یکم ادایی طور رفتار کنم شاید فرجی شد 😂
پ.ن: حیفم میاد از اون ماگ استفاده کنم! ✨😔
#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۳۱
چشمانش به روشنی چشمان آژمان نبودند.
شاید خاکستری کلمه ی مناسبی برای توصیف رنگ چشمانش می شد.
همان لباسی را پوشیده بود که بقیه بر تن داشتند با این تفاوت که ردایی بر دوشش نداشت.
نیشخند می زد و مستقیما به آسنا نگاه می کرد.
«دعوا نداریم که! فقط می خواستم از اسم رفیق جدیدتون باخبر بشم.»
ناویرا بازوی آژمان را محکم تر فشرد.
هنوز نمی توانست در ذهن خود دلیلی برای به وجود آمدن آن دو زخمی که بر روی هم فرو افتاده و علامت ضربدر را ایجاد می کردند ، بیابد.
بی شک نمی توانست حمله ی حیوانی وحشی با پنجه های خوفناک باشد.
این زخم ، زخمی نبود که با چنگ به وجود آمده باشد.
آسنا آهی کشید و نگاهش را به سوی دختر سوق داد.
« چرا از خودش نمی پرسی؟ »
زمانی که نگاه همه به طرف ناویرا چرخید ، دختر به سختی آب دهانش را قورت داد و تلاش کرد تا حرف بزند.
انگار زبانش در دهان نمی چرخید.
از میان نگاه ها ، نگاه کاوه از همه آزاردهنده تر بود.
« اسمم ناویراست.»
ابرو های آسنا نامحسوس بالا پریدند.
کاوه به آرامی خندید و گفت:
« اسم متفاوت و قشنگیه مگه نه؟»
آژمان دست دختر را به آرامی کنار زد و بدون اینکه حرفی بزند به طرف جمعی که کنار آتش نشسته بودند به راه افتاد.
زن با تعجب رفتنش را نظاره گر شد و بعد زیر لب زمزمه کرد:
« یعنی چی؟ آدم اشتباهی رو آوردیم؟»
تنه ای به کاوه زد و جلوتر آمد.
گوشت نمک سود شده ای را که در دست داشت به سوی دختر گرفت و گفت:
« گفتی ناویرا بودی دیگه؟ اینو بخور. اگه آب هم خواستی از توی خورجین صاعقه در بیار. »
چیز بیشتری نگفت و از کنارش گذشت.
می خواست دوباره بحثی کوتاه با آژمان داشته باشد.
ناویرا از جایش تکان نخورد. نگاهش هنوز به چشمان کاوه که رو به رویش ایستاده بود خیره مانده و لب هایش را به روی هم می فشرد.
دوباره که تنها شده بودند!
اصلا چرا فکر کرده بود می تواند بر آسنا و آژمان تکیه کند؟
حتی آنها را به خوبی نمی شناخت.
پسر دستی درون مو های قهوه ای رنگش کشید و خمیازه کشید.
« سفر کردن خیلی خسته کننده است.»
این را درحالی گفت که هنوز خمیازه اش تمام نشده بود.
چشمانش را مالید و چند قدمی به جلو گذاشت.
دوباره به خودش اجازه داد که دختر را لمس کند.
دستش را بر روی شانه ی او گذاشت و گفت:« یکم دیگه هوا از این هم سرد تر میشه. مطمئنی نمی خوای شب پیشت بمونم؟»
ناویرا به تندی خودش را عقب کشید.
احساس می کرد تمام بدنش مور مور می شود و معده اش در هم می پیچد.
صدای آسنا از دور بلند شد:
«کاوه! ولش کن!»
مرد به آرامی دست خود را عقب کشید.
او نیز مانند دوستانش به سوی آتش حرکت کرد و زیر لب غرید:
« خیلی خب بابا! دختره ی بدعنق!»
باد سردی وزید و مو های خرمایی رنگ ناویرا را جا به جا کرد.
نگاهش را به تکه گوشت درون دستش دوخت و سعی کرد دوباره همه چیز را تحلیل کند.
انگار فراموش کرده که دزدیده شده بود.
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
دیگه خودتون حدس بزنید دارم به کیا اشاره می کنم. ( هنوز خیلی زوده. نصف اینا هنوز حتی وارد رمان هم نشدن.)