#معرفی_کتاب✨
🖇نام: مجموعه کتاب دارن شان
🖇نویسنده: دارن شان
🖇ژانر: فانتزی ، ترسناک ، ماجراجویی (خونآشام)
🖇تعداد جلد: ۱۲
🖇رده ی سنی: کودک و نوجوان
📚توضیحات کتاب:
مجموعه کتابهای دارن شان (که با نامهای دیگری مانند "قصه های سرزمین اشباح" یا "دوران خونآشامی" نیز شناخته میشود) دربارهی پسری به نام دارن شان است که به طور اتفاقی وارد دنیای خونآشامها میشود و زندگیاش برای همیشه تغییر میکند. او باید با قوانین این دنیای جدید سازگار شود، با چالشهای فراوانی روبرو شود و در عین حال با انسانیت خود مبارزه کند.
🔍اقتباس سینمایی وجود دارد؟
بله ✔️
فیلم دستیار خونآشام. فیلمی است که در ژانر فانتزی و اکشن قرار می گیرد و اقتباسی است از کتاب سیرک عجایب مجموعه ی دارن شان.
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
#معرفی_کتاب✨
🖇نام: سه گانه ی سنگ های قیمتی
🖇نویسنده: کرستن گیر
🖇ژانر: فانتزی ، ماجراجویی (سفر در زمان) ، عاشقانه
🖇تعداد جلد: ۳
🖇رده ی سنی: بزرگسال (بالای ۱۸ سال)
📚توضیحات کتاب:
گوئندولین در یک خانواده پررمز و راز متولد شده که دارای ژن سفر در زمان هستند.
او در ابتدا تصور میکرد که دخترخاله او، شارلوت، وارث این ژن است و برای این کار آموزش دیده است.
اما به طور غیرمنتظرهای، گوئندولین ژن را به ارث میبرد و باید با گیدئون دو ویلر، که او هم یک مسافر زمان است، همراه شود. آنها با هم باید راز حلقه مرموز مسافران زمان را کشف کنند و با مشکلات و خطراتی که در این راه با آن روبرو میشوند، دست و پنجه نرم کنند.
🔍اقتباس سینمایی وجود دارد؟
بله ✔️
فیلم یاقوتی (Rubinrot) یک فیلم آلمانی محصول سال ۲۰۱۳ است که بر اساس رمان یاقوت (Rubinrot) از کرستی گی یر ساخته شده است. این فیلم در ژانر فانتزی و ماجراجویی قرار دارد و داستان گوئندولین شپرد، نوجوانی را روایت میکند که متوجه میشود وارث ژن سفر در زمان است.
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
yaghote-sorkh_[www.ketabesabz.com] (2).pdf
حجم:
10M
📚یاقوت سرخ (کامل نیست صرفا جهت آشنایی شماست)
🖋نویسنده: کرستین گیر
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۵۹
دختر هنوز به چهره ی برافروخته ی آژمان خیره بود. درواقع دوست نداشت نگاهش را از او بگیرد. تا به حال او را اینگونه آشفته و پریشان حال ندیده بود. برای چه نمی توانست همراه دوستانش از زاگرس خارج شود؟
مرد زیر لب ناسزا گفت و بعد زن را خطاب قرار داد:« فکر می کنی دست انداختن من الان چیزی رو حل می کنه؟ تنها کاری که باید بکنم اینه که به سایه سالار نشون بدم اشتباه می کرده. بهش اثبات می کنم این دختر دهاتی نمی تونه آسیلورای افسانه ای باشه. نجیب زاده ای که حتی نمی دونیم الان مرده یا زنده است!»
ناویرا بی توجه به حرف های تکراری او ، داشت به این می اندیشید که نشان روی دستش اکنون در چه وضعی است. حتما ترکیبی که روی دستش داشت تا حالا خشک و چروک شده بود. باید حتما در اولین فرصت درستش می کرد. البته اگر دوباره راهش به بیابان می کشید.
