eitaa logo
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
1.2هزار دنبال‌کننده
4.4هزار عکس
1.3هزار ویدیو
25 فایل
به‌نام‌ِحضرت‌دوست‌که‌هرچه‌داریم‌از‌اوست.. صرفا‌برای‌نشان‌دادن‌آنچه‌در‌حوالی‌ِروزگارمان‌می‌چرخد.. اگر‌میل‌به‌ماندن‌داری، خوش‌آمدی. گروه نویسندگی https://eitaa.com/joinchat/1182204739C38e5f270d3 تبلیغات کانال: https://eitaa.com/shahabtab
مشاهده در ایتا
دانلود
✨ 🖇نام: سه گانه ی لویاتان 🖇نویسنده: اسکات وسترفلد 🖇ژانر: فانتزی ، علمی تخیلی 🖇تعداد جلد: ۳ 🖇رده ی سنی: بالای ۱۵ سال. 📚توضیحات کتاب: داستان در سال ۱۹۱۴ آغاز می‌شود، در آستانه جنگ جهانی اول. شاهزاده الکساندر (الک) از امپراتوری اتریش-مجارستان به دلیل شورش مردمش در حال فرار است. او سوار یک کشتی هوایی غول‌پیکر به نام «اچ‌ام‌اس لویاتان» می‌شود و در آنجا با درین شارپ، یک دختر بریتانیایی که خود را به عنوان پسر جا زده، آشنا می‌شود 🔍اقتباس سینمایی وجود دارد؟ بله ✔️ فیلم «لویاتان» (Leviathan) به کارگردانی آندری زویاگینتسف، یک اقتباس سینمایی از مفهوم لویاتان است که در اساطیر و ادبیات به کار رفته است. این فیلم به بررسی فساد و قدرت در روسیه معاصر می‌پردازد و شباهت‌هایی با مفهوم لویاتان به عنوان نماد قدرت دولتی و بی‌عدالتی در آثار توماس هابز و دیگر متفکران دارد.  زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
باورتون میشه لویاتان انیمه هم داره؟ 😂
اینقدر خسته ام نمی دونم سر به کدوم بیابون بذارم بخدا 😂
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
همیشه یه پلنر داشته باشید برای زندگیتون. آشوب ذهنی رو خیلی کمتر می کنه. 🤝
اول صبحی همینطوری دلم خواست برم بالا پشت بوم
و بعد با این شاهکار رو به رو شدم
👁 🩸 سعی کرد حداقل حرفی بزند و بهانه ای بیاورد. اگر کاوه فکر می کرد عمدا اینجا آمده چه؟ باید آبروی از دست رفته اش را برگرداند. دهان باز کرد:« من فکر کردم ...» نگاهش دوباره به زخم های روی صورت مرد افتاد و دهانش چفت شد. آن دو زخمی که بر روی بینی و پلک‌ چشم راستش افتاده بودند ، هیچ گاه برای ناویرا عادی نمی شدند. کاوه دستش را بالا آورد و موهایش را کنار زد. بیرون آمدن دستش از آب ، عضله هایی که نتیجه ی سالها تمرین و جنگاوری بود را به نمایش گذاشت. « خودت تنهایی اومدی اینجا؟» ناویرا به پاهایش دستور می داد تا حرکت کنند اما انگار راه ارتباطی مغز و نخاع اش قطع شده بود. در عوض زبانش هنوز به سختی کار می کرد: « نه. من می خواستم ... یعنی ما...چیزه ... ما که نه ... اون زنه...» دست چپش را بلند کرد و بی اختیار انگشتانش را درون تار های خرمایی رنگ مو هایش کشید. به یاد آورد که اسم آن زن ، آسناست. « من و آسنا ... آره آسنا. با اون اومده بودم.» کاوه به آرامی نفسش را بیرون داد و سرش را بالا گرفت. گرمای چشمه کم کم بر روی ریه هایش تاثیر می گذاشت و نفس کشیدن را خیلی سخت تر می کرد. « خودش کجاست؟ بهم نگو که همینجا...» نگاهش از صورت و چشمان سرشار از خجالت دختر به سوی ساعد دستش کشیده شد. حرفی که می خواست بزند را فراموش کرد و با خود فکر کرد آیا توهم می زند؟ حتما بخاری که از سطح آب بیرون می زد ، باعث شده بود اشتباه ببیند یا واقعا داشت نشان تاریکی را بر روی دست دختر می دید؟ چشمانش را ریز کرد و سعی کرد با دقت ببیند. نکند سرش گیج رفته بود؟ یعنی آنقدر ضعیف شده بود که بخار چشمه باعث توهم زدنش می شد؟ دختر متوجه قطع شدن کلام و تغییر کردن مسیر نگاهش شد. فهمید که دارد به دست بالا برده اش نگاه می کند. به تندی آن را پایین آورد به گونه ای که چند تار مو از موهایش که لابه لای انگشتانش گیر کرده بودند ، کنده شد. دست دیگرش را روی جایی که نشان قرار داشت گرفت و تند گفت: « من باید برم اون طرف. اینجا جای من نیست.» صدای کاوه خیلی سریع پشت بند جمله ی او بلند شد: « یه لحظه صبر کن.» اما ناویرا دیگر نمی خواست آنجا بایستد. مکثش تا اکنون هم اشتباه فاحشی بود. دیدن کاوه در آن وضعیت باعث شد از یاد ببرد کمی پیش تر خودش با ناخن باقی مانده ی ترکیب خاک رس را از بین برده بود. خواست به سوی دیواره های چوبی حرکت کند که پایش به چیزی گیر کرد و بعد از تلو تلو خوردن ، محکم به طرف چوب ها پرت شد. آنقدر ناگهانی بود که نتوانست دست هایش را حفاظ بدنش کند و صورتش چنان به تکه های برجسته و ناهموار چوب کشیده شد که سوزش دردناکش هوش را از سرش پراند. در جایش چند قدم به عقب برداشت و یکی از دست هایش را روی زخمی سطحی که بر روی گونه اش به وجود آمده بود گذاشت. چرا در لحظات حساس کور می شد؟ صدای پاشیده شدن آب به بیرون و حرکت دست و پای کاوه به او فهماند که وقت ندارد. صدای مرد تنش را لرزاند: « صبر کن.» کلمه ی صبر کردن از دایره لغات ذهنش پاک شده بود. قرار نبود صبر کند. خواست از حصار چوبی بیرون برود که صدای پای یک نفر دیگر را شنید. به سرعت آستین لباسش را پایین کشید و آماده شد تا در مقابل شخص جدید وانمود کند مانند آنهاست. موهای مشکی آسنا را تشخیص داد. زن درحالی که کنف را در دست گرفته بود لبخند می زد. صدایش را بالا برد: « روی زمین افتاده بود. لازم نبود تا اردوگاه برگردم.» نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
👁 🩸 از آنجایی که ارتفاع حصار چوبی تا روی شانه های دختر بود حتی پشت آنها نیز ، سرش خیلی واضح دیده می شد. زن داشت نفس نفس می زد و بین نفس گرفتن هایش می خندید. « باورم نمیشه رفتی تو چشمه ی آقایون! کاوه اونجاست؟» افکاری که ناویرا در سر داشت هر لحظه ترسناک تر می شدند. کاوه همینجا بود و آسنا هم که سر رسیده بود. قطعا درباره ی نشان به او می گوید. ناخودآگاه چند قدم به عقب برداشت. چنین چیزی را نمی خواست. نمی توانست با زجر و فلاکت کار هایی که یک زن کدبانو انجام می دهد را به سرانجام برساند. غذا درست کند و سینی ها را به سرعت جا به جا کند ؛ درست مانند همان کاری که بقیه ی نشان داران معمولی می کنند. نمی توانست! باید یک راز می ماند ، باید از گروه اخراج می شد. آنها باید می فهمیدند که دختر کوچک ترین ارزشی برایشان ندارد. زادگان تاریکی هرگز یک آدم بدون نشان را وارد گروه نخواهد کرد. پایش به چیزی گیر کرد. آنقدر وحشت کرده بود که نتوانست نگاه خیره اش را از آسنا بردارد. باید تعادلش را حفظ می کرد بنابراین پای آزادش