eitaa logo
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
1.2هزار دنبال‌کننده
4.4هزار عکس
1.3هزار ویدیو
25 فایل
به‌نام‌ِحضرت‌دوست‌که‌هرچه‌داریم‌از‌اوست.. صرفا‌برای‌نشان‌دادن‌آنچه‌در‌حوالی‌ِروزگارمان‌می‌چرخد.. اگر‌میل‌به‌ماندن‌داری، خوش‌آمدی. گروه نویسندگی https://eitaa.com/joinchat/1182204739C38e5f270d3 تبلیغات کانال: https://eitaa.com/shahabtab
مشاهده در ایتا
دانلود
👁 🩸 ناویرا با همان چشمان اشکی نیم نگاهی به سینی مسی درون دستان کاوه انداخت. چند نان گرم ، چند لیوان شیر که بخار از آنها برمی خواست و خرما هایی که درون ظرفی کوچک چیده بودند. خوشمزه به نظر می رسید و بعد از مدت ها چنین وعده ی کاملی او را به وجد می آورد. صدای قار و قور شکمش دوباره بلند شد و این بار مجبور شد دستش را محکم بر روی آن بفشارد. چند بار پلک زد تا پرده ی اشک را از جلوی دیدگانش کنار بزند و بعد درست لحظه ای که می خواست به سوی غذا کشیده شود ، یاد حرف های آژمان افتاد. دو دستش را روی کشمش گذاشت و با صدای لرزانش گفت: « من دزد نیستم. به اهورا مزدا قسم می خورم که این گردنبند از مادرم به من رسیده. حتی اگه مال خانواده ی ما هم نباشه ، من ندزدیدمش!» احساس می کرد باید خودش را ثابت کند. هیچ آدم بی گناهی از اینکه او را اینگونه متهم به کاری کنند که نکرده است ، خوشش نمی آید. نمی خواست ساکت بماند یا با چند لقمه نان فریب بخورد. « من دزد نیستم. من مثل شما ها نیستم. حتی نشان هم ندارم.» حداقل دروغگو که بود. البته از برادرش یاد گرفته بود که در شرایط حساس دروغ مصلحتی بگوید. نوشاد می گفت دروغ مصلحتی در شرایط و جایگاهش کیفری ندارد و می تواند هر زمان که اوضاع برخلاف میلش بود ، از آن استفاده کند. آسنا آهی کشید و جلو رفت تا سینی را از دست کاوه بگیرد. در مقابل آن مرد با قامت بلند و بدنی چهار شانه ، حتی دختر خوش اندام و رعنایی همچون او هم ، بسیار کوتاه و ریز میزه به نظر می رسید. اما قدرت برندگی زبانش از او سرتر بود. « اینطوری چاشت رو تعارف نمی کنن. اصلا تو چرا اینجایی؟ کاری برای انجام نداری؟» مرد ابرویی بالا انداخت و با تعجب به زن نگریست. « عزیزم این که صبحونه است.» در مقابل چشمان اشکی و صورت بی رمق ناویرا آن دو با دقت به یکدیگر خیره شده بودند. « برای کسی که تازه از خواب بیدار شده صبحونه است. برای من چاشته.» سپس سینی را خم کرد و بر روی زمین گذاشت. خودش هم خیلی سریع کنار ناویرا نشست و دستش را پشت کمرش گذاشت. « کمتر بخواب و یکم از اون بدنت کار بکش. خجالت آوره که نمی دونی زمان استراحتت رو باید به چه چیز هایی اختصاص بدی!» ناویرا نگاهی به لیوان شیر انداخت. حالا که اینقدر نزدیک بود و بخارش بینی او را قلقلک می داد ، نمی توانست مقاومت کند. معده ی خالی اش درهم می پیچید و کم مانده بود اسید ، دیواره اش را سوراخ کند. دستش را جلو برد و یکی از لیوان های سفالی فیروزه ای رنگ را برداشت. لب هایش را به لبه ی لیوان چسباند و بدون اینکه توجهی به داغ بودن مایع درونش داشته باشد آن را سر کشید. محتویاتش را با یک نفس سر داده و حالا احساس می کرد راه گلوی خود را سوزانده است. سرفه ای کرد و یکی از دست هایش را بالا برد تا از آن به جای باد بزن برای خنک کردن دهان و زبانش استفاده کند. آسنا بدون اینکه به طرفش برگردد ، لبخند زد. توانسته بود با سرگرم کردن کاوه ، کاری کند دختر بدون دردسر چیزی بخورد.‌ از جایش بلند شد و درحالی که ابرو هایش را به حالتی نمایشی در هم فرو کرده بود غر زد: « اگه جای تو بودم وقتم رو حروم نمی کردم.» می دانست کاوه در این شرایط او را همراهی می کند. همیشه انجامش می دهد. مرد از گوشه ی چشم متوجه شد ناویرا به آرامی تکه ای از نان را جدا می کند و در دهان می گذارد. سپس تصمیم می گیرد به حرکات آسنا ، واقعیت ببخشد. « فعلا که جای من نیستی بخوای درک کنی.» نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
