم بود من تو اشپزخونه مشغول بودم که دیگه کم کم خونه پر شد و صدای هم همه ها بالا گرفت. شربتارو ریختم لیوان های یبار مصرف تو سینی _مریم اینو ببر مریم به حرفم گوش کرد و سینی و برداشت و رفت تو یه سینی دیگه هم شربت چیدم و دادم سمیرا برد. بعد از یه ربع که پذیرایی کردیم روضه خون امد. -سلام بهاره خانم خوش امدین بهاره(روضه خون): سلام سوگند جان خوبی دخترم ممنون عزیزم -بفرمایید بشینید. رفتم یه لیوان شربت براشون اوردم. نشستن و روضه شروع شد. جلو در آشپزخونه نشستم! و همه وجودم اختصاص دادم به صدای روضه" " انشب...با پای برهنه دوییدم میان بیابان💔 بابا جان کسی حواسش به من نبود تموم خیمه هارو اتیش زدن بابا بابا عمه تنها موند.خیلی زدنش بابایی چشم تورو دور دیدن چشم عمو رو دور دیدن به ما بی احترامی کردن باباجون جسارت کردن به عمه زینبم باباجون بهم بگو چی به سرت امده؟! داداشم علی اکبر برا چی نیومده؟! هر کی صورتم رو دیده میگه چون زهرا شده صورت مادر تو اخه مگه چطور شده؟! باباجون داداش علی رو به کجا بردی بابا بچه ها میگن اونو پیش خدا بردی بابا باباجون بهم بگو بر سر تو چی امده داداشم علی اکبر برا چی نیومده؟! من نمیفهمم بابا بعضیا باهم چی میگن؟ هنه بم میگن یتیم.بابا یتیم به کی میگن؟ مگه هر کی که باباش رفته سفر یتیم میشه؟ یا یتیم اونه که تو خرابه ای مقیم میشه؟ اینجا با زخم زبون آتیش به دل ها میزنن اینجا رسمشون بده بچه یتیمو میزنن... ز شراره غم‌میسوزم به تمامیه وجود دوباره باید بخونم یکی بود یکی نبود. باباجون دردت به جونم باباجون دردت به جونم...🥀 "روضه ادامه داشت خانما گریه میکردن خودمم حال خوشی نداشتم یک ساعت و نیم روضه خون خوند و اخرش زیارت عاشورا خوندیم بعد از اون حلوا وشکلات و خرما اوردیم و پخش کردیم چایی روضه هم دیگه نگم...!❤️ مراسم که تموم شد و همه رفتن باز یه نوحه گذاشتم و گریه کردم مرضیه خوابیده بود ولی به صدای نوحه عادت داره همیشه تو خونه تنهام نوحه میزارم . انقدر سرم گیج میرفت که دیکه نمیتونستم رو پامم وایسم سمیرا کلید خونه رو داشت،صداشو شنیدم خواستم بلند شم،نتونستم" سمیرا امد داخل سمیرا:وای سوگی ببخشید گوشیم جا موند اینجا جوابی ندادم رفت تو اتاق مرضی و برگشت نگاهم کرد و وقتی دقیق شد تو صورتم گفت: سوگند چته چرا زرد شدی تو؟ امد نوحه گوشیو قطع کرد و بغلم نشست نگران شده بود ولی حالت تهوع و سرگیجم ناشی از گریه کردنم اجازه نمیداد جوابشو بدم سمیرا:سوگند؟ابجی؟چیشده قربونت برم حالت بده؟ سرمو تکون دادم. خواستم کمکم کنه پاشم که یهو... 💕🎀💕🎀💕🎀💕🎀💕🎀💕💓💕🎀 💬ادامــــــہ دارد...
یکیتون فکر کنم تو کانال روبیکاست نظرش مربوط به پست های جلو تره ولی میخواستم بگم این قضیه ایه که من نوشتم اگه خیلی زود دارم میگذرونم واسه اینکه اون زمان مدرسه داشتم و دنبال این بودم زودتر بنویسم رمان رو ولی شاید فصل دوم داشته باشه
۱.❤️ ۲.❤ ۳.💛 ۴.💛
۱.بله کلیپ میزارم الان! ۲.احترام میزارم،به نظرتون اما خیلی رمان ها بوده که از شغل هنسرشون خبر نداشتن ولی چرا ایا یکی شمارو اینجوری تهدید میکرد انجام،نمیدادین!؟ ۳🙂💔 ۴.🦋❤️
۱.ببخشید💔 ۲.زنده میمونه ۳.به نظرتون،احترام،میزارم و دلیلش رو هم،بالا گفتم🙂💔
از این،به بعد هم،کاری ندارم نظر میدین یا نه دو پارت میدم،میرم ناشناس هم که باشه خاک بخوره واسه خودش🙂