eitaa logo
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
1.2هزار دنبال‌کننده
4.4هزار عکس
1.3هزار ویدیو
25 فایل
به‌نام‌ِحضرت‌دوست‌که‌هرچه‌داریم‌از‌اوست.. صرفا‌برای‌نشان‌دادن‌آنچه‌در‌حوالی‌ِروزگارمان‌می‌چرخد.. اگر‌میل‌به‌ماندن‌داری، خوش‌آمدی. گروه نویسندگی https://eitaa.com/joinchat/1182204739C38e5f270d3 تبلیغات کانال: https://eitaa.com/shahabtab
مشاهده در ایتا
دانلود
بریم طراحی کنیم!
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
حوصله ام نمی کشید براش وقت بذارم خراب شد ... اشکال نداره 😔 چیزی نشد که فقط همه جا رو با پودر کنته سیاه کردم!
اینا قدیمی ان .... یادشون بخیر
👁 🩸 آخرین لباس را به آرامی تا زد و تمام تلاشش را کرد تا بغضش را پس بزند. از زمانی که با شیرین راجع به گردنبندش حرف زده بود مدتی می گذشت و هنوز از اینکه دوستش گفته بود که او با رضایت خودش گردنبند را به آن غریبه ی عجیب بخشیده بود شوکه و عصبی بود. هرچند که همه چیز را به چشم دیده و می دانست همچین کاری کرده است اما توضیحی برایش نمی یافت. چرا باید تنها یادگار مادرش را اینگونه بدهد برود؟ برای لحظه ای دوباره به یاد همان چشمان محسور کننده افتاد. دست و پاهایش از آن موقع یخ بسته و هنوز گرم نشده بودند. لباس ها را روی هم درون صندوقچه ی گوشه ی اتاق گذاشت و از جا بلند شد. نمی توانست تا فردا یک گوشه کز کند و به دلیل انجام آن کار مزخرف بیاندیشد. صدای گریه ی روشین خانه را پر کرده بود و مشخص بود که آرشیدا نیز دیگر نمی تواند از پسش بر بیاید. ناویرا دستی به مو های خرمایی رنگش کشید. از اینکه آنها را می بافت و پشت سرش می انداخت راضی نبود. ترجیح می داد همیشه جلوی چشمش باشند تا با دیدنشان دلگرم شود. فکر می کرد تنها دارایی زیبایی است که ذاتا به او بخشیده شده. انگشتانش را جمع کرد و دستش را پایین آورد. در این میان برای فکر کردن به زیبایی های ذاتی و غیر ذاتی اش وقت نداشت. باید قضیه ی آن مردان سیاه پوش را برای برادرش تعریف می کرد. هنوز از اتاق خارج نشده بود که برادرزاده اش دوان دوان درحالی که به پهنای صورت اشک می ریخت به طرفش آمد و خودش را به پاهای او کوبید. دامنش را چنگ زد و کلمات را به طرزی نامفهوم بیان کرد: « نم...نمی خو..رم... نمی خ...خورم» دختر می توانست لکه های غذا را بر روی لباس بچه ببیند. با ناامیدی آهی کشید و به آرامی خم شد. روشین را در آغوش کشید و دوباره برخاست. رو به آرشیدا که سعی داشت کاسه ی سوپ را به بچه بخوراند گفت: « وقتی نمی خواد بخوره چرا اصرار می کنی؟ باور کن هنوز انگشتام کز کز می کنن اینقدر که به لباسا چنگ زدم. اینجوری فقط من رو توی زحمت می اندازی!» نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
👁 🩸 روشین دست کوچکش را دور گردن عمه اش انداخت و دست دیگر را درون دهانش فرو کرد. چشمانش اشکی بود و صورتش از گریه سرخ شده بود. بدنش ذره ای لرزید و بعد از اینکه مطمئن شد مادرش برای دادن غذا دیگر به سویش هجوم نمی آورد ، نفسش را به تندی بیرون داد. آرشیدا مو های مشکی اش را که درون صورتش افتاده بودند با دست کنار زد. چهره اش برافروخته بود و برای آرام کردن خودش به هیچ وجه تلاش نمی کرد. چهار سالی می شد که ازدواج کرده و در همین چهار سال مجبور شده بود حضور شخص دیگری را جز همسر و فرزندش در خانه تحمل کند. با عصبانیت نگاهی به ناویرا انداخت و غرید: « تو لازم نکرده به من امر و نهی کنی. بچه ی خودمه می دونم چطور باید بزرگش کنم. دخالت نکن.» دختر با دقت اجزای صورت همسر برادرش را بررسی کرد. ابرو هایش در هم گره خورده و از چشمان قهوه ای رنگش آتش می بارید. سعی می کرد لبش را گاز نگیرد به همین دلیل مقداری لب هایش را به داخل کشیده بود. ناویرا هم دوست داشت در