می توانست در جنگل اطراف بگردد و از شیره ی سایر گیاهان استفاده کند؟ خاک رس در این منطقه پیدا می شد؟ بدون اینکه بفهمد آهی بلند کشید و گفت:« خیلی سخت شد.»
طولی نکشید که گوش هایش پیامی جالب به مغز ارسال کردند. بلند بلند فکر کرده بود!
آژمان پوزخندی زد و دست مشت شده اش را در مقابل چشمان دختر باز کرد.
« نه. راستش رو بخوای خیلی هم سخت نیست. فقط کافیه بهم بگی این گردنبند رو از کی دزدیدی. اون وقت می تونی از اینجا بری بدون اینکه صدمه ای ببینی.»
چشمش که به گوزن طلایی افتاد ، گرمای عجیبی در بدنش رخنه کرد. فکر نمی کرد بتواند گردنبندش را به همین راحتی ببیند اما حالا همینجا بود. درست در فاصله ی یک متری اش و داشت می درخشید. می توانست دست دراز کند و آن را دوباره پس بگیرد.
دستش را که جلو برد ، ناگهان گوزن طلایی از جلوی چشمانش محو شد. آژمان که هنوز گردنبند را در مشت بسته شده اش داشت ، با جدیت پرسید:« هیچ می شنوی چی می گم؟ از کی دزدی اینو؟»
ناویرا نامطمئن نگاهش را بالا آورد و در چشمان مرد نگریست. خیالش راحت شد زمانی که دید برق نمی زنند. حالا دیگر دیدن برق درون چشمان او ، برایش تبدیل به کابوس شده بود.
« من ندزدیدمش.»
از اینکه به او تهمت دزدی می زدند خشمگین می شد اما اگر آنها تصمیم گرفته بودند مصرانه بر روی این مسئله پافشاری کنند، کاری نمی توانست انجام دهد. شک نداشت که نوشاد به او گفته این گردنبند یادگار مادرش است و برادرش به او دروغ نمی گفت.
« از وقتی که به یاد دارم دور گردنم بوده. عادت ندارم دور از خودم نگه اش دارم. پسش بده.»
دستش را ساده لوحانه جلو برد تا چیزی که از آن خودش است را پس بگیرد اما تنها چیزی که نصیبش شد پوزخندی بود که آژمان بر روی لب نشانده بود.
« منو احمق فرض کردی؟ هیچ می دونی توی چه مخمصه ای گیر کردی ؟»
آسنا با نگرانی به صورت مرد نگاه کرد و آرام گفت:« خب حالا لازم نیست اینقدر ...»
صدای آژمان برخلاف او بلند و تند بود:« ازش طرفداری نکن آسنا. می دونم دلت به حالش می سوزه اما لازم نیست اینقدر محبت خرج یه دزد بکنی که داره وقتمون رو تلف می کنه. باید زودتر از اینا آسیلورا رو پیدا می کردیم و حالا که دیگه وقت نداریم بهتره تکلیفمون رو با خودمون روشن کنیم. این آسیلورایی که برای ما تبدیل به یه قدیس شده ، یا خیلی زود پیدا می شه یا اگه نشه احتمالا مرده.»
« من دزد نیستم ، اونی هم نیستم که فکر می کنید. چرا اشتباهت رو به گردن نمی گیری و دست از سر من برنمی داری؟»
باورش نمی شد تمام این ها را به زبان آورده بود. خودش هم از جراتی که ناگهان در وجودش جمع می شد و به بیرون تراوش می کرد ، شگفت زده شده بود.
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۶۰
ابرو های مرد بیشتر از این در هم فرو نمی رفتند.
پوزخندش هنوز سر جایش بود و چشمانش حتی بدون اینکه برق بزنند ، ترسناک به نظر می رسیدند.
