#زادگان_تاریکی 👁🩸
#پارت_۱
سلسیانا دستش را محکم می فشارد. احساس می کند این بار آخریست که می تواند به آن چشمان تیره خیره شده و پنهانی معنای پشتشان را بخواند.
دوست داشت همانجا زانو زده و از او بخواهد اندکی بیشتر بماند حتی با اینکه خودش می دانست شدنی نیست.
وضعیت مرد نیز بهتر از حال و روز او نبود.
درحالی که تک تک اجزای بدنش از او فرار را می خواستند تصمیم گرفت بماند و بدن سرد دختر را در آغوش گرم و شعله ور خود بگیرد.
دستش را دور شانه های ظریف او می اندازد و سعی می کند دلگرمش کند.
« چیزی نمیشه. از دستشون فرار می کنیم. خودمون سه تایی. می ریم یه جایی که هیچ کس نتونه پیدامون بکنه.»
قدرت سخن را نمی توان نادیده گرفت.
در ابتدا به تنهایی حروفی بی معنی هستند و بعد که گرد هم می آیند کلمه ای نسبتا معنادار می سازند. کلمات روی هم دیگر تلنبار شده و تبدیل به جمله ای می شوند که می تواند انسان را از این رو به آن رو کند.
دختر خودش را عقب کشید و درحالی که حصار دستانش را برای نوزادی که در آغوشش بود تنگ تر می کرد به ناجی اش چشم دوخت.
نمی خواست حتی یک ثانیه از با او بودن را تلف کند.
« من و این بچه منتظرت می مونیم. لطفا زود برگرد.»
نوزاد دو ماهه در آغوش مادرش بی تابی می کرد.
بدنش را سخت کرده بود و دست و پایش را با تمام قدرتی که یک شیرخوار می توانست داشته باشد تکان می داد.
با اینکه هیچ کس نمی دانست دقیقا چه در سر بچه می گذرد اما گویا او هم از آینده ای که در پیش رو داشتند می ترسید.
با به دنیا آمدنش راه نفس را برای والدین خود بسته و عملا آنها را در هچل انداخته بود.
تقصیری نداشت ؛ خودش که نمی خواست به این دنیا چشم باز کند.
صدای قدم برداشتن نگهبان ها در راهرو پخش می شد. مشخص بود هیچ تلاشی برای پنهان کردن حضورشان نمی کردند.
زن با ترس درحالی که نوزاد را درون پارچه ای سفید و ابریشمی می پیچید با علجه گفت:
« باید بری. دیگه وقتی نمونده.»
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
#زادگان_تاریکی 👁🩸
#پارت_۲
صدای کف نیزه هایی که بر زمین می خورد و صدای همهمه ای که خارج از اتاقش هر لحظه بالاتر می رفت او را بدجوری ترسانده و مغزش را از کار انداخته بود.
متوجه نشد فرزندش دهان به گریه باز کرده و حتی نفهمید شخصی که عاشق اش است دقیقا چه زمانی از پنجره به بیرون پریده است.
زمانی که در اتاقش را با لگد باز کردند انگار حرمت ها نیز شکسته شد.
نوزادی که با دهان باز و دستانی مشت شده گریه می کرد را به سینه اش فشرد و ابرو در هم کشید.
نباید نشان می داد ترسیده است.
اگر نگهبانان می فهمیدند ترس سر تا پایش را در بر گرفته دیگر از او حساب نمی بردند.
با محکم ترین صدایی که می توانست فریاد زد:
« کی بهتون اجازه داده اینطوری سرتون رو بندازید پایین و وارد اتاق من بشین؟ هیچ می دونید این کارتون چه عواقبی رو در پیش داره؟»
می دانست که همین الان نیز کسی از او حساب نمی برد.
نیم تاجی که بر روی مو های درخشان و سفیدش بود برای هیچ کدام از آن غول تشن ها اهمیت نداشت.
صدای ولیعهد در گوشش پیچید.
چند قدم به عقب برداشت و خودش را به پنجره رساند.
