eitaa logo
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
1.2هزار دنبال‌کننده
4.4هزار عکس
1.3هزار ویدیو
25 فایل
به‌نام‌ِحضرت‌دوست‌که‌هرچه‌داریم‌از‌اوست.. صرفا‌برای‌نشان‌دادن‌آنچه‌در‌حوالی‌ِروزگارمان‌می‌چرخد.. اگر‌میل‌به‌ماندن‌داری، خوش‌آمدی. گروه نویسندگی https://eitaa.com/joinchat/1182204739C38e5f270d3 تبلیغات کانال: https://eitaa.com/shahabtab
مشاهده در ایتا
دانلود
👁 🩸 « آخیش! نمی دونی چقدر دلم خنک میشه وقتی که می بینم از گل و کثافت در میای.» از نظر ناویرا او داشت اغراق می کرد. درست است که چند روز را بدون حمام گذرانده و ذرات شن بیابان را لا به لای موهای خود تا اینجا حمل کرده بود اما تمام این ها دلیل نمی شد که او را کثیف بنامد. « وضعمون یکسانه پس چرا فقط به من میگی کثیف؟» پودر سدر بر سر دختر ، کف ملایمی ایجاد کرده بود و پوستش را خنک می کرد. فشار دست آسنا بر روی موهایش بیشتر شد ؛ عملا داشت به کف سر او چنگ می انداخت. « من حداقل هر روز صبح دست و صورتم رو تمیز می کردم. تو چی؟» ناویرا احساس می کرد دیگر حوصله ی سر پا ایستادن را ندارد. حس لذت بخش آب گرم نیز نمی توانست او را راضی نگه دارد. چشمانش را در کاسه چرخاند و غرید: « خب شما ها منو دزدیده بودید! ازم انتظار داشتی چکار کنم؟ سر صبح ها تو بیابون مو هام رو ببافم یا کثیفی های زیر ناخنم رو تمیز کنم؟» آسنا محکم آخرین تکه باقی مانده از مو های بلند او را چنگ زد و بعد که مطمئن شد تمام سرش بوی تند و تیز گیاه را می دهد ، لبخندی بر لب راند. « خوب نکته ای بود ناویرا. دستاتو بده ببینم.» دستانش را روی شانه های سفید و خیس دختر گذاشت و در یک حرکت سریع او را چرخاند. حالا دقیقا چشم در چشم شده بودند. ناویرا ناله ای از سر کلافگی کرد و دو دستش را بالا آورد. دوست داشت آن سنگ عجیب را لمس کند و در عین حال نمی خواست این کار را جلوی چشم شخصی دیگر انجام دهد. هنوز نتوانسته بود از فکر نیاورت بیرون بیاید. در همان حین که آسنا داشت با ناخن های بلند خودش ، زیر ناخن های او را از کثیفی پاک می کرد ، دختر تصمیم گرفت سوال پیچش کند. « چرا گفتی بهتره آژمان از نشان من خبر دار نشه؟ شما ها مگه یه گروه نیستید؟ مگه نمی گفتید پشت همدیگه رو می گیرید پس چرا تلاش می کنید بهش دروغ بگید؟» تقریبا هر چه که در ذهنش بود را بر زبان آورد. آسنا با دقت کثیفی زیر ناخن ها را بیرون می کشید‌. لب هایش را غنچه وار جلو داد و بعد چشمان خمارش را بیش از حد معمول کوچک کرد. « یه جورایی داریم به هر دو نفر شما لطف می کنیم. مشخصا تو آسیلورا نیستی. حتی اگه نشان هم داشته باشی نمی تونی اون باشی.» دستان دختر را به آرامی پایین آورد و در چشمان قهوه ای اش خیره شد. « آسیلورا در حال حاضر خواهرزاده ی شاه کاریان به حساب میاد. دختر ممنوعه ی سلسیاناست. درباره ی اعضای خاندان سلطنتی که می دونی!همه شون مو های سفید و چشمای آبی دارن ، آسیلورا هم از همچین موضوعی مستثنا نیست.» ناویرا ابرو هایش را در هم فرو برد و به فکر فرو رفت. هرگز اعضای خانواده ی سلطنتی را به چشم ندیده بود اما از مردم می شنید که ظاهری خاص دارند. محتوای خواب هایش در ذهنش سوسو زد. اما او کاریان را می شناخت! زمانی که در جسم شاهدخت سلسیانا بود آن مرد را دیده بود. اصلا چرا باید چنین خواب های چرت و پرتی را ببیند؟ احتمالا فقط توهم می زد و چیز هایی را می دید که کوچک ترین ربطی به واقعیت نداشتند. چیزی سفت به کتفش برخورد کرد و پوستش را از بالا به پایین خراش داد. رشته افکارش پاره شد. چشمانش گشاد شدند. نفس بند آمده اش را بیرون داد و نالید:« آسنا!» نمی دانست این اولین بار است که او را خودمانی صدا می زند یا نه. به هر حال احساس غریبی داشت. زن کنف را محکم بر روی شانه ی او می کشید و اهمیتی به دردی که به وجود می آورد ، نمی داد. بحث جذابی که داشتند را در کمال خونسردی ادامه داد: « از طرفی تو اولین شاگرد آژمان نیستی. درسته سن و سالی نداره ...» مکث کرد تا ذره ای از عصاره ی گل سرخ را بر روی پوست روشن ناویرا بریزد. بوی شیرین و غلیظی از گل همه جا را فرا گرفت. « تقریبا میشه گفت امسال میشه بیست و چهار سال ... آره! یه سال از من و سه سال از کاوه کوچیک تره.» ناویرا بدون اینکه اهمیتی به سن و سال آنها بدهد زیر لب غرید: « عالی شد! الان منم دیگه قراره بوی تورو بدم.» آسنا چنان کنف را بر روی بازوی او کشید که جایش سوخت و کز کز کرد. « زیادی نق می زنی. هنوز خیلی خام و بچه ای شاید به همین خاطر باشه.» ناویرا لبش را گزید تا پاسخی به کنایه ای که تازه شنیده است ، ندهد. « آژمان بااستعداد و با تجربه است. از وقتی که یادم میاد و می شناسمش همیشه همینطوری بوده. به شاگرد هاش هم سخت می گیره. برای تو که خودت هم سرتق و لجبازی اصلا گزینه ی مناسبی نیست.متاسفانه اونقدری بی حوصله هست که بخواد برای یاد دادن یه سری چیزا از قدرتش روی بقیه استفاده کنه.» آب داغ چشمه کم کم بر روی هر دویشان تاثیرات جدی تر می گذاشت. گونه هایشان گلگون شده و مجبور بودند علاوه بر بینی ، از راه دهن نیز نفس بکشند. « استفاده از قدرت ها همیشه عواقبی برای خود شخص داره. من و کاوه فقط نمی خوایم بلایی سر آژمان بیاد.» نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
👁 🩸 این جمله همچون تیری در قلب ناویرا بود. انگار که دوباره داشت به او یادآوری می کرد اهمیت خاصی در این گروه ندارد و صرفا شخصی است که بقیه مجبور به پذیرش و تحملش شده اند. نفسش را بیرون داد و کنف را از دست زن گرفت. قبل از اینکه آسنا بخواهد واکنشی به این موضوع نشان دهد ، گفت: « اگه نگران دوستتون هستید و اینقدر براتون دارای اهمیته ، چرا منو فراری نمی دید؟ بهتر نیست کلا جلوی چشمش نباشم؟» وقت برای گریه و زاری و افسردگی داشت. می توانست به محض برگشتن به خانه در آغوش نوشاد گریه کند و گلایه هایش را در گوش های او فرو کند. از این بگوید که همچنان کسی او را آدم حساب نمی کند و هنوز هم هیچ کس احترامش را نگه نمی دارد. اما اکنون نباید احساساتی رفتار می کرد. باید به کوچکترین امید ها نیز چنگ می زد. باید به خانه برمی گشت. زن تک خنده ای کرد و درحالی که به طرف لبه ی چشمه ، در آب گام برمی داشت پاسخ داد: « درسته ما بر این عقیده هستیم که تو آسیلورا نیستی اما سایه سالار محکم سر حرفی که زده ، ایستاده. اگه