زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
تکلیف بچه های دوره ی نویسندگی مقدماتی بود ✨🫀
زمان ما از اینکارای جینگیلی نمیکردی😔قلبوم شکست💔
#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۶۱
ناویرا با همان چشمان اشکی نیم نگاهی به سینی مسی درون دستان کاوه انداخت.
چند نان گرم ، چند لیوان شیر که بخار از آنها برمی خواست و خرما هایی که درون ظرفی کوچک چیده بودند.
خوشمزه به نظر می رسید و بعد از مدت ها چنین وعده ی کاملی او را به وجد می آورد.
صدای قار و قور شکمش دوباره بلند شد و این بار مجبور شد دستش را محکم بر روی آن بفشارد.
چند بار پلک زد تا پرده ی اشک را از جلوی دیدگانش کنار بزند و بعد درست لحظه ای که می خواست به سوی غذا کشیده شود ، یاد حرف های آژمان افتاد.
دو دستش را روی کشمش گذاشت و با صدای لرزانش گفت:
« من دزد نیستم. به اهورا مزدا قسم می خورم که این گردنبند از مادرم به من رسیده. حتی اگه مال خانواده ی ما هم نباشه ، من ندزدیدمش!»
احساس می کرد باید خودش را ثابت کند.
هیچ آدم بی گناهی از اینکه او را اینگونه متهم به کاری کنند که نکرده است ، خوشش نمی آید.
نمی خواست ساکت بماند یا با چند لقمه نان فریب بخورد.
« من دزد نیستم. من مثل شما ها نیستم. حتی نشان هم ندارم.»
حداقل دروغگو که بود.
البته از برادرش یاد گرفته بود که در شرایط حساس دروغ مصلحتی بگوید.
نوشاد می گفت دروغ مصلحتی در شرایط و جایگاهش کیفری ندارد و می تواند هر زمان که اوضاع برخلاف میلش بود ، از آن استفاده کند.
آسنا آهی کشید و جلو رفت تا سینی را از دست کاوه بگیرد.
در مقابل آن مرد با قامت بلند و بدنی چهار شانه ، حتی دختر خوش اندام و رعنایی همچون او هم ، بسیار کوتاه و ریز میزه به نظر می رسید.
اما قدرت برندگی زبانش از او سرتر بود.
« اینطوری چاشت رو تعارف نمی کنن. اصلا تو چرا اینجایی؟ کاری برای انجام نداری؟»
مرد ابرویی بالا انداخت و با تعجب به زن نگریست.
« عزیزم این که صبحونه است.»
در مقابل چشمان اشکی و صورت بی رمق ناویرا آن دو با دقت به یکدیگر خیره شده بودند.
« برای کسی که تازه از خواب بیدار شده صبحونه است. برای من چاشته.»
سپس سینی را خم کرد و بر روی زمین گذاشت.
خودش هم خیلی سریع کنار ناویرا نشست و دستش را پشت کمرش گذاشت.
« کمتر بخواب و یکم از اون بدنت کار بکش. خجالت آوره که نمی دونی زمان استراحتت رو باید به چه چیز هایی اختصاص بدی!»
ناویرا نگاهی به لیوان شیر انداخت.
حالا که اینقدر نزدیک بود و بخارش بینی او را قلقلک می داد ، نمی توانست مقاومت کند.
معده ی خالی اش درهم می پیچید و کم مانده بود اسید ، دیواره اش را سوراخ کند.
دستش را جلو برد و یکی از لیوان های سفالی فیروزه ای رنگ را برداشت.
لب هایش را به لبه ی لیوان چسباند و بدون اینکه توجهی به داغ بودن مایع درونش داشته باشد آن را سر کشید.
محتویاتش را با یک نفس سر داده و حالا احساس می کرد راه گلوی خود را سوزانده است.
سرفه ای کرد و یکی از دست هایش را بالا برد تا از آن به جای باد بزن برای خنک کردن دهان و زبانش استفاده کند.
آسنا بدون اینکه به طرفش برگردد ، لبخند زد.
توانسته بود با سرگرم کردن کاوه ، کاری کند دختر بدون دردسر چیزی بخورد.
از جایش بلند شد و درحالی که ابرو هایش را به حالتی نمایشی در هم فرو کرده بود غر زد:
« اگه جای تو بودم وقتم رو حروم نمی کردم.»
می دانست کاوه در این شرایط او را همراهی می کند. همیشه انجامش می دهد.
مرد از گوشه ی چشم متوجه شد ناویرا به آرامی تکه ای از نان را جدا می کند و در دهان می گذارد.
سپس تصمیم می گیرد به حرکات آسنا ، واقعیت ببخشد.
« فعلا که جای من نیستی بخوای درک کنی.»
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۶۲
دستان زن در هم قفل شده و به سینه اش چسبیده بود.
« اگه بودم هم درک نمی کردم. یه نگاه به بقیه بنداز. درباره ات چی فکر می کنن؟ عیب نیست یکی از سرباز های افتخاری سایه دائم دور و ور اردوگاه پرسه بزنه؟ به فکر آبروی خودت نیستی به فکر وضعیت بقیه باش.»
بینی اش را بالا گرفت و همچنان که سعی می کرد چهره ای مغرور و از خود راضی اش بر صورت بزند از چادر بیرون رفت.
قبل از اینکه کامل خارج شود گفت:
« حتی معمولی های اردوگاه هم از تو فعال تر هستن »
مرد پشت سر او سریع کفش هایش را به پا کرد و از چادر بیرون پرید.
« معمولی ها؟! صبر کن ببینم. داری فرار می کنی؟ پای حرفت وایستا»
بعد از رفتنشان خیلی زود ، صدا ها به پایان رسید.
خورشید بالاتر رفته و نورش حالا از ورودی چادر کاملا داخل می آمد.
تنها صدایی که به گوش می رسید ، صدای پرندگان اطراف و هر از گاهی صدای زمزمه هایی کوتاه بود.
ناویرا آخرین لقمه را نیز در سکوت قورت داد و به این فکر کرد که چگونه توانسته تمام محتویات روی سینی را در معده ای به آن کوچکی جای دهد.
نگاهش را به رنگ فیروزه ای لیوان ها دوخت و بعد زیر لب با خود گفت:
« به خاطر من از چادر رفتن بیرون ...»
بیان کردن حقایق با استفاده از زبانش چیزی نبود که به آن عادت داشته باشد و اما شنیدنش از زبان خودش حتی درد بیشتری هم داشت.
یا باید گوش هایش را از دست می داد یا زبانش را.
لیوان را در دست چرخاند و بعد با زبانش اطراف دهان خود را پاک کرد.
این رنگ او را به یاد شخصی می انداخت.
رنگ فیروزه ای یا همان رنگ آبی خاصی که قبلا هم دیده بودشان.
خواست از جایش بلند شود و سینی را کنار ورودی چادر بگذارد که شخصی با صدای نازک او را خطاب قرار داد:
« اینجا چکار می کنی؟»
دوست نداشت سرش را بالا بیاورد زیرا دیگر از امروز به بعد صدای آرتیمه را از چند فرسخی هم تشخیص می داد.
ترجیح داد فقط رو برگرداند.
« حدس می زدم یه مرضی چیزی داشته باشی اما فکر می کردم مادرزادیه.»
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)