زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
#زادگان_تاریکی👁 🩸 #پارت_۶۵ « ازش خوشم نمیاد.یه بار دیگه هم دیدمش. چرا اینقدر با من بده؟ اون که حتی
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی فقط خودت می دونی قراره در ادامه چه اتفاقی بیفته 😂
یه آشی پختم...
#افسانه_ی_لوکا 🪐✨
#پارت_۱
پاهایم دیگر جانی نداشتند.تاریک بود و من چیزی جز سایه های نامفهوم نمی دیدم. با این حال می دویدم پاهایم هر لحظه سست تر از قبل می شدند. دیگر توان دویدن نداشتم.شاخه ها ، حسابی صورتم را زخمی و خش دار کرده بودند.
بالاخره زانو هایم خم شدند و من روی زمین سرد و کثیف افتادم.
نفس نفس میزدم. قلبم کم آوده بود. برای لحظه ای سکوت وحشتناکی بر جنگل حکمفرما شد.
تا قبل از آن صدای پای شخصی دیگر شنیده می شد.یعنی گمم کرده است؟
صدای باد لابه لای درختان پیچید. صدای رعد و برق رعشه بر بدن من و جنگل انداخت.
پس از هشدار رعد ، طولی نکشید که باران گرفت
چشمه های خشک شده چشمانم دوباره تر شدند. از سرما به خودم پیچیدم .کار من امشب ، اینجا تمام است.
فردایی در کار نیست . لااقل نه برای من
توانستم خودم را از دست آن مرد بد ذات و بی رحم نجات دهم اما زیاد هم برایم فرقی نکرد.
به هر حال من فردا می میرم چه اگر او با خنجرش تکه تکه ام کند ، چه از سرما خونم منجمد شود. فقط شاید اولی کمی دردناک تر باشد.مرگ آنقدر ها هم که می گویند ترسناک نیست .
برای من مرگ یعنی به خواب فرو رفتن در این جنگل بی سرو ته.
یا منجمد می شوم یا غذای گرسنگان جنگل. من که نتوانستم دل کسی را در این دنیا شاد کنم شاید بتوانم شکم حیوانی را برای یک شب سیر کنم.
چه غم انگیز تمام می شود قصه ی زندگی من. امیدوارم کسی دلش نخواهد صفحاتش را ورق بزند.
می بینی انسان ها تا چه حد متفاوت اند؟ تولد و مرگشان هم فرق دارد.
همانطور که از بدنیا آمدنم کسی شاد نشد با مردنم هم کسی غمگین نمی شود.
انسان ها همان هایی بودند که ادعای دوست داشتنم را می کردند اما اکنون که به آنها نیاز دارم در هیچ کجا نمی توانم پیداشان کنم.
رعد و برق با طعنه ای که زد خفه ام کرد.
باید هر چه زودتر خفه می شدم و سرنوشتم را هر آنگونه که بود ، می پذیرفتم.
حمله چیزی یخی را به درون پوست و استخوانم حس کردم.
بازو ام داغ شد و آن گرما تا روی انگشتانم جاری شد.به محض چرخاندن سرم توانستم فلز براقی را که درون گوشتم فرو رفته بود تشخیص دهم.
رنگ بر رخسارم نماند. بالاخره پیدایم کرده بود.
به چاقو و سپس به خونی که از میان انگشتانم جاری بود خیره شدم . سرما ی فلز و گرمای خون ، تضاد عجیبی را به وجود آورده بودند.
طولی نکشید که صفحه ای سیاه جلوی چشمانم را پوشاند. یعنی این واقعا پایان من بود؟ یعنی من به دنیا آمده بودم تا بدون انجام هیچ کار ارزشمندی بمیرم؟! این پایان را به هیچ عنوان دوست نداشتم.
***
انگار شخصی بالای سرم ایستاده و با چکشی بزرگ بر سرم می کوبد. تحمل هیچ صدایی را نداشتم و اکنون صدا ها گوشم را خراش می دادند.
چشمانم را یکباره گشودم ولی باز هم هیچ چیز نمی دیدم. صدا ها هنوز هم ادامه دارند. دوست داشتم به محض بلند شدن ، تمام آنها را قطع کنم.
