#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۷۳
« نفس عمیق بگیر.»
« آبش خیلی سنگینه. چقدر قورت داده مگه؟»
چند بار پلک زد. چرا بدنش اینقدر درد می کرد؟ احساس می کرد زیر بار مشت و لگد گرفته شده.
چشم هایش می سوختند ، گلویش نیز همینطور!
« یه بار دیگه انجامش بده.»
چشمانش هنوز تار می دیدند. انگار شخصی بالای سرش ایستاده و تصویرش دائم جا به جا می شود.
درد زیادی در سینه اش پخش شد و بعد احساس کرد می خواهد چیزی را بیرون بدهد. سرفه کرد و آب از بین لبانش به بیرون جهید.
حالا می توانست نفسش را با درد به داخل بفرستد. سردش بود.داشت می لرزید.
« تموم شد.»
تصویر زن بعد از بار ها پلک زدن حالا قابل تشخیص بود. آسنا با چهره ای رنگ پریده او را تماشا می کرد.
« ناویرا؟»
نامش را صدا زده بودند.باید جواب می داد اما مگر قبل از آن سلسیانا صدایش نمی زدند؟
چیزی در کاسه ی سرش تکان خورده بود. شاید هم مغزش آسیب دیده بود. سلسیانا دیگر کیست؟
نمی توانست چیز خاصی به یاد بیاورد. سعی کرد بنشیند. دستانش را تکیه گاه بدنش کرد و انگشتانش را روی سنگ ریزه ها کشید.
با وجود دردی که احساس می کرد صاف در جایش نشست و چشمانی که حالا به خاطر آب داغ ، سرخ شده بودند را به رو به رویش دوخت.
کاوه و آسنا هر دو با نگرانی به او زل زده بودند. مرد پارچه ای دور کمر خود پیچیده و هنوز بالاتنه اش برهنه مانده بود.
دستش را به طرف دختر برد و شانه هایش را گرفت.
« راحت می تونی بشینی؟ قفسه ی سینه ات درد می کنه؟»
ناویرا نمی دانست چه جوابی بدهد. یکی از انگشتانش را در سوراخ گوشش فرو برد تا آبی که احساس می کرد آنجا جمع شده است را خالی کند.
در این حین داشت به درد قفسه ی سینه اش فکر می کرد. آنقدرا هم نبود. می توانست تحملش کند.
چشمانش را بار دیگر باز و بسته کرد.
« چی شده؟»
آسنا نفسش را با آسودگی خاطر بیرون داد و بعد لبخند زد.
«داشتم به این طرف حرکت می کردم که یهو دیدم پرت شدی داخل آب. کاوه اونجا بود پس خیلی سریع تورو بیرون کشید اما وقتی فهمیدیم نمی تونی نفس بکشی ...»
مکثی کرد و بعد از قورت دادن آب دهانش ادامه داد:
« حدس می زدم بتونیم با ضربه زدن به کمر و قفسه ی سینه ات آبی که قورت دادی رو بدیم بیرون.»
جلو آمد و مرد را کنار زد. دو دست دختر را گرفت و تلاش کرد تا او را بر روی دو پایش بلند کند.
« قبل از اینکه سرما بخوری بهتره بریم توی چشمه. آبش می تونه معجزه کنه. مطمئنم حالت بهتر میشه.»
ناویرا با چشمانی سرخ در جایش بلند شد و چند بار دیگر سرفه کرد.
دستش هنوز در دست زن بود.
زمانی که شروع به صحبت کرد صدایش همچون صدای کلاغ می مانست:
«من باید از اینجا برم.»
صورت آسنا درهم رفت.
« به سلامتی کجا می خوای بری؟»
دختر نگاهی به آب فیروزه ای رنگ انداخت.
حباب هایی که هر لحظه بر روی سطحش به وجود می آمدند و در زمان کوتاهی می ترکیدند او را به یاد سوپ های آرشیدا می انداخت که در دیگ قل قل می زدند.
دلش خانه را می خواست. اگر نمی توانست برگردد نوشاد ناامید می شد.
طوری تربیت شده بود که از افرادی با نشان تاریکی دور بماند. نباید برادرش را مایوس می کرد.
« می خوام برگردم خونه.»
سوالات زیادی داشت که دوست داشت از نوشاد بپرسد.
دوست داشت بداند چرا هراز گاهی خودش را در بدن زنی دیگر می بیند.