آن لحظه روشین را به دست مادرش بسپارد و بگوید هر کار که عشقش می کشد انجام دهد اما گوش هایش بیش از این توان شنیدن صدای گریه ی بچه را نداشتند. آرام گفت: « می برمش بیرون. یکم بازی کنه گشنه می شه اون وقت بهش غذا بده.» بهانه آورده بود تا در بیرون از خانه خودش را به نوشاد رسانده و داستان را برایش تعریف کند. می دانست اگر بگوید قصدش خوش و بش با برادرش است آرشیدا اجازه نمی دهد پایش را از خانه بیرون بگذارد. اگر این زن در دنیا از چیزی متنفر بود آن بی شک پرحرفی این خواهر و برادر است. بدون اینکه چیز دیگری بگوید به طرف در چوبی رفت و دمپایی های حصیری را پوشید. آرشیدا نفسش را کلافه بیرون داد و درحالی که دست به کمر زده بود غر زد: « زود برش گردون. نهار تا نیم ساعت دیگه آماده است.» دختر جوابی نداد. در را با یک دست باز کرد و پشت سر خودش بست. خانه ی کوچک و کاهگلی آنها از باقی خانه های شهر دورتر و بر روی بلندی قرار داشت. لحظه ای در جایش ایستاد تا به پایین تپه نگاهی بیندازد. شهر زیر پایش بود و از همین ویژگی خانه خوشش می آمد. می توانست مردم را ببیند که در لباس هایی رنگارنگ و متفاوت در بازار قدم می زنند و سبد به دست به دنبال خرید هایشان می روند. خانه ی شیرین را هم می توانست به راحتی تشخیص بدهد. تمام بچگی اش را در حال بازی با دوست عزیزش در آنجا گذرانده بود. برای اولین بار از صبح تا الان بادی محکم وزید. نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
👁 🩸 دامن چین دار و سرخش در هوا تکان خورد. مو های بافته شده اش نیز همینطور. نفسی عمیق کشید و با روشین صحبت کرد: « گاهی اوقات وزش یه باد هم نعمت بزرگیه می دونی؟» پسربچه ی سه ساله بدون اینکه به او توجهی بکند داشت با دقت به شهر نگاه می کرد. ناویرا هم انتظار نداشت روشین بحث را ادامه دهد و وارد یک موضوع فلسفی شود. او را محکم تر به خودش چسباند و زیر لب گفت: « اینقدر که مامانت غذا به خوردت میده چاق و سنگین شدی. کمرم داره می شکنه!» بادی دیگر وزید و این بار خاک را با خود به بالا کشید. دختر چشمانش را بست و درجایش چرخید تا برخلاف جریان باد قرار بگیرد. به سختی پلک هایش را از هم جدا کرد و زیر لب غرید. اولین چیزی که چشمش را گرفت چندین اسب سیاه از فاصله ای دور بودند که به سمت حیاط کاروانسرا حرکت می کردند. با دست آزادش چشمانش را به تندی مالید و دوباره نگاه کرد. اشتباه نمی کرد! واقعا می توانست از آن فاصله چند اسب تماما سیاه بدون سرنشین را ببیند که توسط یک نفر هدایت می شدند. قلبش محکم در سینه اش می کوبید. بدنش دوباره یخ بست. باورش نمی شد چنین صحنه ای را به چشم دیده. « خودشونن! همون اسب ها...مال خودشونه!» هرطور که فکر می کرد چیز دیگری نمی توانست باشد. با ناباوری زمزمه کرد: « اون دزد های بزدل واقعا تصمیم گرفتن امشب توی این شهر بمونن.» انگار که پرده از راز بزرگی برداشته باشد پسربچه را محکم تر گرفت و درحالی که بلند گام بر می داشت به طرف حصار چوبی گوسفندان رفت. می دانست که برادرش در این موقع مشغول مرتب کردن کاه ها و جا به جا کردن وسایل است. بلند او را صدا زد. نوشاد آخرین سطل را برداشت و بر روی علوفه هایی انداخت که قبلا در گوشه ای به زحمت جمع کرده بود. سرش را برگرداند و به خواهرش نگاه کرد. دامن سرخ ناویرا در هوا تکان می خورد و مو های آزاد جلوی پیشانی اش بهم ریخته به نظر می رسیدند. با تعجب ابرویی بالا انداخت و پرسید: « وقت نهار شده؟» نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