اما تنها کاری که فعلا می توانستم انجام دهم ، بدون اعتراض گوش دادن است.
ـ بالاخره با این بچه ی آدم چکار می کنیم؟
ـ چرا از من می پرسی؟ تو پیداش کردی
ـ اما تو آوردیش اینجا
ـ من فقط دلم براش سوخت
ـ به هر حال ...
کمی مکث کرد و بعد ادامه داد
ـ ولش کن , هنوز بیدار نشده؟
اندکی سکوت باعث شد بتوانم فکر کنم... من کجا هستم؟
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
#افسانه_ی_لوکا 🪐✨
#پارت_۲
بازو ام می سوخت و پوست صورتم درد میکرد.
چه اتفاقی افتاده بود؟
دست لرزانم را آرام بالا آوردم و چشمانم را لمس کردم.
زبر بود.
پارچه ای روی چشمانم بسته شده بود پس به همین دلیل با چشمان باز چیزی نمی دیدم.
ـ ها! بیدار شد
سر جایم خشک شدم و تکان نخوردم.
دستی گرم صورتم را نوازش کرد
ـ حالت خوبه؟
با صدایی لرزان گفتم
ـ شما ها کی هستین؟ چی از جونم می خواین؟
صدای خنده شان بلند شد.
ـ چقدر ترسیدی ... نترس!ما کاریت نداریم.
ـ خب حق داره چشماشو وا کن.
پارچه را از روی صورتم کنار زد.
هجوم نور به درون چشمانم باعث شد برای لحظه ای آنها را ببندم.
چشمانم را که باز کردم با دو شخص روبه رو شدم یک زن و یک مرد.
این در صدایشان هم مشخص بود.
اتاقی ساده که از پنجره اش درختی هویدا بود.
من روی تخت دراز کش بودم. زنی با مو های سبز و مردی با مو های خاکستری بالای سرم ایستاده بودند.
ـ من کجام؟ بیمارستان؟ شما ها کی هستین؟ دکتر یا پرستار؟
هیچ کدام واکنشی نشان ندادند.
شک داشتم اصلا به حرفم توجهی کرده باشند.
زن ـ نگاه چشماش کن. چه رنگیه؟
ـ چی؟چشام؟
زن ـ رنگش واقعا کمیابه.عجیبه این دختر چشای این رنگی داشته باشه!
ـ کمیاب؟ چی میگی؟ چشای من قهوه ایه بیشتر آدمای جهان چشاشون این رنگیه.
برای یک لحظه ساکت شدم و به رنگ چشمانشان دقت کردم صورتی و بنفش!
مگر این رنگی هم داشتیم؟
ـ ببخشید شما ها لنز گذاشتین؟
زن ـ چی؟ لنز؟
هردو یک نگاه سردرگم به هم انداختند و بعد آرام خندیدند.
مرد به سمت تختم آمد و کنار زن ایستاد.
مرد ـ این رنگ،لنز نیست واقعیه.
داشتند مرا مسخره میکردند . چیز دیگری راجب به رنگ چشم نپرسیدم .
زن ـ جاییت درد نمی کنه؟
ـ چرا بازوم خیلی میسوزه و صورتم هم سوزش داره. نمیدونم چرا اما پا هامو نمیتونم حس کنم.
مرد ـ نمی خواد نگران باشی سوزش طبیعیه و خودش برطرف میشه و پاهاتم ... بهتره نگران اونم نباشی.
از اول هم نگران نشده بودم .شخصی که مردن یا زنده ماندن برایش اهمیت نداشته باشد به سالم بودن فکر می کند؟
هر دو به کار های خودشان سرگرم شدند.
ـ میشه حداقل بهم بگین کجام؟!
برگ درختان انگار در باد می رقصیدند. نگاهم به سمت پنجره چرخید چه باد گرم و دلپذیری!
ـ الان تابستونه؟ این باد از کجا میاد؟
زن لبخند زد و گفت : « چقدر سوال می پرسی دختر جون !آره ما تو اوایل تابستون به سر میبریم. اگه گرمته کولرو برات روشن کنم.»