انگار می خواست با این کار شانس فرار و زنده ماند خود و فرزندش را بالاتر ببرد.
صدای قدم های کاریان محکم و با ثبات بود.
درحالی که یک دست بر روی قبضه ی شمشیر طلا نشان اش داشت در چهارچوب در اتاق خواهرش ایستاد و نگاهی گذرا به همه جا انداخت.
از روی صورتش هیچ چیز را نمی شد خواند. با لحنی سرد گفت:
« همه جا رو بگردید. نمی تونه زیاد دور شده باشه.»
زمانی که نگهبانان با جدیت مشغول گشتن اتاق و زیر و رو کردن وسایل شدند سلسیانا سعی کرد تمام قدرتش را جمع کند و علیرغم محدود کننده ای که دور مچ دستانش بود ، از خودشان دفاع کند.
برق درون چشمانش سوسو می زد و در نوک انگشتانش جرقه های درخشان نمایان بودند.
می دانست بیشتر از این نمی تواند پیش برود.
از درون احساس می کرد کاملا از نیرو تخلیه شده و دیگر هیچ چیز برای نشان دادن ندارد.
در عوض برادرش از همیشه قدرتمند تر بود.
با نگاهی سرشار از تحقیر به او زل زده بود.
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
#زادگان_تاریکی 👁🩸
#پارت_۳
«همینجا تمومش کن سلسیانای عزیزم. پدر بهت فرصت دوباره داده چرا داری به بخت خودت لگد می زنی؟»
پرده ها با باد تکان می خوردند.
آنقدر بلند بودند که تا وسط اتاق کشیده شده بودند.
بوی گل و گیاهان خشک شده از باغچه ای که زیر پنجره بود بلند شده و ماه درخشان تر از همیشه وسط آسمان ماه بودنش را به رخ می کشید.
سرمای زمستان باعث نمی شد دختر حتی یه ذره هم بلرزد.
نگاه کاریان به دستان خواهرش کشیده شد.
نوزادی که در اوج ترس می گریست و از شدت گریه به لرزه افتاده بود.
می توانست از همانجا و درون تاریکی اتاق نشان تاریکی را بر روی ساعدش تشخیص بدهد.
همان نمادی که برخلاف نماد روشنایی سلطنتی خانواده شان بود.
پوزخندی صدا دار زد و شمشیرش را غلاف کرد.
بی توجه به نگهبان ها که از اتاق بیرون می رفتند تا در باغ به دنبال آن مجرم بگردند ، چند قدم به سوی خواهرش برداشت.
« به خاطر اون بچه است مگه نه؟ به خاطرش احساس سرافکندگی می کنی. بذار تورو از این بار سنگینی که روی دوشته خلاص کنم خواهر. اون بدبیاری رو بده به من.»
زن چنان محکم فرزندش را به خود چسبانده بود که انگار با ارزش ترین دارایی عمرش است.
فریاد زد:
« دستت به آسیلورا نمی خوره! باید اول از روی جنازه ی من رد بشی.»
« فکر کردی کشتن تو برای من کاری داره؟»
صدای مرد بی رحمانه از بین لب هایش بیرون می آمد.
دستش را دوباره به طرف شمشیرش برد و این بار آن را کاملا از غلاف بیرون آورد.
سلسیانا دستش را به طرف گرنبندی برد که همیشه بر گردن می انداخت.
نماد گوزنی که همیشه الهام بخش و روشنایی زندگی اش بوده است.
چشمانش را بست و در دل با خدای خود سخن گفت:
« خدای یگانه ، خدای آتش... تمنا می کنم... لطفا...»
تیغه ی شمشیر بالای سرش درخشید و هوای اطراف خود را برش داد.
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
در این فرایند کوفته سازی بنده متاسفانه نتونستم شرکت کنم چون مشغول نوشتنم.
ببینم امروز هم می تونم سه پارت بدم یا نه 🤝
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
خوشم از خودم میاد که هیچ وقت تایپ کردنم فرمول و قوائد خاصی نداشته و نداره 😔