دوست داشت بداند چرا هر بار که خواب می بیند ، در خانواده ی سلطنتی قدم می گذارد.
دوست داشت بداند. تشنه ی دانستن بود و از غافل بودن هراس داشت.
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۷۴
صدای آسنا در گوش هایش پیچید:
« همینجاست. اینجا خونه ی توئه.»
به راستی تعریف خانه در چه چیزی خلاصه می شد؟
نوشاد می گفت قبل از اینکه شوالیه های عرش به روستای دوست داشتنی شان هجوم بیاورند ، یک خانواده ی شاد داشته اند.
از عشق و محبت مادرشان می گفت. از اینکه صبح زود برمی خاست و برایشان نان درست می کرد. از اینکه همیشه لباس هایش آردی بود و از اینکه چقدر ناویرا را در آغوش خود نگه می داشت.
می گفت مادر زمانی که نوزاد چند ماهه اش بدحال و بیمار بود یک شب را کامل بیدار ماند تا از او مراقبت کند.
می گفت زمانی که از بازی کردن در کوچه پس کوچه های اطراف خسته می شد بوی نهار او را به خانه می کشاند.
ناویرا هرگز چنین خاطراتی را در ذهن خود نداشت. یک نوزاد چند ماهه چه چیزی را می توانست به یاد بیاورد؟
زمانی که سربازان عرش کل روستا را به آتش کشیدند و همه چیز را پشت سر خود خاکستر کردند ، او احتمالا در آغوش برادرش درحال گریه و زاری بوده.
هر چیزی که از مادر و پدرش به یاد داشت تنها گفته های برادر بزرگترش بودند.
اما حالا یک نفر پیدایش شده بود که به جایی دیگر می گفت خانه.
چطور می توانست گفته های قدیمی نوشاد را از یاد ببرد و به چنین مکانی خانه بگوید؟
دستش را به تندی بیرون کشید و با ابرو هایی در هم به چهره ی متعجب آسنا خیره شد.
هنوز هم گلویش می سوخت و بدن خیسش با هر بادی که می وزید به لرزه می افتاد اما دوست نداشت این لرزش در صدایش مشهود باشد.
« دیگه هیچ وقت جلوی من به این جهنم دره نگو خونه!»
حرصش گرفت. آنها کسانی بودند که خانه و تنها خانواده ای که برایش باقی مانده بود را از او گرفته بودند.
چطور می توانستند همیشه لبخند بزنند و جوری رفتار کنند که انگار بهترین ها هستند و این راه بهترین راه ممکن است؟
زن به آرامی دست ناویرا را فشرد و گفت:
« این حقیقته. خونه ی ما اینجاست.افرادی مثل ما به هیچ کجا تعلق ندارن. هر کجا که باهم باشیم...»
«خب من به یه جایی تعلق داشتم! من خانواده ی خودمو داشتم! من خواهر یه نفرم. قبل از اینکه به خاطر شما والدینم رو از دست بدنم دختر یه خانواده ی شاد بودم!»
بدون اینکه خودش هم خبر داشته باشد داشت فریاد می زد.
برای بار دوم دست خودش را به سرعت از حصار انگشتان آسنا آزاد کرد و چند قدم از او فاصله گرفت.
اشک هایش برای بیرون آمدن تقلا می کردند اما آنقدر سریع پلک می زد که نمی گذاشت چیزی بماند.
صدای کاوه باعث شد سرش را به تندی بچرخاند و با حالتی تهاجمی او را بنگرد.
« ما جایی رو نابود نکردیم.همه می دونن اون اتفاق به خاطر شوالیه های عرش رخ داد. زادگان تاریکی دستی توی این جنایت نداشته.»
کاملا جدی در جایش ایستاده و ابروهایش را درهم کشیده بود.
دختر ناخواسته چند قدم دیگر به عقب برداشت و بعد چیزی که مدت ها در گلویش گیر کرده بود را بر زبان آورد:
« ما داشتیم زندگی عادی خودمون رو می کردیم. اگه گروه شورشی شما روستای ما رو برای اقامت انتخاب نمی کرد هیچ وقت همچین اتفاقی نمی افتاد. هیچ وقت شوالیه های عرش اون بلا رو سر مردم بیچاره نمی آوردن.»
مرد هنوز با اخم به او می نگریست.