👁 🩸 دستان زن در هم قفل شده و به سینه اش چسبیده بود. « اگه بودم هم درک نمی کردم.‌ یه نگاه به بقیه بنداز. درباره ات چی فکر می کنن؟ عیب نیست یکی از سرباز های افتخاری سایه دائم دور و‌ ور اردوگاه پرسه بزنه؟ به فکر آبروی خودت نیستی به فکر وضعیت بقیه باش.» بینی اش را بالا گرفت و همچنان که سعی می کرد چهره ای مغرور و از خود راضی اش بر صورت بزند از چادر بیرون رفت. قبل از اینکه کامل خارج شود گفت: « حتی معمولی های اردوگاه هم از تو فعال تر هستن » مرد پشت سر او سریع کفش هایش را به پا کرد و از چادر بیرون پرید. « معمولی ها؟! صبر کن ببینم. داری فرار می کنی؟ پای حرفت وایستا» بعد از رفتنشان خیلی زود ، صدا ها به پایان رسید. خورشید بالاتر رفته و نورش حالا از ورودی چادر کاملا داخل می آمد. تنها صدایی که به گوش می رسید ، صدای پرندگان اطراف و هر از گاهی صدای زمزمه هایی کوتاه بود. ناویرا آخرین لقمه را نیز در سکوت قورت داد و به این فکر کرد که چگونه توانسته تمام محتویات روی سینی را در معده ای به آن کوچکی جای دهد. نگاهش را به رنگ فیروزه ای لیوان ها دوخت و بعد زیر لب با خود گفت: « به خاطر من از چادر رفتن بیرون ...» بیان کردن حقایق با استفاده از زبانش چیزی نبود که به آن عادت داشته باشد و اما شنیدنش از زبان خودش حتی درد بیشتری هم داشت. یا باید گوش هایش را از دست می داد یا زبانش را. لیوان را در دست چرخاند و بعد با زبانش اطراف دهان خود را پاک کرد. این رنگ او را به یاد شخصی می انداخت. رنگ فیروزه ای یا همان رنگ آبی خاصی که قبلا هم دیده بودشان. خواست از جایش بلند شود و سینی را کنار ورودی چادر بگذارد که شخصی با صدای نازک او را خطاب قرار داد: « اینجا چکار می کنی؟» دوست نداشت سرش را بالا بیاورد زیرا دیگر از امروز به بعد صدای آرتیمه را از چند فرسخی هم تشخیص می داد. ترجیح داد فقط رو برگرداند. « حدس می زدم یه مرضی چیزی داشته باشی اما فکر می کردم مادرزادیه.» نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
👁 🩸 چون در چادر درمان بود چنین چیزی می گفت. شاید اگر می گفت فقط مار نیشش زده و به همین خاطر اینجاست و صد البته به این خاطر که جای دیگری را جز همین چادر و آشنای دیگری جز آسنا و کاوه ندارد ، دست از سرش بردارد. اصلا این دختر کار دیگری جز دنبال کردن او نداشت؟ ناویرا گلویش را صاف کرد و درحالی که سینی را به سوی آرتیمه هل می داد ،گفت: « اومدی این رو ببری؟ ممنونم.» با توجه به گفته های آسنا لابد این دختر هم مثل باقی زن هایی که کنار تنور ها مشغول به کار بودند ، یک نشان دار معمولی بود. افراد معمولی کار های معمولی انجام می دهند و قطعا می توانست از او بخواهد سینی صبحانه را جا به جا کند. آرتیمه ابرویی بالا انداخت و بدون اینکه نگاهش را از ناویرا بگیرد ، گفت: « همین اول کار نیومده می خوای کار های خودت رو بندازی گردن بقیه؟ اهورامزدا رو خوش نمیاد!» لحنش آنقدر سرد و برنده بود که لرزه بر اندام آدم می انداخت. ناویرا که هنوز بر روی زمین نشسته بود مجبور بود برای هم کلام شدن ، سرش را بالا تر بگیرد. « خودم باید انجامش بدم؟» سعی داشت بفهمد چرا یک شخص حتی قبل از اینکه به خودش زحمت بدهد او را بشناسد ، با او دشمنی می کرد. کار اشتباهی انجام داده بود؟ « معلومه که خودت باید انجامش بدی. مادرت بهت یاد نداده؟ » این جمله را در حالی به زبان آورد که می دانست اغلب افرادی که ناگهانی و بی سر و صدا به گروه اضافه می شوند به احتمال زیاد والدین و یا سرپرستی ندارند. می دانست که ناویرا قطعا در پاسخ به او دچار مشکل می شود و یا جواب می دهد که مادری ندارد اما آنطور پیش نرفت که او حدس زده بود. دختر دستش را به طرف سینی برد و آن را برداشت. تلاش کرد تا بلند شود و بعد بدون هیچ مشکلی بر روی دو پا ایستاد. با خود فکر کرد که لازم است درست و حسابی از آسنا بابت مراقبت هایش تشکر کند. همین که اکنون می تواند سر پا بایستد و به راحتی حرکت کند، مدیون اوست. درواقع دوست داشت آن لحظه به هر چیزی فکر کند و حتی ترجیح می داد به جملات تشکر بیاندیشد. برای هضم حرف های آرتیمه زیادی خسته بود و از طرفی نمی خواست دوباره گذشته و مادری که از دستش داده بود را به یاد بیاورد. با خود فکر کرد فقط کاری که می خواد رو انجام بده و دست از سرت برمی داره. فقط لازم بود این سینی را تا مطبخ ببرد و شاید آنجا هم مجبورش می کردند آنها را بشورد. از پسش برمی آمد. آرتیمه در حالی که پوزخند بر لب داشت خودش را کنار کشید و آرام گفت: « مادر نداری ها؟ دوباره یه بی خانمان دیگه بهمون اضافه شده؟» لازم نبود جوابش را بدهد. این را خیلی خوب می دانست. باید با ترک چادر اوضاع را خوشایند تر می کرد و خودش را نجات می داد. بوی عطر آسنا به مشامش خورد و باعث شد لحظاتی کوتاه جلوی چادر توقف کند. نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
👁 🩸 زن قد بلند را دید که تنها با او چند گز فاصله داشت. لبخند بر لب داشت و در حالی که یک سبد حصیری کوچک را میان دستانش گرفته بود ، به همین سمت می آمد. آرتیمه با دیدن او مودبانه سر خم کرد. کاری که انجام دادنش برای ناویرا چیزی عجیب و غریب می آمد. همانجا ایستاد تا آسنا برسد. « چیه؟ چرا اینجایی؟ نکنه منتظر بودی تا من برگردم؟ دلت تنگ شده بود؟» نگاهش را به طرف آرتیمه چرخاند و بعد همه چیز برایش منطقی آمد. هنوز آن لبخند را از روی لب هایش پاک نکرده بود. « آرتیمه می بینم که با ناویرا آشنا شدی.» دختر سرش را بالا آورد و گیسوان مشکی اش را با دست پشت گوشش راند. لحن و تن صدایش حالا خیلی نازک تر و مودبانه تر به نظر می رسید. « بله. آشنا شدیم. البته فرصتی نبوده که بهش یاد بدم وظایفش چیه. عذر می خوام.» ناویرا با تعجب سرچرخاند و به چشمان مشکی آسنا زل زد. « وظایفم؟» احساس عجیبی داشت. نمی دانست دقیقا باید چطور واکنش نشان دهد. سردرگمی عجیبی سر تا پایش را فرا گرفته و آزادش نمی گذاشت. مگر با دل خودش پا به این گروه گذاشته که حالا باید وظایفی را هم انجام می داد؟ آسنا به آرامی خندید. از همان خنده هایی که دندان های سفیدش را در معرض دید قرار می دادند. «‌اوه نه آرتیمه...نه! می دونم چقدر دلت می خواد به تازه وارد ها کمک کنی اما قضیه ی ناویرا یه کوچولو فرق می کنه. مسئولیتش گردن تو نیست. فعلا هیچ چیز مشخصی هم درباره ی اینکه عضو کدوم گروهه وجود نداره.» بعد جلوی چشمان مبهوت و گرد شده ی او ، سینی را از دست ناویرا گرفت و در دستان آرتیمه گذاشت. « تا اینجایی اینو هم برگردون به مطبخ و دوباره صبحونه بیار.