#دوازدهمینچلهتوسلبهشهدا
#شهدای_نیروی_انتظامی (ناجا)
#روز بیستویکم
❤️🔥هدیه «سوره قدر» به شهید والامقام «مهدی آزمون»
♦️۱۶ شهریور ماه مأموران گشت کلانتری ۱۱ شهرستان آبادان حین گشتزنی به یک دستگاه خودروی پژو مشکوک شدند و برای بررسی بیشتر با رعایت حقوق شهروندی دستور ایست صادر کردند. خودروی مورد نظر بلافاصله بدون توجه به ایست پلیس متواری شد و پس از تعقیب و گریز و درگیری مسلحانه سارق مسلح با پلیس، خودروی پژو متوقف شد که ناگهان شرور مسلح از خودروی پژو پیاده شد و به سمت مأموران گشت کلانتری به صورت مستقیم با اسلحه کلاش تیراندازی کرد. در این ارتباط مأمور جان بر کف ناجا سرگرد مهدی آزمون بر اثر اصابت گلوله و شدت جراحات وارده پس از انتقال به بیمارستان به درجه رفیع شهادت نائل شد.
🥀 @yaade_shohadaa
✍️ #تنها_میان_داعش
#قسمت_هشتم
💠 دستم به دیوار مانده و تنم در گرمای شب #آمرلی، از سرمای ترس میلرزید و صدای عباس را شنیدم که به عمو میگفت :«وقتی #موصل با اون عظمتش یه روزم نتونست #مقاومت کنه، تکلیف آمرلی معلومه! تازه اونا #سُنی بودن که به بیعتشون راضی شدن، اما دستشون به آمرلی برسه، همه رو قتل عام میکنن!»
تا لحظاتی پیش دلشوره زنده ماندن حیدر به دلم چنگ میزد و حالا دیگر نمیدانستم تا برگشتن حیدر، خودم زنده میمانم و اگر قرار بود زنده به دست #داعش بیفتم، همان بهتر که میمُردم!
💠 حیدر رفت تا فاطمه به دست داعش نیفتد و فکرش را هم نمیکرد داعش به این سرعت به سمت آمرلی سرازیر شود و همسر و دو خواهر جوانش #اسیر داعش شوند.
اصلاً با این ولعی که دیو داعش عراق را میبلعید و جلو میآمد، حیدر زنده به #تلعفر میرسید و حتی اگر فاطمه را نجات میداد، میتوانست زنده به آمرلی برگردد و تا آن لحظه، چه بر سر ما آمده بود؟
💠 آوار وحشت طوری بر سرم خراب شد که کاسه صبرم شکست و ضجه گریههایم همه را به هم ریخت. درِ اتاق به ضرب باز شد و اولین نفر عباس بود که بدن لرزانم را در آغوش کشید، صورتم را نوازش میکرد و با مهربانی همیشگیاش دلداریام میداد :«نترس خواهرجون! موصل تا اینجا خیلی فاصله داره، هنوز به تکریت و کرکوک هم نرسیدن.» که زنعمو جلو آمد و با نگرانی به عباس توصیه کرد :«برو زودتر زن و بچهات رو بیار اینجا!»
عباس سرم را بوسید و رفت و حالا نوبت زنعمو بود تا آرامم کند :«دخترم! این شهر صاحب داره! اینجا شهر امام حسنِ (علیهالسلام)!» و رشته سخن را به خوبی دست عمو داد که او هم کنار جمع ما زنها نشست و با آرامشی مؤمنانه دنبال حکایت را گرفت :«ما تو این شهر مقام #امام_حسن (علیهالسلام) رو داریم؛ جایی که حضرت ۱۴۰۰ سال پیش توقف کردن و نماز خوندن!»
💠 چشمهایش هنوز خیس بود و حالا از نور ایمان میدرخشید که به نگاه نگران ما آرامش داد و زمزمه کرد :«فکر میکنید اون روز امام حسن (علیهالسلام) برای چی در این محل به #سجده رفتن و دعا کردن؟ ایمان داشته باشید که از ۱۴۰۰ سال پیش واسه امروز دعا کردن که از شرّ این جماعت در امان باشیم! شما امروز در پناه پسر #فاطمه (سلام الله علیهما) هستید!»
گریههای زنعمو رنگ امید و #ایمان گرفته و چشم ما دخترها همچنان به دهان عمو بود تا برایمان از کرامت #کریم_اهل_بیت (علیهالسلام) بگوید :«در جنگ #جمل، امام حسن (علیهالسلام) پرچم دشمن رو سرنگون کرد و آتش #فتنه رو خاموش کرد! ایمان داشته باشید امروز #شیعیان آمرلی به برکت امام حسن (علیهالسلام) آتش داعش رو خاموش میکنن!»
💠 روایت #عاشقانه عمو، قدری آراممان کرد و من تا رسیدن به ساحل آرامش تنها به موج احساس حیدر نیاز داشتم که با تلفن خانه تماس گرفت. زینب تا پای تلفن دوید و من برای شنیدن صدایش پَرپَر میزدم و او میخواست با عمو صحبت کند.
خبر داده بود کرکوک را رد کرده و نمیتواند از مسیر موصل به تلعفر برسد. از بسته بودن راهها گفته بود، از تلاشی که برای رسیدن به تلعفر میکند و از فاطمه و همسرش که تلفن خانهشان را جواب نمیدهند و تلفن همراهشان هم آنتن نمیدهد.