« کی اینا رو بهت گفته؟»
همه چیز را از نوشاد شنیده بود. آن جنایت بازماندگان زیادی نداشت و آن دو باچیزی به نام معجزه فرار کرده بودند. آن زمان نوشاد تقریبا ده سال داشت. او تنها کسی بود که می توانست برایش از وضعیت آن روز بگوید.
سرش را به طرفین تکان داد. موهای خرمایی خیسش به صورتش چسبیدند.
« مهم نیست چقدر جون بکنید تا تصورم رو عوض کنید. زمانی که از یه چیز متنفر باشم تا ابد نظرم عوض نمیشه.»
فایده نداشت چقدر پلک بزند. به هر حال اشک ها راه خودشان را به بیرون پیدا می کردند.
آسنا نفسش را به تندی بیرون داد و درحالی که ناباورانه به دختر نگاه می کرد پوزخند زد.
« حرفهای جالبی می زنی به عنوان کسی که خودش هم اون نشان رو روی دستش داره.»
ناویرا نیم نگاهی سریع به ساعد دستش انداخت. آستینش بالا رفته بود.
دیدن دوباره ی نشان باعث می شد حالت تهوع بگیرد و دلش بخواهد به پوست خودش چنگ بیندازد.
با نفرتی که در صدایش موج می زد غرید:
« حتی اگه نشان هم داشته باشم به شما ملحق نمیشم. هنوز اونقدر بدبخت نشدم که به خاندان سلطنتی خیانت کنم. با شورشی های قاتل هیچ وقت همدست نمی شم!»
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
VIPREMIX.IRImogen Heap - Headlock [WWW.VIPREMIX.IR] (1).mp3
زمان:
حجم:
5.2M
این وایبیه که خودم از رمانم می گیرم.
519.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#معرفی_کتاب✨
🖇نام: دشت پارسوا
🖇نویسنده: مریم عزیزی
🖇ژانر: فانتزی ، ترسناک
🖇تعداد جلد: ۶
🖇رده ی سنی: نوجوان ، جوان
📚توضیحات کتاب:
محور داستان در سرزمین دشت پارسوا قرار دارد، جایی که جامعهای از سه نژاد جادویی آناد، ویدان و پری زندگی میکنند. این سرزمین در دنیایی جادویی قرار دارد که تحت حکومت استبدادی با قوانین زمانی قرار دارد. در این دنیا، جادوگران ملزم به رعایت قوانین و اصول جامعه هستند، به ویژه قانوننامهٔ برتر که اصول حکمفرمایی جامعه را تعیین میکند.
در این مجموعه، شخصی به نام ماندانا توسی با استفاده از جادویی به نام رازیان وارد سرزمین دشت پارسوا میشود. تواناییهای خاص ماندانا توجه مقامات را به خود جلب میکند و تبدیل به رقابت افسونگر برتر میشود.
🔍اقتباس سینمایی وجود دارد؟
خیر 🖋
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
#معرفی_کتاب✨
🖇نام: دونده ی هزارتو
🖇نویسنده: جیمز دشنر
🖇ژانر: فانتزی ، علمی تخیلی
🖇تعداد جلد: ۵
🖇رده ی سنی: نوجوان ، جوان
📚توضیحات کتاب:
توماس در آسانسور از خواب بیدار می شود و می فهمد هیچ چیز جز اسمش را به یاد ندارد. پسرهای غریبه که او را دوره کردهاند… ترسیده و گیج در میان فراموش کنندگان.
اما این ها مهم نیست چون بهزودی باید برای حفظ زندگی خودش و بیشه نشینها در هزارتویی پر از حیوان-ماشین های درنده بدود. او به سرعت می فهمد که همهی پسرها با آسانسور وارد بیشه شدند و هر ماه با ورود یه پسر دیگه یکی به جمعشون اضافه می شود.همه از یاد بردند که چه کسی بودند و چرا به بیشه تبعید شدند.
🔍اقتباس سینمایی وجود دارد؟
بله✔️
فیلمی در ژانر اکشن علمی تخیلی محصول سال ۲۰۱۴ آمریکا، به کارگردانی وس بال است که اولین فیلم بلند سینمایی او محسوب میشود. فیلمنامه این فیلم توسط نوا اوپنهایم، گرنت پیرس مایرز و تی.اس. نولین بر اساس رمانی به همین نام نوشته جیمز دشنر به رشته تحریر درآمده است.
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-فیلم دونده ی هزارتو ( ۳ تا سینمایی داره)
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