eitaa logo
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
1.2هزار دنبال‌کننده
4.4هزار عکس
1.3هزار ویدیو
25 فایل
به‌نام‌ِحضرت‌دوست‌که‌هرچه‌داریم‌از‌اوست.. صرفا‌برای‌نشان‌دادن‌آنچه‌در‌حوالی‌ِروزگارمان‌می‌چرخد.. اگر‌میل‌به‌ماندن‌داری، خوش‌آمدی. گروه نویسندگی https://eitaa.com/joinchat/1182204739C38e5f270d3 تبلیغات کانال: https://eitaa.com/shahabtab
مشاهده در ایتا
دانلود
👁🩸 پاهای خیسش را درون دمپایی حصیری گذاشت و اجازه داد تا آب رودخانه آخرین اثرات گل ، شن و ماسه را از بین انگشتانش پاک کنند. رودخانه در پایین تپه واقع شده بود بنابراین مجبور بودند برای رسیدن به مسیر اصلی که به شهر می رسید ، تپه را بالا بروند. بعد از برداشتن همه ی لباس ها ، دو نفری سبد حصیری را از دسته ای که در طرفین داشت بلند کردند و هر چقدر هم که سنگین و طاقت فرسا بود تپه را با حوصله بالا رفتند. زمانی که پایشان به جاده ی خاصی رسید نفسشان را آسوده بیرون دادند. به خود زمانی اختصاص دادند تا دامن هایی که بالا داده بودند را پایین بدهند و دستی درون مو های بهم ریخته شان بکشند. هنوز کارشان تمام نشده بود که صدای کوبیده شدن سم های اسب بر روی زمین خاکی گوششان را پر کرد. ناویرا نالید: « ای بابا! دوباره؟» باید تا جایی که می توانستند از جاده فاصله می گرفتند. جاده ی آن قسمت باریک بود و معمولا هنگام رو به رو شدن دو اسب سوارکار ها مجبور می شدند احتیاط کنند. در غیر این صورت یکی از آنها به سمت پایین و به طرف رودخانه منهدم می شد. این قضیه درباره ی آدم ها نیز صدق می کرد. هر دو تا جایی که می توانستند خودشان را عقب کشیدند. از روی صدا ها مشخص بود افراد زیادی سوار بر اسب در حال حرکت اند. شیرین با نگرانی نگاهی به پیچ جاده انداخت. به لطف کوه استواری که آنجا واقع شده بود هیچ چیز نمی دیدند. « میگم ناویرا ، بهتر نیست یکم بیشتر بریم عقب؟ می خوای برگردیم طرف رودخونه؟» دختر اخم ریزی کرد و محکم گفت: « به اندازه ی کافی براشون جا باز کردیم. به مشکل بر نمی خورن. حتی اگه خیلی زیاد هم باشن می تونن پشت سرهم حرکت کنن.» « اما ...» نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
👁🩸 حرف شیرین در دهانش ناتمام ماند. درست در همین لحظه اولین اسب و سوارکارش بعد از پیچ جاده پدیدار شدند. ناویرا تمام تلاشش را کرد تا به آن سوارکار سیاه پوش خیره نشود اما زمانی به خودش آمد که متوجه شد آن غریبه نیز به او خیره شده و اسب خود را دقیقا جلوی پای آنها نگه داشته است. « شما دو نفر ، خبر دارید انتهای این مسیر به کدوم شهر می رسه؟» دختر حتی تلاش نکرد نگاهش را بدزدد یا سرش را به طرفی دیگر بچرخاند. ناخواسته محو چشمان تاریکی شده بود که از بین آن پارچه های تیره هویدا بودند. خیلی دیر متوجه شد تمام کسانی که بر روی اسب ها نشسته اند صورت خود را زیر پارچه ای مشکی پنهان کرده و فقط چشمانشان را بیرون گذاشته اند. همگی بیش از اندازه عجیب به نظر می رسیدند. نفهمید چه زمانی شروع به حرف زدن کرده است: « انتهای مسیر می رسه به شهر تیراسا آقا.» بعد از بیان کردن جمله به خودش لرزید. نمی خواست با آن مرد هم کلام شود پس چرا ناخودآگاه حرف زده بود؟ سرش را بالا گرفت و دوباره به چشمانش خیره شد. گویا نمی توانست در آن لحظه کاری به غیر از این بکند. دوست داشت تا ابد محو همان تاریکی بماند و درونش غرق شود. دمای بدنش پایین رفته و داشت به وضوح می لرزید با این حال در اعماق وجودش احساس سرخوشی عجیبی داشت. غریبه سرش را تکان داد. چشمش به گردنبند طلایی رنگی افتاد که دختر بر گردن انداخته بود. زیر نور خورشید می درخشید. « گردنبند خوشگلی داری بانو. می تونم از نزدیک ببینمش؟» ناویرا بدون درنگ دستش را به طرف گردنبند برد و آن را به راحتی آب خوردن باز کرد. درحالی که لبخند بر لب داشت قدمی به جلو برداشت و مطیعانه گفت: « البته آقا...» هیچ چیز احساس نمی کرد. مغزش سرد شده در حالی که می دانست قلبش از شدت گرما در حال انفجار است. نمی دانست باید چه کند. نمی دانست چرا این کار ها را انجام می دهد. نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
👁🩸 دستان یک نفر بر روی شانه اش نشست و او را محکم به عقب کشید. شیرین درحالی که با تعجب و ترس تماشایش می کرد پرسید: « داری چکار می کنی؟ » دختر حتی سرش را نیز برنگرداند. دستان شیرین را کنار زد و بی روح گفت: « خودم می دونم دارم چکار می کنم.» نمی دانست چه می کند. اگر واقعا چیزی را در آن لحظه درک می کرد همین بود که نمی دانست دقیقا دارد چه می کند. شیرین با بهت در جایش ایستاد. لب هایش بیهوده باز و بسته شد. حرفی برای زدن نداشت. در آن لحظه گویا خود ناویرا می خواست این کار را انجام بدهد. تا نزد اسب پیش رفت و بعد دستش را بالا گرفت. زمانی که مرد گوزن طلایی را میان انگشتانش گرفت و به آن زل زد تا طلا بودنش را بسنجد دختر با لحنی آرام گفت: « طلاست. خیلی با ارزش و سنگینه. می دونم چشمتون رو گرفته بنابراین به شما هدیه اش می دم.» یک نفر در ذهنش فریاد کشید. " نه!" شیرین با بهت زمزمه کرد: « داری چکار می کنی ناویرا؟ خدای من!» سوارکار لحظه ای تردید کرد و بعد انگار که لبخند زد. هرچند هیچ کس لبخندش را از زیر آن حصاری که برای صورت خود درست کرده بود ، نمی دید. « این لطف شما رو می رسونه.» سرش را به عقب چرخاند و رو به همراهانش که دقیقا هم شکل خودش لباس پوشیده بودند فریاد زد: « به طرف شهر تیراسا حرکت می کنیم. حواستون رو جمع کنید.» صدایی از جمعیت بلند شد و بعد اسب ها دوباره شروع به حرکت کردند. اگر شیرین در آن زمان ناویرا را عقب نکشیده بود قطعا زیر سم اسب ها از بین می رفت. با ترس بازوی دوستش را چنگ زد و او را تا زمانی که گرد و خاک اسب ها از جلوی دیدگانشان محو نشد ، رها نکرد. ناویرا به محض اینکه از چنگال دوستش آزاد شد بر زمین افتاد. زانو هایش سست شده بودند و احساس می کرد خون آنقدر سریع در رگ هایش جریان دارد که ممکن است اکنون از جایی به بیرون نشت کند. دو دستش را بر روی قلبش گذاشته بود و می فشرد. دهانش را باز و بسته می کرد تا هوا را وارد ریه هایش کند انگار که در تمام این مدت نتوانسته بود نفس بکشد. شیرین با عجله کنارش بر روی زمین خاکی نشست و دستش را پشت کمرش گذاشت. « حالت خوبه؟» دوست داشت از شدت خشم اشک بریزد یا همین زمین سخت را آنقدر چنگ بزند تا خون از سرانگشتانش جاری شود. آن گردنبند برایش خیلی ارزشمند بود. تنها یادگاری که از مادرش برای به جا مانده بود را خودش با دستان خودش به یک غریبه ی ناشناس بخشیده بود. درحالی که صورتش خیس از عرق شده بود نالید: « دزدیدن ... گردنبندم رو دزدیدن!» نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
اونایی که می خوننش حتما یه نظری بدن ها ... دم در بده 😔🤝 https://abzarek.ir/service-p/msg/2037312
بریم طراحی کنیم!
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
حوصله ام نمی کشید براش وقت بذارم خراب شد ... اشکال نداره 😔 چیزی نشد که فقط همه جا رو با پودر کنته سیاه کردم!