چرا مرا دست می اندازند؟ اکنون که اواخر پاییز است
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
#افسانه_ی_لوکا 🪐✨
#پارت_۳
ـ نه لازم نیست. من بیمارستانم؟
زن : خب نه دقیقا ما یه جورایی گیاه شناسیم و اینجا خونه ی ماست.
سردرگم نگاهش کردم که ادامه داد
ـ من کیکا هستم و این آقا شوهرمه ، دیو .دیو تورو دیشب وقتی که یکی میخواست با چاقو بهت آسیب بزنه ، نجات داد.اوه پسر تو واقعا تو اون جنگل بودی! باورم نمیشه هیچ کدوم از ما ها جرات نمیکنیم وارد اون جنگل بشیم دیگه چه برسه به تو که یه انسانی. منم می دیدمت ولی نجات دادنت کار من نبود. دیو استاد این کاراست. دیو آوردت اینجا و منم تا حدودی درمانت کردم.
نگاهم را از کیکا گرفتم و به پرده ی شناور در هوا دوختم.
در همان حین گفتم
ـ چیز زیادی از اون شب یادم نمیاد. فقط می دونم کیلومتر ها از خونه فاصله گرفتم. میشه بگین الان دقیقا تو کدوم کشور و کدوم شهر هستیم؟
کیکا ساکت ماند اما دیو به حرف آمد
دیو : قبلش باید ازت سوال بپرسیم.
ـ چه سوالی؟
کیکا : من خودم ازش میپرسم دیو میشه تو بری بیرون لطفا؟
دیو بدون مخالفت بیرون رفت و من و کیکا تنها ماندیم.
کیکا : خب ، از کجا شروع کنم؟ ببین تو یه انسانی ...
با گیجی لبخند زدم
ـ معلومه که یه انسانم. نکنه منو حیوانی چیزی فرض کردی؟
کیکا خندید و گفت:
- نه. ببین خیلی از شما ها نمی دونین اما انسان ها و موجودات جادویی هر دو وجود دارند.
ـ موجودات جادویی؟
کیکا : آره دقیقا موجودات جادویی.
تمام حرف هایش خرافات بودند. می دانستم دارد در روز روشن دروغ می گوید
کیکا وقتی سکوتم را دید ادامه داد
کیکا :باورش برا انسان ها سخته اما ما ها انسان نیستیم
ـ شماها؟
کیکا : آره دیگه مثلا خود من انسان نیستم.
ـ چی داری میگی؟
کیکا : دنیای انسان ها و ما ها از هم جداست و خیلی کم پیش میاد که یه انسان یا یه موجود جادویی به دنیای دیگه فرستاده بشه
کاملاگیج شده بودم.
ـ فرض کنیم که موجودات جادویی وجود داشته باشن.تو داری میگی که موجودات خارق العاده و انسان ها در دو دنیای متفاوت زندگی میکنن ؟
کیکا ـ دقیقا
ـ اگه حرفای تو درست باشه پس چرا من الان اینجام؟ من که یه انسانم و به قول تو اینجا دنیای جادوییه!هر چند چیزیش به دنیای جادویی نمی خوره! خیلی هم عادیه تو هم عادی هستی.
کیکا ـ من گفتم خیلی کم پیش میاد نگفتم که امکان نداره. بزار درست توضیح بدم. یه مرز وجود داره که اگه اون مرز رو بشکنی وارد دنیای دیگه میشی. مرز این دوتا جهان دقیقا وسط جنگل مرکزیه. مرکزی اسمشه.
مکث کوتاهی کرد و دوباره پرسید: « ببینم موقع اومدن احساس نکردی یه چیزایی تغییر کرده؟یا اصلا به این فکر نکردی جنگل عوض شده»؟
حرف های کیکا کم کم مرا می ترساند! اما باز هم نمی توانستم چنین چیزی را باور کنم. اگر این یک شوخی است باید زودتر تمام شود.
ـ از کجا بدونم راست می گی؟
کیکا ـ ببینم پاتو حس میکنی؟
ـ نه هنوز
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
پاسخ پیام های ناشناس اینجاست
https://eitaa.com/joinchat/4143580077C95f1fa8ae3