رفتیم تو پاساژ و ایشون دور از چشم من برام اینو خرید.
نگاهش کنید توروخدا .... بانمک نیست؟
فنجون فیلی 🐘
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
خدا از بزرگی کمش نکنه این رفیقمو 😔🤌 شاد می کنه آدمو ...
بالاخره خوندن این دو جلد کتاب تموم شد.
آخیش!
حالا می تونم با خیال راحت منتظر چاپ جلد سومش بشینم 😂🤌
بریم پارت گذاری زادگان تاریکی رو استارت بزنیم✨🤝
«بسم الله الرحمن الرحیم»
#زادگان_تاریکی 👁🩸
#پارت_۱
سلسیانا دستش را محکم می فشارد. احساس می کند این بار آخریست که می تواند به آن چشمان تیره خیره شده و پنهانی معنای پشتشان را بخواند.
دوست داشت همانجا زانو زده و از او بخواهد اندکی بیشتر بماند حتی با اینکه خودش می دانست شدنی نیست.
وضعیت مرد نیز بهتر از حال و روز او نبود.
درحالی که تک تک اجزای بدنش از او فرار را می خواستند تصمیم گرفت بماند و بدن سرد دختر را در آغوش گرم و شعله ور خود بگیرد.
دستش را دور شانه های ظریف او می اندازد و سعی می کند دلگرمش کند.
« چیزی نمیشه. از دستشون فرار می کنیم. خودمون سه تایی. می ریم یه جایی که هیچ کس نتونه پیدامون بکنه.»
قدرت سخن را نمی توان نادیده گرفت.
در ابتدا به تنهایی حروفی بی معنی هستند و بعد که گرد هم می آیند کلمه ای نسبتا معنادار می سازند. کلمات روی هم دیگر تلنبار شده و تبدیل به جمله ای می شوند که می تواند انسان را از این رو به آن رو کند.
دختر خودش را عقب کشید و درحالی که حصار دستانش را برای نوزادی که در آغوشش بود تنگ تر می کرد به ناجی اش چشم دوخت.
نمی خواست حتی یک ثانیه از با او بودن را تلف کند.
« من و این بچه منتظرت می مونیم. لطفا زود برگرد.»
نوزاد دو ماهه در آغوش مادرش بی تابی می کرد.
بدنش را سخت کرده بود و دست و پایش را با تمام قدرتی که یک شیرخوار می توانست داشته باشد تکان می داد.
با اینکه هیچ کس نمی دانست دقیقا چه در سر بچه می گذرد اما گویا او هم از آینده ای که در پیش رو داشتند می ترسید.
با به دنیا آمدنش راه نفس را برای والدین خود بسته و عملا آنها را در هچل انداخته بود.
تقصیری نداشت ؛ خودش که نمی خواست به این دنیا چشم باز کند.
صدای قدم برداشتن نگهبان ها در راهرو پخش می شد. مشخص بود هیچ تلاشی برای پنهان کردن حضورشان نمی کردند.
زن با ترس درحالی که نوزاد را درون پارچه ای سفید و ابریشمی می پیچید با علجه گفت:
« باید بری. دیگه وقتی نمونده.»
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)