« دو احتمال بیشتر وجود نداره. تو یا دزد گردنبند آسیلورا هستی یا خود آسیلورایی ؛ چون این گردنبند نمی تونه چیزی غیر از اون باشه که ما دنبالشیم.»
آسنا دستش را به سوی دختر برد و خودش را ذره ای جلوتر کشید.
« خیلی خب فکر کنم کافیه. می تونید توی شرایط بهتری صحبت کنید.»
هنوز جو متشنج درون چادر نخوابیده بود که کاوه شاد و خرم پرده ی ورودی را کنار زد و آن را به یکی از طناب های متصل به پارچه ی سنگین چادر ، گره زد.
نور خورشید به داخل تابید و همه جا را روشن کرد.
مرد لبخندی پهن بر لب داشت و موهای تیره اش نم دار بودند. مشخص بود آنها را شسته است و هنوز موفق نشده به درستی خشک شان کند.
« صبح درخشانتون بخیر.»
با دیدن چهره ی حزن آلود ناویرا و ابرو های در هم آژمان آهی کشید و بعد از در آوردن کفش هایش ، وارد شد.
« چرا این قیافه رو به خودت گرفتی خانم کوچولو؟ انگار فقط به یه جرقه نیاز داری تا بزنی زیر گریه.»
آسنا اهمیتی به ورود مرد نداد وگفت:
« از کجا مطمئنی این گردنبند دقیقا همونیه که ما دنبالشیم؟ این رو هم سایه سالار گفته؟»
سکوت برای لحظاتی فضا را پر کرد و بعد آژمان از جایش برخاست.
هنوز گردنبند را در دست داشت و به همین راحتی ها نمی خواست آن را به دست دختر بدهد.
باید به دنبال آسیلورای واقعی می گشت و احساس می کرد با وجود ناویرا تنها وقتش را هدر می دهد.
به طرف کاوه رفت و از کنارش گذشت تا چادر را ترک کند.
در همین لحظه اشک های دختر بر روی گونه اش جاری شدند.
در این چند روز به خوبی گریه نکرده بود و حالا احساس می کرد اجازه دارد تا فشار درد متحمل شده را با گریه کمی کمتر کند.
گشنه و تشنه بود ، از مار کبرا نیش خورده و نمی توانست اثبات کند که آسیلورا نیست.
تا به حال در زندگی اش اینقدر سختی نکشیده بود که حالا در چند روز داشت تجربه اش می کرد.
کاوه با تعجب نگاهی به آسنا انداخت.
زن آهی کشید و زیر لب زمزمه کرد:
« چکار می کردم؟ جلوی دهن آژمان رو که نمی تونستم بگیرم!»
مرد چند قدم به جلو گذاشت و درحالی که تلاش می کرد پا روی وسایل متفرقه نگذارد ، جلوی دخترک گریان نشست.
لبخندی زد که در تضاد کامل چهره ی ماتم زده ی ناویرا بود.
« بهت گفته بودم اون بلد نیست با دخترا درست رفتار کنه.»
چشمانش را به سوی آسنا چرخاند و منتظر نگاهش کرد تا کاری کند.
می ترسید از اینکه با کار هایش فقط وضعیت دختر را بدتر از چیزی که هست بکند.
زن مو های مشکی اش را پشت گوش انداخت و جمله ی کاوه را کامل کرد:
« دقیقا. ما به کار هاش عادت کردیم. کلا یکم بی احساس و بی درکه ولی آدم بدی نیست. منظوری نداره...»
بوی نان گرم باعث شد هر دو سکوت کنند و تنها صدای هق هق آرام ناویرا چادر را پر کند.
دختری سینی به دست جلوی ورودی چادر منتظر ایستاده بود و انگار می خواست اجازه بگیرد تا داخل شود.
کاوه که این فرصت را غنیمت می شمرد دستش را بالا گرفت تا سینی را تحویل بگیرد.
« خب الان دیگه وقت گریه و زاری نیست. مطمئنم یه نفر اینجا هست که خیلی گشنشه.»
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)