‌» یکی از دستانش را روی کمر ناویرا گذاشت و او را به داخل چادر هل داد درحالی که با دست دیگرش هنوز سبد را نگه داشته بود. به محض اینکه از جلوی او گذشتند ، ناویرا سرچرخاند تا وضعیت را بسنجد. آرتیمه هنوز در جایش ایستاده بود و با ابرو هایی در هم به سینی درون دستش نگاه می کرد. از هر نظر وضعیت به نفع آرتیمه نبود. او فقط یک نشان دار معمولی بود و توانایی مقابله با آسنا را نداشت. زنی که حتی در جایگاه خودش و در میان سربازان سایه هم زبانزد بود. با حرص پایش را روی زمین کشید و خیلی سریع محو شد انگار که محو شدن قابلیت خاص او باشد. نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
چقدر مظلوم ... باشه ✨😔
👁 🩸 « ازش خوشم نمیاد.یه بار دیگه هم دیدمش. چرا اینقدر با من بده؟ اون که حتی اسمم رو هم نمی دونست!» آسنا دستش را درون سبد حصیری فرو برد و محتویاتش را بهم ریخت. سعی می کرد شانه ی چوبی را بیابد و سرآخر زمانی که موفق شد نفسش را با آرامش خاطر بیرون داد. « همینجاست! یه جورایی فکر می کردم تا الان دیگه گم و گور شده باشه.» نگاه متعجب ناویرا را که بر روی خودش دید یادش آمد قبل از او دختر چیزی دیگر گفته بود. لبخند زد و شانه بالا انداخت. « آرتیمه رو می گی؟ فکر می کردم قراره با هم دیگه دوستای خوبی بشید. آژمان بهم گفت هجده سالته ؛ خب منظورم اینه که آسیلورا باید الان یه همچین سنی داشته باشه. آرتیمه هم سن خودته و معمولا تازه وارد ها رو به اون واگذار می کنن. من که تاحالا چیز بدی ازش ندیدم. البته تا حالا اینقدر زیاد توی اردوگاه ها نموندم که بخوام آدم های ساکن تو اردوگاه رو بشناسم. مهم نیست زیاد خودتو درگیر نکن.» جمله ی " زیاد خودت رو درگیر نکن." در ذهن دختر تکرار شد. اگر تازه وارد ها را به آرتیمه می سپردند ، چه بخواهد و چه نه مجبور بود با او درگیر شود. آسنا همچنان لبخند بر لب داشت و با وجود آن چشم های خماری که بی خوابی باعث شده بود زیرشان گود بیفتد ، آن لبخند با این نیت که دوستانه بود ، ترسناک به نظر می رسید. « خیلی شلخته و کثیف شدی. این سفر طولانی و خسته کننده حتما برات سخت بوده. در واقع تعجب نمی کردم اگه هر روز تو رو با چشمای اشکی می دیدم. خوبه که می تونی آرامش خودت رو حفظ کنی. چرا حالا که فرصت پیش اومده و زمان حمامه چرا ازش استفاده نکنیم؟» ناویرا هنوز داشت با تعجب نگاه می کرد. اینطور نبود که نداند حمام چیست اما با این توصیفات و وضعیت زندگی درون چادر تنها یک چیز به ذهنش می رسید. احتمالا منظور از حمام ، آن هم در دل کوه پایه ای همچون رشته کوه زاگرس ، چشمه ی آب گرم است. با صدایی نامطمئن گفت:« حموم کنیم؟ الآن؟ خب آخه تازه سر صبحه. خورشید طلوع کرده و آب ممکنه سرد...» زن در حرفش پرید: « حموم صبحگاهی رو همه انجام می دن! حداقل باید دو روز یه بار حموم کنی اونم توی این فصل. هر روز داره گرم تر میشه. چشمه ی آب گرم هیچ وقت سرد نمی شه. همین الانش هم که من و تو داریم حرف می زنیم ، کاوه رفته برای خودش توی چشمه خوش بگذرونه.» بعد از زدن این حرف دوباره درون سبد حصیری را گشت و زیر لب گفت: « همه چیزو آماده کردم. لباس تمیز ، روغن گل سرخ ، دو تا پارچه ی کتان که خودمون رو باهاش خشک کنیم و یکم هم آرد نخودچی و پودر سدر. اگه با آب ترکیبشون