eitaa logo
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
1.2هزار دنبال‌کننده
4.4هزار عکس
1.3هزار ویدیو
25 فایل
به‌نام‌ِحضرت‌دوست‌که‌هرچه‌داریم‌از‌اوست.. صرفا‌برای‌نشان‌دادن‌آنچه‌در‌حوالی‌ِروزگارمان‌می‌چرخد.. اگر‌میل‌به‌ماندن‌داری، خوش‌آمدی. گروه نویسندگی https://eitaa.com/joinchat/1182204739C38e5f270d3 تبلیغات کانال: https://eitaa.com/shahabtab
مشاهده در ایتا
دانلود
سمبوسه ای خواهم ساخت به شیوه ی خویش‌✨🤝
👁 🩸 صدای گام های بلند یک نفر به او هشدار داد دست از فکر کردن بردارد. دستش توسط آسنا کشیده شد و بعد متوجه شد دارد در یک مسیر مشخص حرکت می کند. حصار را دور زدند و بعد به چشمه ای که مخصوص خودشان بود ، رسیدند. درحالی که ناویرا هنوز گیج و منگ در جایش ایستاده بود ، زن به طرف آب فیروزه ای رنگ حرکت کرد و سریع گفت: « زود باش ...» با عجله پیراهن مشکی اش را درآورد و بعد از باز کردن بند های کفشش ، دامنی که بر تن داشت را نیز از دور کمرش باز کرد و تا زد. به آرامی بدنش را در چشمه رها کرد. سرش در آب فرو رفت و بعد دوباره بالا آمد. نفسی گرفت و دستش را بالا گرفت. « یالا ...» دختر هنوز حرکات او را هضم نکرده بود اما آن انتظاری که در چشمانش زن دیده می شد نمی گذاشت برخلاف دستوراتش کاری انجام دهد. انگار که می خواهند از موجودی خطرناک فرار کنند و این تنها راه چاره ای بود که برایشان باقی مانده. لباسش را در آورد و بدن خیسش را دوباره به آب گرم چشمه متبرک ساخت. روی دو پایش ایستاد و متوجه شد آب تا بالای قفسه ی سینه اش می رسد. نفسش را لرزان بیرون داد و تلاش کرد در آب دست و پا بزند. ای کاش تا زمانی که فرصت داشت ، شنا را از برادرش می آموخت. چرا هرگز احتمال غرق شدن را در نظر نگرفته بود؟ در زیر آب دست آسنا را گرفت و بدنش را به او نزدیک تر کرد. خودش هم نمی دانست چه می کند. یک بار سر او فریاد می کشید و ناسزا می گفت و بار دیگر مثل کنه می چسبید و رهایش نمی کرد. صدای آژمان خیلی زود هر دو را از جا پراند: « کاوه؟ حموم کردی؟ چه سریع!» و بعد صدای کاوه بود که خونسرد و بی خیال به نظر می رسید ، درست مثل همیشه بدون هیچگونه لرزش و یا مکثی! « من زود حموم نمی کنم ، تو خیلی کندی. قرار نبود دوتایی یه تنی به آب بزنیم؟ دیر کردی منم تنهایی انجامش دادم.» آژمان نفسش را آه مانند بیرون داد و سنگ سفیدی را که در دست گرفته بود را بالا آورد تا جلوی چشمان مرد قرار بگیرد. « دنبال نیاورت می گشتم. یادم نمیاد آخرین بار کی ازش استفاده کردم.» نگاه کاوه بر روی سنگ قفل شد. خوب می دانست چگونه از آن استفاده می شود و همین باعث می شد به صبر و تحمل آژمان شک کند‌. « می دونی که فقط در مواقع ضروری ازش استفاده میشه. چرا آوریش اینجا؟» مرد با بی‌خیالی شانه بالا انداخت و سنگ را بین انگشتانش چرخاند. « الان هم ضروریه. آسنا کجاست؟ قرار نبود با اون دختره بیان همین طرفا؟» حالا دیگر تمام شک و تردید های کاوه داشت به یقین تبدیل می شد. آژمان قصد داشت نیروی تاریکی درون ناویرا را به وسیله ی آن سنگ اندازه بگیرد. می خواست مطمئن شود نیرویی وجود ندارد. با اندیشیدن به انگیزه ی واضح و مشخص رفیقش ، پوزخندی زد. « دارن حموم می کنن. باز دیر رسیدی.» می دانست هر چقدر هم که مصمم باشد آدمی نبود که در زمان حمام ، دختر ها را دید بزند. از همین سو استفاده می کردند و اندکی زمان می خریدند. آژمان اخم ریزی کرد و درحالی که به حصار چوبی می نگریست آرام گفت: « آسنا اونجاست دیگه درسته؟ سنگ رو میدم بهش تا خودش انجامش بده.» قبل از اینکه کاوه فرصت کند جلویش را بگیرد ، به طرف حصار چوبی رفت و از بالایش به چشمه نگاه انداخت. هر دو دختر با تعجب به او نگاه می کردند هر چند آسنا به صورت نمایشی شانه ی چوبی را در دست گرفته بود. خیلی سریع شانه را درون مو های خرمایی ناویرا کشید و بعد پشت چشمی برای آژمان نازک کرد. « به چی نگاه می کنی؟ خجالتم خوب چیزیه!» مرد بدون اینکه رویش را برگرداند ، سنگ را به طرف آسنا انداخت و آمرانه گفت: « اینو بده به دختره ببینم نتیجه اش چی میشه.» زن با دست آزادش سنگ را در هوا گرفت و اخم کرد. « چکار می کنی؟ اگه می افتاد تو آب.‌‌..» « اونقدر دست و پا چلفتی نیستی که نتونی بگیری اش. ببین نتیجه اش چیه. بهم خبر بده.» بعد هم به همان سرعت که پیدایش شده بود ، غیب شد. دستش را برای کاوه که با بهت تماشایش می کرد تکان داد و بلند گفت: « می بینمتون.» ناویرا با شنیدن صدای خرد شدن شاخه ها زیر پایش نفس حبس شده اش را بیرون داد و بدنش را بدون نگرانی در آب گرم شل کرد. طولی نکشید که سر و کله ی کاوه پیدا شد. همانطور که با نگرانی به چشمان آسنا زل زده بود ، پرسید: « به نظرت داره دیوونه میشه؟» زن دسته ای از مو های دختر را گرفت و با شانه مرتبشان کرد. در همان حین که بین تار های مویش به دنبال کک یا شپش می گشت ، گفت: « به نظرم بعد از اینکه سایه سالار مجبورش کرده اینجا بمونه زده به سرش.» سنگ نیاورت را به طرف کاوه پرت کرد و ادامه داد: « نمی دونم چطوری میشه دست به سرش کرد.» دستش را روی شانه ی ناویرا گذاشت و او را چرخاند. « شانس آوردی شپش نزده مو هات! چقدر چرب و کثیف شده!» برای دختر داشتن یا نداشتن شپش اهمیتی نداشت. نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
فردا درباره ی پلات هول حرف بزنیم؟ راضی هستید؟
おはよう!🐛 صبح بخیر! 🪴
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
┌┄┄┄┄◜◦♡◦◝┄┄┄┄ ⎪ 影 ⎪ 雄 توصیفات ظاهر رو قوی کن ⎪ 飛 ⎪ @yaptus ┄┄┄┄◟◦♡◦◞ ┄┄┄┄┘ Do not copy⚠️
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
┌┄┄┄┄◜◦♡◦◝┄┄┄┄ ⎪ 影 ⎪ 雄 نویسنده ها زود می میرن ⎪ 飛 ⎪ @yaptus ┄┄┄┄◟◦♡◦◞ ┄┄┄┄┘ Do not copy⚠️