👁 🩸 معمولا آرشیدا او را برای نهار یا شام صدا می زد ؛ کم پیش می آمد ناویرا به سراغش بیاید. خواهرش بیشتر از اینکه به دوشیدن شیر گاو و گوسفند ها و یا کمک در کار های دامداری علاقه داشته باشد ، به دوختن لباس علاقه مند بود و بیشتر وقتش را در اتاقش به همین کار مشغول می شد. ناویرا به سختی خودش را رساند. انگار حالا که می بایست همه چیز را تعریف کند پاهایش وزن گرفته و سنگین شده بودند. « گردنبند یادگاری مامان یادته؟» پشت حصار های چوبی خم شد و نفس گرفت تا حرفش را ادامه بدهد. نوشاد شن کشی که همان اطراف بود را با پا کنار زد و قدم زنان به طرفش حرکت کرد. می دانست روشین برای همه به خصوص خواهرش بسیار بچه ی سنگینی است. زمانی که به اندازه ی کافی نزدیک شد پسربچه را از او گرفت و به رویش لبخند زد. « آفتاب از کدوم طرف در اومده که اینقدر مشتاق حرف زدن با من شدی؟» بادی دیگر وزید و این بار علاوه بر خاک تکه هایی از کاه را نیز با خودش جا به جا کرد. ناویرا زیر لب ناسزا گفت و حرف هایش را از سر گرفت: « گردنبند مامان! همونی که بهم گفتی مامان قبل از مرگش به من هدیه اش داده! دارم راجع به اون حرف می زنم نوشاد.» سکوت بینشان را پر کرد. چشمان برادرش به آرامی بر دور گردن دختر چرخید و متوجه ی جای خالی گردنبند طلایی رنگ شد. ابرویی بالا انداخت و با خونسردی گفت: « آره یادمه. همون گردنبند گوزن شکل. معمولا می انداختی اش. الان کجاست؟» ناویرا با یادآوری جای همیشگی گردنبند دوباره موج شدیدی از ناراحتی را احساس کرد. «دزدیدنش!» از اینکه به جای عبارت بخشیدن از دزدیدن استفاده می کرد اندکی عذاب وجدان داشت. طبق گفته های شیرین و همچنین داده های موجود در ذهن خودش می دانست که خودخواسته گردنبند ارزشمندش را به آن غریبه بخشیده بود. چشمان نوشاد گرد شدند. از دزدی های اخیر خبر داشت و از اهالی شنیده بود که در شهر های اطراف و روستا ها از مردم زیادی دزدی می شود. سعی کرد این افکار را پس بزند و به چیز دیگری فکر کند. « دزد رو می شناختی؟ کی بود؟ از همین بچه های شیطونی که توی کوچه ها پرسه می زنن؟» نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
👁 🩸 چهره ی مردی که با پارچه برای خود نقاب درست کرده بود در ذهن دختر خاموش و روشن شد. فکر نمی کرد آن مرد یکی از آن بچه های بازیگوش شهرشان باشد. ابرو در هم کشید و گفت: « نه ... فکر می کنی اگه یه بچه بخواد گردنبندم رو بدزده نمی تونم جلوش رو بگیرم؟» نوشاد چشم هایش را برای لحظه ای بست و بعد نفسی عمیق کشید. « پس دزد ها همونایی ان که ردای سیاه پوشیده و سوار اسب های وحشی ان؟» فشار دستان ناویرا بر روی حصار های چوبی بیشتر شد. لبش را گزید و تند حرف زد: « تو می شناسی شون؟ تو هم دیدیشون آره؟» صورت بی تفاوت برادرش ناگهان کاملا جدی شد. روشین را در دستش جا به جا و بعد به طرف گوسفند ها حرکت کرد. «پس دیگه بهتره کلا فراموشش کنی.» ناویرا چند بار پلک زد. برای چه باید بیخیالش می شد؟ نوشاد که می دانست گردنبند چقدر برایش دارای ارزش است پس چرا ناگهان چنین حرفی از دهانش بیرون زده بود؟ حصار ها را دور زد و وارد محوطه شد. «نوشاد! منظورت چیه باید فراموشش کنم؟ نکنه یادت رفته تنها یادگار مادرمونه؟» مرد پسربچه را بر روی زیرانداز زیر درخت توت گذاشت و کمر راست کرد. « گاهی اوقات باید یه سری مسائل رو به خاطر مسائل مهم تر فراموش کنی ناویرا. این حقیقت زندگیه. اون راهزنا واقعا خطرناکن. یه گردنبند ارزش جونت رو نداره.» دختر دوباره چشمان توخالی را به یاد آورد. انگار نمی توانست آنها را از خاطرات و ذهنش پاک کند. صورتش دوباره داشت عرق می کرد. « جونم؟» نوشاد دستش را بالا برد و شاخه ای را پایین کشید. اکثر توت ها پایین افتاده بودند. مشغول جمع آوری توت هایی شد که در بالاترین شاخه و بلند ترینشان قرار داشتند. در همین حین با خواهرش صحبت می کرد: « تعجب می کنم تو چیزی ازشون نشنیدی. کجا دیدی شون؟» نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
وای خدای من اینووو 🫀😭
تلاش می کنم 😔