زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
دیگه خودتون حدس بزنید دارم به کیا اشاره می کنم. ( هنوز خیلی زوده. نصف اینا هنوز حتی وارد رمان هم نشدن.)
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
خداروشکر دارم انیمه ای رو می بینم که هر قسمتش یه شوک بزرگه 😂
#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۳۲
فایده ای نداشت چطور و از چه زاویه ای به داستان نگاه کند. هرگز قرار نبود لقبی جز یک گروگان بیچاره داشته باشد. او را دزدیده بودند و چه کسی واقعا می دانست برای چه هدفی این کار را کرده بودند؟ قطعا می خواستند از او بهره ای ببرند و اینکه دقیقا چه بهره ای را فقط خودشان می دانستند.
آب دهانش را قورت داد. حتی فکرکردن به اینگونه مسائل نیز برایش ترسناک بودند چه برسد به واقعیتش! برای اولین بار دلش برا غر زدن های آرشیدا و نگاه پر انتظار برادرش تنگ شد. حتی دلش برای کثیف کاری های روشین هم لک زده بود. دلش خانه را می خواست.
قبل از اینکه قطره ی اشک از روی گونه اش به پایین سر بخورد با پشت دست پاکش کرد و تکه ای از گوشت را به دندان کشید. خشک بود و گلویش را می خراشید اما نه به اندازه ی بغضی که انگار مسیر گلویش را زخم کرده است.
همه اش به خاطر آن نشان لعنتی است که بر روی پوست دستش حک شده.
نگاهش خیلی سریع به سوی نشان کشیده شد. دلش می خواست با چاقو آن را بتراشد و جوری از روی پوست محوش کند که جایش را خون بگیرد.
درحالی که با ناراحتی گوشت درون دهانش را می جوید به نشان خیره شد. از زمانی که می توانست به خاطر بیاورد نوشاد به او گفته بودکه نباید این نماد شوم را به کسی نشان دهد. جز خانواده اش ، شیرین تنها کسی بود که از آن خبر داشت.
حتی زادگان تاریکی نیز از وجود این نشان خبر نداشتند.
با فکر کردن به این قضیه انگار خورشید در آسمان تیره ی دلش طلوع کرده باشد ، لبخند زد. می دانست تمام افرادی که در اینجا حضور دارند و یا افرادی که بعدا به این گروه ملحق می شوند ، باید نشان تاریکی را داشته باشند در این صورت اگر موفق می شد به گونه ای از شر آن نشان زشت خلاص شود می توانست قسر در برود.
حالا دیگر خبری از بغض درون گلویش نبود.
به همان سرعت که پدیدار شده بود از بین هم رفته بود.
در دلش ناگهان احساس گرمایی شدید کرد. گرمایی که شاید می توانست آن را امید بنامند.
اگر شخص اشتباهی بود چه؟ اگر آنها به این یقین می رسیدند شخصی که دزدیده اند همانی نیست که می خواستند رهایش می کردند.
نگاهش را بالا آورد و به افرادی خیره ماند که دور آتش با هم خوش و بش می کردند.
نمی توانست آسنا و آژمان را ببیند. خبری از کاوه هم نبود.
زیر لب زمزمه کرد:
« زود برمی گردم خونه ...»
***
کاوه دستانش را در هم قفل کرده و پشت سرش گذاشته بود.
پوزخند بر لب داشت و نمی توانست جلوی خودش را بگیرد تا حرف بدی نزند.
«پس سایه سالار بهت گفت برو و دختری که گردنبند گوزن رو داره پیدا کن؟»
پایش را بلند کرد و روی دیگری انداخت.
خنده اش گرفته بود.
« چه نشانه های دقیقی هم داده!»
آژمان آهی کشید و درحالی که به آسمان زیبای پر ستاره نگاه می کرد گفت:
« فکر کردم خیلی خوش شانسم که دختره خودش جلوی راهم سبز شده اما حالا که فکر می کنم انگار فقط یه بدشانسی بوده.»
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)