نگاه کنین این ترم خیلی وحشتناک شده یجوری که بعضی درسامون اصلا شروع نشده😨و خوب بعضی هاشون دروس تخصصی هستن🤦♀
مثلا ما الان برای کارآموزی میریم بخش آمار ولی ما حتی درس تئوریش رو هنوز نخوندیم🦦
بعد تعدادمونم زیاده اتاق کوچیک خوب مسئولای اون بخش کار دارن یکم چیزایی که لازم بود رو یاد میدن میگن پاشید برید ،ولی ما در اصل باید از ساعت۸بریم تا۲بعد از ظهر و میترسیم استاد بیاد ببینه نیستیم بد بشه😮💨
سه شنبه عملا تو سرما علاف بودیم ببینیم چیکار کنیم نمیتونستیمم بریم خونه
بعدش قرار گذاشتم از نماینده خواستیم به استاد بگه ما کاری تو بیمارستان نداریم چیکار کنیم
خودمونم قرار گذاشتیم چهارشنبه بریم یه دو ساعت بشینیم برگردیم
این داستان ادامه دارد...
#خاطراتیکدانشجو 📝
خلاصه من با یکی از بچه ها خونمون نزدیک همه سر یه کوچه قرار میزاریم اونجا همو میبینیم سوار اسنپ میشیم میریم
دیروز حاضر شدم برم(خیلیم ریلکس بودم🤦♀🤣)قرار بود ساعت ۹:۳۰بیمارستان باشیم،با همکلاسیمم ساعت۹:۱۰قرار داشتیم.
موقع رفتن گفتم امروز روپوش سفیدمو نمیبرم نمیخواد 🤔رفتم رسیدم سر کوچه . همکلاسیم گفت: زهرا گروه رو چک کردی؟
من:چی رو(در حال گفتگو اسنپ رو زدم)
+استاد گفته امروز میاد بیمارستان به ما سر بزنه
بعد اسنپ افتاد منم رفتم گروه رو چک کنم ببینم چی گفته و دیدم بلهههههه استاد امروز قراره بیاد و ما به جای ساعت ۸ تازه الان داریم میریم
به همکلاسیم گفتم من روپوشم رو نیاوردم گوشی رو بگیر تا اسنپ بیاد من برم بیام
بعد تو فکرکن با چادر دارم میدوام سر کوچمونم نونواییه کسایی که داشتن نون میخریدم به من نگاه میکردن😂رفتم فوری تندتند در زدم گفتم مامان اون روپوش سفید منو بنداز تو یه کیسه پلاستیکی بده اسنپ الان میاد
مامانمم هول کرد فقط روپوشمو آورد گفتم بیخیال تو دستم میبرم. ببین شرایط چه جوری بود مامانم گفته بدو🤦♀🤣
فکرکن دارم نفس نفس میزنم یه دستم روپوشه همزمان کیفمو به زور نگه داشتم چادرمم از سرم افتاده به زور با دستم نگه داشتم و در این لحظه خودکار های زیبام تصمیم گرفتن از کیفم بیوفتن🤦♀برگشتم از زمین برداشتمشون و عه بدو
دوباره مردم نونوایی درحال نگاه به من👁👁
دیدم دوستم نیست داشتم میدوییدم ببینم تو کدوم ماشین نشسته(مستقیم فقط داشتم میرفتم) یهو صداشو شنیدم نگاه کردم دیدم اونوره خیابونه
رفتم سوار شدم ولی مُردم🤣همش نفس نفس میزدم اونم خنده اش گرفته بود
دعا دعا میکردیم استاد دیر بیاد و اسنپم مکالمون رو شنید انصافی سریع رفت😂
این داستان ادامه دارد...
#خاطراتیکدانشجو 📝
یادم باشد
لحظه تاریخی برخورد دو سس با همدیگه
از فردا یه لباس به شکل خرس از جنس شیشه ضد گلوله میپوشه😂
ولی بادیگارداشم انتظار نداشتن کسی با این کار داشته باشه یکی دو ثانیه مغزشون ارور داد وقتیم که فهمیدن چیشد عههه عههههههههه🤣
فکت:
در جملات بعدیم اسم نمیبرم ولی شما میفهمید کیارو میگم
ببین به جون شاه سو قصد شد😠همش تقصیر ج.ا😤اونا چشم ندارن شاه مارو ببینن🤬ذزغهلحخدحخرفیقسق(زبانشون)
ذهنم هرچند وقت یبار اینو برام پخش میکنه:
سرشارم از جوانی هرچند پیر دهرم
چون سرو در خزان نیز رنگ بهار دارم
یا صاحب زمان (عج) حواست به ما باشه تا اومدن تو در راه درست بمونیم و وقتی اومدی ما شرمنده نشیم، لطفاً هم زودتر بیا🥲❤️
اللهم عجل لولیک فرج 🤲