بفهمه ما توی فراری دادن تو دست داشتیم پوست کلمه مون کنده است. مجبوریم به خواسته هاش احترام بذاریم به هر حال اون یکی از فرماندهان گروه شورشی هایی مثل ماست.» دستش را به سبد رساند و یک پارچه ی کتان بیرون کشید. آنقدر بزرگ بود که بتواند سرتاپای دختر را بپوشاند. آن را بالا گرفت تا در آب چشمه خیس نشود و بعد آمرانه گفت:« بعد از اینکه کامل خودت رو شستی ، بیا اینجا و خودت رو خشک کن.» بعد بدون اینکه چیز دیگری بگوید بدنش را بالا کشید و بر دو پای برهنه اش روی سنگ ریزه ها ایستاد. آب از سر و رویش می چکید و خورشید طوری می تابید که زیبایی ها و سفیدی پوستش را به نمایش بگذارد. انگار نه انگار که واقعا عضو سربازان افتخاری سایه است. بدنش ذره ای خط و خش نداشت ، تماما زیبایی و ظرافت بود و پوست سفید و نرمش بیشتر از تمام این ها به چشم می آمد. ناویرا زمانی به خودش آمد که صدای خنده ی آسنا را شنید و متوجه شد زن ، خودش را در پارچه ی کتان پیچیده است. « به چی نگاه می کنی؟ عجله کن دیگه.» حالا دختر دلیل دیگری برای سرخ شدن گونه هایش داشت. چرا بدون اینکه متوجه شود بدن یک نفر دیگر را زیر نظر گرفته بود؟ به او حسودی می کرد؟ سرش را بدون فکر زیر آب برد و بعد خیلی سریع بالا آمد. حباب ها هنوز در اطرافش می ترکیدند. دستش را لابه لای مو هایش کشید و بعد از اینکه مطمئن شد بوی تند سدر تا حدودی محو شده است به طرف آسنا حرکت کرد. با کمک او خودش را بالا کشید و روی سنگ ریزه های اطراف چشمه ایستاد. نفس نفس می زد و انگار از شر جهنم خلاص شده. بادی که می وزید بدن گرم و سرخش را خنک می کرد. با اینکه می دانست کسی او را نگاه نمی کند ، دستانش را جلوی قسمت های خصوصی بدنش نگه داشت. نمی توانست مثل آسنا بیخیال باشد و احساس می کرد ذره ای از حیا هنوز در وجودش باقی مانده است. تنها زمانی توانست از سر آسودگی نفسش را بیرون دهد که پارچه ی کتان روی شانه هایش نشست. خیلی سریع از لبه هایش گرفت و خودش را در آن پیچید. زن خمیازه ای کشید و بعد خم شد تا به دنبال لباس هایش بگردد. قرار نبود لباس های کثیف و قدیمی را به تن کنند و در عوض چیزی را خود آورده بود که باعث می شد دهان ناویرا باز بماند. لباسی که سیاه نبود. دختر با کنجکاوی خودش را جلو کشید و درحالی که هنوز پارچه را محکم نگه داشته بود به پیراهن سرخی زل زد که در دستان آسنا قرار داشت. زن به رویش لبخندی زد و بعد گفت:« خب باید یه چیز متفاوت بپوشی. هر چی نباشه امروز ، روز خاصیه.» سپس پیراهن را باز کرد و اجازه داد تا زیبایی و ظرافتش بیش از این دخترک را انگشت به دهان بگذارد. پیراهن سرخ با دامن چین دارش سرهم بود. یقه ی گرد داشت و آستین هایش در ابتدا تنگ اما از قسمت آرنج به بعد گشاد می شدند. چین دامنش آنقدر زیاد بود که ناویرا می توانست خودش را در حال چرخیدن با آن تصور کند. بی اختیار دهان باز کرد و گفت:« این خیلی قشنگ و تجملاتیه.» در دل کسی که بر روی لباس تمرکز کرده و چنین شاهکاری را خلق کرده است را تحسین می کرد. از آنجایی که خودش هم عاشق دوخت و دوز بود می دانست سرهم کردن چنین لباسی چقدر زحمت می خواهد. آسنا سر تکان داد و یک بار