4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-فیلم دونده ی هزارتو ( ۳ تا سینمایی داره)
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۷۵
نگاهی به اطراف انداخت و بعد تصمیم گرفت از حصار چوبی خارج شود چون قطعا نمی خواست آن فضای ملتهب را به جان بخرد.
نمی دانست زنی که درحال حاضر پیش رویش است به این راحتی ها دست بردار نمی شود.
آسنا به راحتی جلویش را سد کرد و بعد برای بار سوم دستش را گرفت.
« می دونم الان عصبانی هستی و درست نمی تونی فکر کنی ولی حداقل بهم بگو می دونی که کجا می خوای بری؟»
دختر خواست دستش را همانطور که دوبار قبل بیرون کشیده بود ، آزاد بکند اما این بار فشار دست آسنا به قدری زیاد بود که حس می کرد کوچکترین حرکت و چرخش دستش منجر به پارگی و یا شکستگی استخوان هایش می شود.
خواست پایش را عقب بکشد که بر روی سنگریزه های خیس لغزید و برای حفظ تعادلش مجبور شد به زن نزدیک تر شود.
حالا صورتش دقیقا رو به روی فرورفتگی گلوی او بود.
نمی خواست این موضوع را که آسنا یک سر و گردن از او بلند تر است ، انکار کند اما پذیرفتنش هم چندان راحت نبود.
آسنا تقریبا هم قد اغلب مردان این اردوگاه به حساب می آمد و شاید تنها فردی که می توانست ادعا کند بلند تر است ، همین کاوه ای باشد که اکنون با گیجی به آن دو زل زده.
دختر با حرص دندان هایش را روی هم فشرد.
«ولم کن بذار برم.»
بوی عطر زن بینی اش را پر کرده و او را به عطسه وا می داشت.
« ولت کنم میری توی جنگل گم و گور می شی. برای یه کاری اومده بودیم اینجا و فقط یه حادثه ی کوچیک رخ داده. چرا سعی نمی کنی آروم بگیری و فقط حموم کنی؟»
ناویرا دست دیگرش را به تندی بالا آورد.
شاید دعوا کردن را یاد نگرفته و در این هجده سال عمری که کرده هرگز شخصی را به خوبی کتک نزده باشد اما اگر این لحظه برای خودش کاری نمی کرد دیگر هرگز نمی توانست از شرشان خلاص شود.
قبل از اینکه دستش بر روی صورت آسنا بنشیند ، در هوا متوقف شد. حالا همان فشاری که بر روی مچ دست راستش بود را می توانست بر روی مچ دست چپش نیز احساس کند.
درد عمیق فشرده شدن استخوان ها بر روی یکدیگر.
اشتباه ... دوباره اشتباه تصمیم گرفت.
شاید زیادی قدرت اعضای زادگان تاریکی را دست کم گرفته بود.
افرادی که با آنها صحبت می کرد و حتی بر سرشان داد می کشید سربازان افتخاری سایه بودند.
افرادی که حتی شوالیه های عرش نیز از پسشان بر نمی آیند پس چرا یک باره احساس کرد می تواند جلویشان قد علم کند؟
به خاطر تجسم کردن خودش در جسم شاهدخت سلسیانا بود؟
شاید داشت با شاهدخت همزادپنداری می کرد ؛ شاید روح هایشان جا به جا شده و داشت تلاش می کرد مانند او متکبر و شجاع باشد.
« قرار نبود اون نشان رو ببینید. حالا دیگه اینجا هم نمی تونه برام امن باشه. باید قبل از اینکه به بقیه خبر بدید اینجا رو ترک کنم. نمی خوام برای همیشه گیر بیفتم پس...»
چشمان خشک شده اش دوباره جوشیدند و قطرات گرم بر روی گونه های سرخش غلت خوردند.
« ولم کن بذار برم.»
تصمیم گرفت هر دو دستش را ناگهان به عقب بکشد و لگد بپراند اما لحظه ای بعد در آغوش گرم آسنا فرو رفته بود.
پلک زد.
در آغوش او چه می کرد؟ زن چگونه فرصت کرده بود او را اینگونه به سوی خودش بکشد؟
بوی عطرش فراگیر شده بود و شک نداشت تا چند روز آینده بوی او را می دهد.
خواست اعتراض کند و خودش را از بین بارو های گرمش بیرون بکشد اما صدای محکمش باعث شد منصرف شود.
« زبون به دهن بگیر. اون اینجاست.»
او؟ چه کسی می توانست باشد؟
سرش هنوز بر روی سینه ی آسنا بود.
فضای بینشان آنقدر ساکت شد که می توانست علاوه بر شنیدن ضربان قلب زن ، صدای گام های بلند و خرد شدن شاخه و برگ ها را بشنود.
و بعد صدای آرام و هشدار دهنده ی کاوه:
« باورم نمیشه.زده به سرش که سنگ نیاورت رو با خودش آورده؟ تو هم حسش می کنی آسنا؟»
زن با جدیت سر تکان داد.
« من ناویرا رو می برم. تو یه جوری سرگرمش کن.»
مرد پوزخند زد و دستانش را در هم انداخت.
« آژمان که دیگه بچه نیست بشه گولش زد اما قایم کردن این موضوع ازش نیاز به همکاری داره.»
چشمان دختر هنوز اشکی بودند و لب هایش همچنان می لرزیدند.
درباره ی چه چیزی حرف می زدند؟ قرار بود چه اتفاقی بیفتد؟
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
#زادگان_تاریکی 👁🩸 #پارت_۱ سلسیانا دستش را محکم می فشارد. احساس می کند این بار آخریست که می تواند به
دوستانی که می خوان رمان رو شروع کنن. پارت اول اینجاست ✨