💠 عمو نمیخواست بار نگرانی حیدر را سنگینتر کند که حرفی از حرکت داعش به سمت آمرلی نزد و ظاهراً حیدر هم از اخبار آمرلی بیخبر بود. میدانستم در چه شرایط دشواری گرفتار شده و توقعی نداشتم اما از اینکه نخواست با من صحبت کند، دلم گرفت.
دست خودم نبود که هیچ چیز مثل صدایش آرامم نمیکرد که گوشی را برداشتم تا برایش پیامی بفرستم و تازه پیام عدنان را دیدم. همان پیامی که درست مقابل حیدر برایم فرستاد و وحشت حمله داعش و غصه رفتن حیدر، همه چیز را از خاطرم برده بود.
💠 اشکم را پاک کردم و با نگاه بیرمقم پیامش را خواندم :«حتماً تا حالا خبر سقوط موصل رو شنیدی! این تازه اولشه، ما داریم میایم سراغتون! قسم میخورم خبر سقوط آمرلی رو خودم بهت بدم؛ اونوقت تو مال خودمی!»
رنگ صورتم را نمیدیدم اما انگشتانم روی گوشی به وضوح میلرزید. نفهمیدم چطور گوشی را خاموش کردم و روی زمین انداختم، شاید هم از دستان لرزانم افتاد.
💠 نگاهم در زمین فرو میرفت و دلم را تا اعماق چاه وحشتناکی که عدنان برایم تدارک دیده بود، میبُرد. حالا میفهمیدم چرا پس از یک ماه، دوباره دورم چنبره زده که اینبار تنها نبود و میخواست با لشگر داعش به سراغم بیاید!
اما من شوهر داشتم و لابد فکر همه جایش را کرده بود که اول باید حیدر کشته شود تا همسرش به اسیری داعش و شرکای #بعثیشان درآید و همین خیال، خانه خرابم کرد...
ادامه دارد...
✍️نویسنده: فاطمه ولینژاد
🥀 @yaade_shohadaa
👆🏻فرازی از وصیت نامه شهید مدافع حرم مسلم نصر
💔راه نجات از فتنهها...
#رفیق_شهید
#امام_زمان
🥀 @yaade_shohadaa
💚«سین»هایی برای رسیدن به «شین» شهادت
💛موقع تحویل سال، سفره هفت سین میانداختند. قرآن و آینه قبل از هر چیز در سفره بود.
هر «سین» که روی سفره گذاشته میشد، نشانی از جنگ را با خود به همراه داشت. سینهای سفرهها بسته به نوع رسته بچهها متفاوت بود.
در تخریب که بیشتر با مین سروکار داشتند به نحوی بود و در زرهی به نحو دیگر و به همین ترتیب در سایر واحدها. سینهای سفره هفت سین جبهههای جنگ به فراخور در دسترس بودن اقلام و وسایل متفاوت بود. گاهی سجاده، سربند، سنگ، سیم خاردار، سیمچین، سلاح، سیمینوف، سرنیزه، سوزن اسلحه و... سینهای سفره هفت سین رزمندگان بود؛گاهی هم سینهای موجود عبارت بود از:
مین سوسکی، مین سبدی، سیم تله، سی چهار (نوعی خرج و مواد منفجره غیر حساس)، سمبه و...
در برخی سنگرها سیب و سماق هم بود و در برخی دیگر تنها از ادوات نظامی که با حرف «سین» آغاز میشد، استفاده مینمودند.
گاهی که سین کم میآمد، سنگر و یا سیدِ حاضر در جمع را سین هفتم میگرفتند.
سفرهای هم وجود نداشت و رزمندگان با انداختن چفیه و تکه پارچهای تمام وسایل را روی آن میگذاشتند.
آنها هر روز با تمام این «سین»ها زندگی میکردند. «سینهایی» که پلی بود برای رسیدن به «شین» شهادت.
✍🏻به یاد شهدا و خانوادههای شهدا
#رفیق_شهید
#امام_زمان
🥀 @yaade_shohadaa
💔بخوان دعای فرج را؛ دعا اثر دارد...
#دعای_الهی_عظم_البلاء 🥀
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج 🤲🏻
#امام_زمان
🥀 @yaade_shohadaa
7.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❤️ سفارش ویژهی استاد شجاعی برای لحظه تحویل سال
🥀 @yaade_shohadaa
Madahi Mehdi Sin Mesl Sofre Roghaye.mp3
4.61M
💚 این سینهای خواستنی، روزی امسال همگی ان شاءالله
💔 التماس دعا
🥀 @yaade_shohadaa
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
رفقا
خدا رو شاکریم که توفیق داشتیم یه سال دیگه در کنارتون باشیم و با عشق به شهدا و از عمقِ جان برای کانال محتوا تهیه کردیم...☺️
قطعا فاصله داریم تا ایده آلی که در ذهن داریم، اما این تلاش خالصانه انگیزهای نداشته و نداره جز زنده نگهداشتنِ
یادِ شهدا❤️
ان شاءالله سیدالشهدا و شهدا از ما بپذیرن...🤲
سالتون زیر نگاه خاصِ شهدا ان شاءالله🤲💚
🥀 @yaade_shohadaa