دیگر لباس را جلوی چشمان دختر چرخاند. « این لباس رو توی مراسم نوروز پارسال پوشیدم دیگه برای من تکراری شده. امروز که مراسم تیرگان برگزار میشه تو بپوشش.» ناویرا نتوانست جلوی اشتیاقش را برای دست زدن به پارچه ی نرم پیراهن بگیرد. آن را به طرف خودش کشید و انگار که برای لحظه ای تمام آرزو ها و اهدافش را فراموش کرد. دیگر نمی خواست به این فکر کند که هنوز اسیر به حساب می آید و راه خانه را بلد نیست. لبخندی از سر ذوق زد و بلند گفت:« مراسم تیرگان رو فراموش کرده بودم!» نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
مونولوگ (درون نگری ، تک گویی) چیه؟ ✨🩰 درون‌نگری (که توی داستان‌نویسی معمولاً بهش مونولوگ درونی یا تک‌گویی ذهنی میگیم) یعنی وارد شدن به ذهن شخصیت و شنیدن افکار، احساسات، برداشت‌ها و قضاوت‌های اون به‌طور مستقیم. به زبان ساده‌تر: 📌 وقتی نویسنده ذهن شخصیت رو مثل یک اتاق باز می‌کنه و ما می‌تونیم افکارش رو بدون واسطه بخونیم، داریم درون‌نگری می‌کنیم. 📚🐥ویژگی‌های اصلی درون‌نگری 🖋1. اولویت با افکار و احساساته، نه با رویدادهای بیرونی. 🖋2. می‌تونه در زاویه‌دید اول‌شخص یا سوم‌شخص بیاد. 🖋3. معمولاً به لحن و شخصیت فرد گره خورده، چون از نگاه خودشه. 🖋4. ممکنه منظم باشه (با جمله‌بندی و ساختار کامل) یا آشفته و پراکنده (مثل افکار واقعی). زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
شکل‌های رایجش📝 مونولوگ مستقیم: افکار همون‌طور که توی ذهن شخصیت هست، نوشته میشه. > «کاش برنگرده… نه، حتی اگر برگرده، دیگه حرفی برای گفتن ندارم.» مونولوگ غیرمستقیم: افکار به زبان نویسنده اما از دید شخصیت بیان میشه. > او می‌دانست اگر برگردد، دیگر حرفی برای گفتن نخواهد داشت. کارکردها در داستان🔍 شناخت شخصیت → ما می‌فهمیم او واقعاً چی می‌خواد، از چی می‌ترسه یا چطور فکر می‌کنه. افزودن لایه‌های احساسی → حتی یک صحنه ساده رو می‌تونه عمیق کنه. ایجاد کشمکش درونی → تضاد بین خواسته‌ها و باورهای شخصیت رو نشون میده. پیشبرد داستان → گاهی شخصیت از طریق فکر کردن، تصمیم مهمی می‌گیره که مسیر روایت رو تغییر میده. زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
✨ 🖇نام: دختر گم شده 🖇نویسنده: گیلین فیلین 🖇ژانر: جنایی ، معمایی 🖇تعداد صفحه: ۴۷۲ 🖇رده ی سنی: بزرگسال (برای نوجوان توصیه نمی شود.) 📚توضیحات کتاب: داستان توی شهری کوچک شروع میشه؛ روز سالگرد ازدواج «نیک» و «اِمی» هست که ناگهان اِمی ناپدید میشه. نشونه‌هایی از درگیری و خون توی خونه پیدا میشه و همه نگاه‌ها به نیک دوخته میشه. پلیس، رسانه‌ها و حتی خانواده اِمی کم‌کم بهش شک می‌کنن. نیک هم رفتارهای مشکوکی داره که اعتماد کسی رو جلب نمی‌کنه. 🔍اقتباس سینمایی وجود دارد؟ بله✔️ اسم فیلم: Gone Girl (دختر گمشده) کارگردان: دیوید فینچر (David Fincher) سال ساخت: ۲۰۱۴ فیلم روایت پیچیده و نفس‌گیری از داستان کتاب داره و تونسته تحسین منتقدان و تماشاگران رو جلب کنه، مخصوصاً بازی رُزی رایتزل که برای نقش‌آفرینی‌اش نامزد اسکار بهترین بازیگر نقش اول زن شد. زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