کنیم یه چیز فوق العاده میشه. باید برای همیشه با کثیفی های روی بدنت خداحافظی کنی.» انگار وقتی که حرف از پاکیزگی و رسیدگی به خود می شد ، آسنا می توانست زنی پرحرف باشد. هر چند از او بعید نبود. مو های مشکی اش همواره زیر نور خورشید می درخشیدند و مژه هایش آنقدر پرپشت بودند که می شد با پلک زدنش باد تولید کرد. در این چند روز که ناویرا با او سوار بر اسب شده بود همیشه بوی عطر خاصی را می داد و هرگز از او بوی بدی استشمام نکرده بود. سعی کرد به جملاتی که آسنا بر زبان آورده بود فکر کند و بعد آرام گفت: « اما مگه نگفتی احتمالا کاوه الان اونجاست؟ مجبوریم صبر کنیم تا کارش تموم بشه پس ...» دوباره زن حرفش را قطع کرد. « دو تا چشمه است. هر چند هر دو تاشون کنار هم هستن اما با چوب دور تا دورشون رو پوشوندن. نگرانش نباش. آماده ای بریم؟» نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
برای این یه جواب خوب دارم
Jul 28, 8.32 PM​.m4a
حجم: 10.1M
این جواب اون پیام ناشناسه 😔✨
خواستید از رمانی پارت بدم که توی ۱۳ سالگی نوشتمش. بریم برای پارت گذاری آیا؟
🪐✨ پاهایم دیگر جانی نداشتند.تاریک بود و من چیزی جز سایه های نامفهوم نمی دیدم. با این حال می دویدم پاهایم هر لحظه سست تر از قبل می شدند. دیگر توان دویدن نداشتم.شاخه ها ، حسابی صورتم را زخمی و خش دار کرده بودند. بالاخره زانو هایم خم شدند و من روی زمین سرد و کثیف افتادم. نفس نفس میزدم. قلبم کم آوده بود. برای لحظه ای سکوت وحشتناکی بر جنگل حکمفرما شد. تا قبل از آن صدای پای شخصی دیگر شنیده می شد.یعنی گمم کرده است؟ صدای باد لابه لای درختان پیچید. صدای رعد و برق رعشه بر بدن من و جنگل انداخت. پس از هشدار رعد ، طولی نکشید که باران گرفت چشمه های خشک شده چشمانم دوباره تر شدند. از سرما به خودم پیچیدم .کار من امشب ، اینجا تمام است. فردایی در کار نیست . لااقل نه برای من توانستم خودم را از دست آن مرد بد ذات و بی رحم نجات دهم اما زیاد هم برایم فرقی نکرد. به هر حال من فردا می میرم چه اگر او با خنجرش تکه تکه ام کند ، چه از سرما خونم منجمد شود. فقط شاید اولی کمی دردناک تر باشد.مرگ آنقدر ها هم که می گویند ترسناک نیست . برای من مرگ یعنی به خواب فرو رفتن در این جنگل بی سرو ته. یا منجمد می شوم یا غذای گرسنگان جنگل. من که نتوانستم دل کسی را در این دنیا شاد کنم شاید بتوانم شکم حیوانی را برای یک شب سیر کنم. چه غم انگیز تمام می شود قصه ی زندگی من. امیدوارم کسی دلش نخواهد صفحاتش را ورق بزند. می بینی انسان ها تا چه حد متفاوت اند؟ تولد و مرگشان هم فرق دارد. همانطور که از بدنیا آمدنم کسی شاد نشد با مردنم هم کسی غمگین نمی شود. انسان ها همان هایی بودند که ادعای دوست داشتنم را می کردند اما اکنون که به آنها نیاز دارم در هیچ کجا نمی توانم پیداشان کنم. رعد و برق با طعنه ای که زد خفه ام کرد. باید هر چه زودتر خفه می شدم و سرنوشتم را هر آنگونه که بود ، می پذیرفتم. حمله چیزی یخی را به درون پوست و استخوانم حس کردم. بازو ام داغ شد و آن گرما تا روی انگشتانم جاری شد.به محض چرخاندن سرم توانستم فلز براقی را که درون گوشتم فرو رفته بود تشخیص دهم. رنگ بر رخسارم نماند. بالاخره پیدایم کرده بود. به چاقو و سپس به خونی که از میان انگشتانم جاری بود خیره شدم . سرما ی فلز و گرمای خون ، تضاد عجیبی را به وجود آورده بودند. طولی نکشید که صفحه ای سیاه جلوی چشمانم را پوشاند. یعنی این واقعا پایان من بود؟ یعنی من به دنیا آمده بودم تا بدون انجام هیچ کار ارزشمندی بمیرم؟! این پایان را به هیچ عنوان دوست نداشتم. *** انگار شخصی بالای سرم ایستاده و با چکشی بزرگ بر سرم می کوبد. تحمل هیچ صدایی را نداشتم و اکنون صدا ها گوشم را خراش می دادند. چشمانم را یکباره گشودم ولی باز هم هیچ چیز نمی دیدم. صدا ها هنوز هم ادامه دارند. دوست داشتم به محض بلند شدن ، تمام آنها را قطع کنم. اما تنها کاری که فعلا می توانستم انجام دهم ، بدون اعتراض گوش دادن است. ـ بالاخره با این بچه ی آدم چکار می کنیم؟ ـ چرا از من می پرسی؟ تو پیداش کردی ـ اما تو آوردیش اینجا ـ من فقط دلم براش سوخت ـ به هر حال ... کمی مکث کرد و بعد ادامه داد ـ ولش کن , هنوز بیدار نشده؟ اندکی سکوت باعث شد بتوانم فکر کنم... من کجا هستم؟ نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
🪐✨ بازو ام می سوخت و پوست صورتم درد میکرد. چه اتفاقی افتاده بود؟ دست لرزانم را آرام بالا آوردم و چشمانم را لمس کردم. زبر بود. پارچه ای روی چشمانم بسته شده بود پس به همین دلیل با چشمان باز چیزی نمی دیدم. ـ ها! بیدار شد سر جایم خشک شدم و تکان نخوردم. دستی گرم صورتم را نوازش کرد ـ حالت خوبه؟ با صدایی لرزان گفتم ـ شما ها کی هستین؟ چی از جونم می خواین؟ صدای خنده شان بلند شد. ـ چقدر ترسیدی ... نترس!ما کاریت نداریم. ـ خب حق داره چشماشو وا کن. پارچه را از روی صورتم کنار زد. هجوم نور به درون چشمانم باعث شد برای لحظه ای آنها را ببندم. چشمانم را که باز کردم با دو شخص روبه رو شدم یک زن و یک مرد. این در صدایشان هم مشخص بود. اتاقی ساده که از پنجره اش درختی هویدا بود. من روی تخت دراز کش بودم. زنی با مو های سبز و مردی با مو های خاکستری بالای سرم ایستاده بودند. ـ من کجام؟ بیمارستان؟ شما ها کی هستین؟ دکتر یا پرستار؟ هیچ کدام واکنشی نشان ندادند. شک داشتم اصلا به حرفم توجهی کرده باشند. زن ـ نگاه چشماش کن. چه رنگیه؟ ـ چی؟چشام؟ زن ـ رنگش واقعا کمیابه.عجیبه این دختر چشای این رنگی داشته باشه! ـ کمیاب؟ چی میگی؟ چشای من قهوه ایه بیشتر آدمای جهان چشاشون این رنگیه. برای یک لحظه ساکت شدم و به رنگ چشمانشان دقت کردم صورتی و بنفش! مگر این رنگی هم داشتیم؟ ـ ببخشید شما ها لنز گذاشتین؟ زن ـ چی؟ لنز؟ هردو یک نگاه سردرگم به هم انداختند و بعد آرام خندیدند. مرد به سمت تختم آمد و کنار زن ایستاد. مرد ـ این رنگ،لنز نیست واقعیه. داشتند مرا مسخره میکردند . چیز دیگری راجب به رنگ چشم نپرسیدم . زن ـ جاییت درد نمی کنه؟ ـ چرا بازوم خیلی میسوزه و صورتم هم سوزش داره. نمیدونم چرا اما پا هامو نمیتونم حس کنم. مرد ـ نمی خواد نگران باشی سوزش طبیعیه و خودش برطرف میشه و پاهاتم ... بهتره نگران اونم نباشی. از اول هم نگران نشده بودم .شخصی که مردن یا زنده ماندن برایش اهمیت نداشته باشد به سالم بودن فکر می کند؟ هر دو به کار های خودشان سرگرم شدند. ـ میشه حداقل بهم بگین کجام؟! برگ درختان انگار در باد می رقصیدند. نگاهم به سمت پنجره چرخید چه باد گرم و دلپذیری! ـ الان تابستونه؟ این باد از کجا میاد؟ زن لبخند زد و گفت : « چقدر سوال می پرسی دختر جون !آره ما تو اوایل تابستون به سر میبریم. اگه گرمته کولرو برات روشن کنم.» چرا مرا دست می اندازند؟ اکنون که اواخر پاییز است نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)