را روی زمین گذاشت اما زمین ناگهان بسیار ناهموار شد. دیر متوجه شد هر دو پایش در دسته های حصیری سبد گیر کرده اند. باید تعادلش را حفظ می کرد! پاهایش در فاصله ی کمی از یکدیگر حرکت کردند و قوزک هایش به یکدیگر کوبیده شدند. چیزی محکم پشت پایش را زد و بعد زانو های سستش به او خیانت کردند. باید تعادلش را حفظ می کرد اما خیلی دیر شده بود. آب گرم چشمه برایش خیلی داغ به نظر می رسید. نتوانست در لحظه ی آخر نفسش را حبس کند و در همان لحظه بیشتر از چند جرعه از آب فیروزه ای رنگ قورت داده بود. تمام اجزای بدنش می سوختند گویا که در آتش افتاده باشد. پس این گرمای زبانزد آب چشمه بود؟ چقدر فوق العاده! صدای ترکیدن حباب و جوشش آب را به خوبی با گوش هایش می شنید و حتم داشت اگر در این وضعیت ناجور قرار نمی گرفت می توانست حتی مزه ی آب را نیز از روی مواد معدنی داخلش تشخیص دهد. زخم روی صورتش می سوخت. پلک هایش از خیلی وقت پیش بسته شده بودند و حالا آب چشمه او را وادار می کرد به خواب فرو برود. گرم و راحت بود. در این آب می توانست برای همیشه از دنیای وحشتناک بیرون بی خبر بماند. دست یک نفر بر روی بازویش کشیده شد و بعد چشم هایش را به تندی باز کرد. دنیا پیش روی چشمان قهوه ای رنگش تغییر کرده بود. « میرلا ، میشه ازت خواهش کنم توی کار هام سرک نکشی؟» میرلا؟ چرا احساس می کرد این اسم برایش آشناست؟ چه کسی حرف زده بود؟ این صدای رسا و زیبا از آن چه شخصی بود؟ سرش را چرخاند و بعد ناگهان شخصی را پیش روی خودش دید. او را قبلا هم دیده بود. با موهای سفید و درخشانش آشنایی داشت و آن چشمان آبی جواهر مانند را هرگز نمی توانست فراموش کند. دستش را بلند کرد و به طرف موهایش برد. آنها را پشت گوش انداخت و بعد متوجه شد شخصی که روبه رویش است درواقع آینه است. دوباره داشت در بدن زنی با موهای سفید درخشان و چشمان جواهری نقش بازی می کرد؟ مثل دفعه ی قبل تنها نبود. صدای نازکی در اتاق بزرگ پیچید: « سرک نکشیدم. فقط داشتم نگاهش می کردم.» زنی که پشت سرش ایستاده بود موهای سفید و براقی داشت که به سختی تا روی شانه هایش می رسیدند. چشمانش درست مثل چشمان او ، آبی بودند اما مشخص بود که رنگ آبی هم با آبی فرق می کند. آبی جواهری رنگی بود که به سلسیانا تعلق داشت و هیچ شخص دیگری نمی توانست چشمان خاص او را داشته باشد حتی خواهرش. خواهر کوچکترش ، میرلا داشت با استرس لبش را می گزید. انگشتان کشیده و سفیدش را در هم گره زده بود و سرسختانه تلاش می کرد وانمود کند همه چیز طبیعی است. نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
👁 🩸 «میرلا اگه بهم بگی کاریان تورو فرستاده تا جاسوسی منو بکنی و سر از کار هام در بیاری ناراحت نمی شم پس راحت باش.» دختر دوباره در خودش جمع شد و سرش را پایین نگه داشت. قدش درست مثل مو هایش کوتاه بود و در دوران نوجوانی اش به سر می برد. یک نوجوان ساده لوح که به جای رسیدگی به زندگی خودش ، کار های دیگران را انجام می دهد. سلسیانا آهی می کشد و دستانش را بی حوصله در هوا تکان می دهد. « زبون باز کن دیگه واگرنه کاری می کنم برای یه هفته خشک ات بزنه. سه روز دیگه تولد هفده سالگیته اینطور نیست؟ نمی خوای که اون روز رو توی صمغ حبس شده باشی؟» دختر با نگرانی سر بالا آورد و به او خیره شد. « اینکارو می کنی؟» صدایش می لرزید. هیچ کس دوست نداشت در صمغ هایی که سلسیانا می سازد ، گیر بیفتد و او نیز از این دسته افراد مستثنا نبود. زن آه کشید و از پشت میز بلند شد. دامن سفیدش را بر روی زمین کشید و گام هایش را محکم و استوار به طرف صندوق لباس هایش برداشت. در همان حین که خم می شد تا از بین لباس های سلطنتی و شاهانه اش یکی را برگزیند ، گفت: « نه. فکر نکنم دلم بخواد یه آدم رو واقعا توی اون حجم از صمغ گیر بندازم.» دستش را بر روی پیراهن سرهمی ابریشمی کشید و لبخند زد. قطعا این لباس بلند دست و پا گیر بود و نمی گذاشت به راحتی بازوهایش را تکان دهد اما اهمیتی نداشت. انگشتش را روی آستین های تنگش کشید. دور مچ لباس نواری طلایی بود که بر رویش طرح گل و گیاه کشیده بودند. همین را می پوشید. آن را از بین باقی لباس ها جدا کرد و بعد سراغ شنلی گشت که بر رویش تن کند. میرلا که هنوز خشک و بدون انعطاف به نظر می رسید آب دهانش را قورت داد و گفت: « من فقط اومده بودم گشت و گزار کنم. مطمئن باش هدف دیگه ای نداشتم.» گوش سلسیانا از این جور بهانه ها پر بود. به دلایل مختلفی پا در باغ قصر زرین می گذاشتند و زمانی که از آنها می پرسید چرا این اطراف پرسه می زنند ، اینگونه از زیر بار مسئولیت کار هایشان شانه خالی می کردند. با ابرو هایی بالا رفته پرسید: « فقط برای گشت و گزار خواهر؟ چرا؟ نکنه از قصری که متعلق به خودته خسته شدی؟ دلت برای من تنگ شده؟ یا نکنه...» شنلی که می خواست را انتخاب کرد. یک شنل توری سفید که با وجود نگین های کوچک لوزی شکل رویش ، متفاوت به نظر می رسید. « نکنه حسودی می کنی؟» دیگر حتی همه ی خدمتکاران می دانستند کاریان اهمیت بیش از اندازه به سلسیانا می دهد و او را بسیار دست بالا می گیرد. و زمانی که کاریان به کسی اهمیت بدهد ، پادشاه نیز او را گرامی می داند.‌ جایگاهی که پسر اول خانواده دارد چیزی نیست که به راحتی بشود آن را نادیده گرفت. میرلا قدمی به عقب برداشت و احساس کرد باید خودش را نجات بدهد. ناگهان بلند گفت:« همچین جراتی رو ندارم. بهت حسودی نمی کنم. فقط ...» تن صدایش پایین تر آمد و صورتش گلگون شد. « مادرم مجبورم می کنه بیام اینجا تا ازت یاد بگیرم چطور مثل تو بشم.» گفتن این جمله درد عمیق درون سینه اش را تشدید می کرد چرا که مادرش همیشه بیشتر از او ، خواهر بزرگ‌ترش را تحسین می کند. با وجود اینکه دو مادر متفاوت داشتند اینطور به نظر می رسید که چیزی از مهر مادری به میرلا نرسیده عشق دو مادر تنها نصیب سلسیانا شده است. از نظرش خیلی بی انصافی می آمد. اشک در چشمانش حلقه بست و راه نفسش تنگ شد. « می خواد شبیه تو بشم. میگه منم باید دقیقا کارهایی رو انجام بدم که تو انجام میدی. می خواد منم گل سر سبد دربار باشم.» سلسیانا با بی تفاوتی کمربند طلایی رنگ را از بین باقی وسایل بیرون کشید و دستی به طرف ندیمه اش تکان داد تا لباس ها را تنش کند. نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
عاشق این گوشه ی هیئتم>>>