eitaa logo
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
1.2هزار دنبال‌کننده
4.4هزار عکس
1.3هزار ویدیو
25 فایل
به‌نام‌ِحضرت‌دوست‌که‌هرچه‌داریم‌از‌اوست.. صرفا‌برای‌نشان‌دادن‌آنچه‌در‌حوالی‌ِروزگارمان‌می‌چرخد.. اگر‌میل‌به‌ماندن‌داری، خوش‌آمدی. گروه نویسندگی https://eitaa.com/joinchat/1182204739C38e5f270d3 تبلیغات کانال: https://eitaa.com/shahabtab
مشاهده در ایتا
دانلود
👁 🩸 چشمانش به روشنی چشمان آژمان نبودند. شاید خاکستری کلمه ی مناسبی برای توصیف رنگ چشمانش می شد. همان لباسی را پوشیده بود که بقیه بر تن داشتند با این تفاوت که ردایی بر دوشش نداشت. نیشخند می زد و مستقیما به آسنا نگاه می کرد. «دعوا نداریم که! فقط می خواستم از اسم رفیق جدیدتون باخبر بشم.» ناویرا بازوی آژمان را محکم تر فشرد. هنوز نمی توانست در ذهن خود دلیلی برای به وجود آمدن آن دو زخمی که بر روی هم فرو افتاده و علامت ضربدر را ایجاد می کردند ، بیابد. بی شک نمی توانست حمله ی حیوانی وحشی با پنجه های خوفناک باشد. این زخم ، زخمی نبود که با چنگ به وجود آمده باشد. آسنا آهی کشید و نگاهش را به سوی دختر سوق داد. « چرا از خودش نمی پرسی؟ » زمانی که نگاه همه به طرف ناویرا چرخید ، دختر به سختی آب دهانش را قورت داد و تلاش کرد تا حرف بزند. انگار زبانش در دهان نمی چرخید. از میان نگاه ها ، نگاه کاوه از همه آزاردهنده تر بود. « اسمم ناویراست.» ابرو های آسنا نامحسوس بالا پریدند. کاوه به آرامی خندید و گفت: « اسم متفاوت و قشنگیه مگه نه؟» آژمان دست دختر را به آرامی کنار زد و بدون اینکه حرفی بزند به طرف جمعی که کنار آتش نشسته بودند به راه افتاد. زن با تعجب رفتنش را نظاره گر شد و بعد زیر لب زمزمه کرد: « یعنی چی؟ آدم اشتباهی رو آوردیم؟» تنه ای به کاوه زد و جلوتر آمد. گوشت نمک سود شده ای را که در دست داشت به سوی دختر گرفت و گفت: « گفتی ناویرا بودی دیگه؟ اینو بخور. اگه آب هم خواستی از توی خورجین صاعقه در بیار. » چیز بیشتری نگفت و از کنارش گذشت. می خواست دوباره بحثی کوتاه با آژمان داشته باشد. ناویرا از جایش تکان نخورد. نگاهش هنوز به چشمان کاوه که رو به رویش ایستاده بود خیره مانده و لب هایش را به روی هم می فشرد. دوباره که تنها شده بودند! اصلا چرا فکر کرده بود می تواند بر آسنا و آژمان تکیه کند؟ حتی آنها را به خوبی نمی شناخت. پسر دستی درون مو های قهوه ای رنگش کشید و خمیازه کشید. « سفر کردن خیلی خسته کننده است.» این را درحالی گفت که هنوز خمیازه اش تمام نشده بود. چشمانش را مالید و چند قدمی به جلو گذاشت. دوباره به خودش اجازه داد که دختر را لمس کند. دستش را بر روی شانه ی او گذاشت و گفت:« یکم دیگه هوا از این هم سرد تر میشه. مطمئنی نمی خوای شب پیشت بمونم؟» ناویرا به تندی خودش را عقب کشید. احساس می کرد تمام بدنش مور مور می شود و معده اش در هم می پیچد. صدای آسنا از دور بلند شد: «کاوه! ولش کن!» مرد به آرامی دست خود را عقب کشید. او نیز مانند دوستانش به سوی آتش حرکت کرد و زیر لب غرید: « خیلی خب بابا! دختره ی بدعنق!» باد سردی وزید و مو های خرمایی رنگ ناویرا را جا به جا کرد. نگاهش را به تکه گوشت درون دستش دوخت و سعی کرد دوباره همه چیز را تحلیل کند. انگار فراموش کرده که دزدیده شده بود. نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
دیگه خودتون حدس بزنید دارم به کیا اشاره می کنم. ( هنوز خیلی زوده. نصف اینا هنوز حتی وارد رمان هم نشدن.)
26.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
┌┄┄┄┄◜◦♡◦◝┄┄┄┄ ⎪ 影 ⎪ 雄 دوستام :) ⎪ 飛 ⎪ @yaptus ┄┄┄┄◟◦♡◦◞ ┄┄┄┄┘ Do not copy⚠️
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
خداروشکر دارم انیمه ای رو می بینم که هر قسمتش یه شوک بزرگه 😂
کیک جالبیه 😂
👁 🩸 فایده ای نداشت چطور و از چه زاویه ای به داستان نگاه کند. هرگز قرار نبود لقبی جز یک گروگان بیچاره داشته باشد. او را دزدیده بودند و چه کسی واقعا می دانست برای چه هدفی این کار را کرده بودند؟ قطعا می خواستند از او بهره ای ببرند و اینکه دقیقا چه بهره ای را فقط خودشان می دانستند. آب دهانش را قورت داد. حتی فکرکردن به اینگونه مسائل نیز برایش ترسناک بودند چه برسد به واقعیتش! برای اولین بار دلش برا غر زدن های آرشیدا و نگاه پر انتظار برادرش تنگ شد. حتی دلش برای کثیف کاری های روشین هم لک زده بود. دلش خانه را می خواست. قبل از اینکه قطره ی اشک از روی گونه اش به پایین سر بخورد با پشت دست پاکش کرد و تکه ای از گوشت را به دندان کشید. خشک بود و گلویش را می خراشید اما نه به اندازه ی بغضی که انگار مسیر گلویش را زخم کرده است. همه اش به خاطر آن نشان لعنتی است که بر روی پوست دستش حک شده. نگاهش خیلی سریع به سوی نشان کشیده شد. دلش می خواست با چاقو آن را بتراشد و جوری از روی پوست محوش کند که جایش را خون بگیرد. درحالی که با ناراحتی گوشت درون دهانش را می جوید به نشان خیره شد. از زمانی که می توانست به خاطر بیاورد نوشاد به او گفته بودکه نباید این نماد شوم را به کسی نشان دهد. جز خانواده اش ، شیرین تنها کسی بود که از آن خبر داشت. حتی زادگان تاریکی نیز از وجود این نشان خبر نداشتند. با فکر کردن به این قضیه انگار خورشید در آسمان تیره ی دلش طلوع کرده باشد ، لبخند زد. می دانست تمام افرادی که در اینجا حضور دارند و یا افرادی که بعدا به این گروه ملحق می شوند ، باید نشان تاریکی را داشته باشند در این صورت اگر موفق می شد به گونه ای از شر آن نشان زشت خلاص شود می توانست قسر در برود. حالا دیگر خبری از بغض درون گلویش نبود. به همان سرعت که پدیدار شده بود از بین هم رفته بود. در دلش ناگهان احساس گرمایی شدید کرد. گرمایی که شاید می توانست آن را امید بنامند. اگر شخص اشتباهی بود چه؟ اگر آنها به این یقین می رسیدند شخصی که دزدیده اند همانی نیست که می خواستند رهایش می کردند. نگاهش را بالا آورد و به افرادی خیره ماند که دور آتش با هم خوش و بش می کردند. نمی توانست آسنا و آژمان را ببیند. خبری از کاوه هم نبود. زیر لب زمزمه کرد: « زود برمی گردم خونه ...» *** کاوه دستانش را در هم قفل کرده و پشت سرش گذاشته بود. پوزخند بر لب داشت و نمی توانست جلوی خودش را بگیرد تا حرف بدی نزند. «پس سایه سالار بهت گفت برو و دختری که گردنبند گوزن رو داره پیدا کن؟» پایش را بلند کرد و روی دیگری انداخت. خنده اش گرفته بود. « چه نشانه های دقیقی هم داده!» آژمان آهی کشید و درحالی که به آسمان زیبای پر ستاره نگاه می کرد گفت: « فکر کردم خیلی خوش شانسم که دختره خودش جلوی راهم سبز شده اما حالا که فکر می کنم انگار فقط یه بدشانسی بوده.» نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)