eitaa logo
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
1.2هزار دنبال‌کننده
4.4هزار عکس
1.3هزار ویدیو
25 فایل
به‌نام‌ِحضرت‌دوست‌که‌هرچه‌داریم‌از‌اوست.. صرفا‌برای‌نشان‌دادن‌آنچه‌در‌حوالی‌ِروزگارمان‌می‌چرخد.. اگر‌میل‌به‌ماندن‌داری، خوش‌آمدی. گروه نویسندگی https://eitaa.com/joinchat/1182204739C38e5f270d3 تبلیغات کانال: https://eitaa.com/shahabtab
مشاهده در ایتا
دانلود
👁 🩸 خانه ی کاهگلی آشنایی را می‌دید که بدون شک نوشاد در آنجا به انتظارش نشسته بود. زمانی که دوباره صدای جیغ بچه را شنید از افکار خود بیرون آمد. پلک زد. جریان آب سرد هنوز از میان لباس بلند و ساق پاهایش می کشت. صدای شر شر آب باعث می‌شد دلش بخواهد آن جیغ گوش خراش را به کل نادیده بگیرد.‌ چشمانش بر روی دست باریک و نحیف پسربچه نشست. نشان تاریکی را به همراه داشت. یعنی او نیز از اعضای گروه به حساب می‌آمد؟ کم کم جیغ و دادش به گریه تبدیل شد درحالی که هیچ یک از مردم جرات تکان خوردن از جایشان را نداشتند و شوالیه ی سر تا پا سفید ، رحم و مروتی از خود نشان نمی‌داد. مرد درحالی که هنوز بچه را به این سو و آن سو می کشید خطاب به جمعیتی که در اطراف رودخانه جمع شده بودند فریاد زد: «‌چطور تونستید به اعتماد شاه خیانت کنید؟ زادگان تاریکی همین حوالی ان و شما ها دهان هاتون رو گل گرفتید! چند سال دیگه باید بگذره تا حرف بزنید و اعتراف کنید؟» باز هم این سکوت بود که کل فضا را پر می کرد. همه با چشمانی مبهوت و حتی خشمگین به صحنه ی پیش رویشان می نگریستند و هیچ کس دم نمی‌زد. ناویرا با تعجب سر چرخاند تا کاوه و آژمان را زیر سوال ببرد. مگر آنها نبودند که می‌گفتند شوالیه های عرش تهدیدی به حساب نمی‌آیند پس چرا حالا دست به کار نمی شدند تا دخل همه شان را بیاورند؟ جای خالی آن دو برایش سوالات بیشتری به وجود آورد. چیزی نشنیده بود. قطعا اگر کوچکترین چیزی از کنار گوشش تکان می‌خورد متوجه اش می‌شد پس چطور آن دو غیب شده بودند بدون اینکه اصلا آب از آب تکان بخورد؟ با بهت سرش را چرخاند و دور و برش را از نظر گذراند. واقعا غیب شده بودند. نه می‌توانست آن دو را ببیند و نه حتی آرتیمه را که همانجا به درخت تکیه داده بود. دیگر آسنا را نیز نمی‌دید. چیزی در ته دلش گرم شد. کجا رفته بودند؟در ذهن خود کنکاش کرد و به این نتیجه رسید که به احتمال زیاد بدون سر و صدا فرار کرده اند. شاید آن دفعه ی پیش را نیز فقط شانس آورده باشند. با اینکه قدرت غیب شدن و یا چنین فرار سریع و بی سر و صدایی را تحسین می‌کرد اما از همان اول هم می‌دانست که حریف شوالیه های عرش نمی‌شوند. بدون اینکه بفهمد لبخند زد و چنگی به دامن خیسش زد تا آن را از جلوی پاهایش جمع کند. وقتی آن آدم های عجیب غریب که اسیرش کرده بودند اینجا حضور نداشته باشند به این معناست که سر آخر واقعا آزاد شده. از آب بیرون آمد و کف کفش های خیسش را روی خاک مرطوب کنار رودخانه گذاشت. نقشه را درون ذهن خودش چید. اندکی صبر می‌کرد تا تکلیف آن بچه ی بخت برگشته مشخص شود و بعد به محض اینکه متوجه شد شوالیه های عرش به او گیر نخواهند داد ، پا به فرار می گذارد و آنقدر دور می‌شود که هیچ کدام از اعضای تاریکی نتوانند به فکر گرفتنش بیفتند. این دفعه واقعا خودش را گم و گور می‌کرد. به حرف های نصیحت گرایانه ی نوشاد هم بدون شک گوش فرا می‌داد و دیگر هرگز به آن گردنبند طلایی رنگ فکر نمی‌کرد. دستش را بالا برد تا به گردنش برسد و بعد جای خالی گوزن طلایی را حس کرد. آهی از نهادش برخاست و نگاهش را بالا آورد تا دوباره صحنه ی هیاهوی پیش رویش را مانند یک تماشاچی تماشا کند. فقط چهار نفر از شوالیه ها با آن نیزه های بلند و سلطنتی وار کنار رودخانه ایستاده بودند. اسب های سفیدشان بی صبرانه با سم ها بر زمین لگد می زدند و زمانی که شیهه می‌کشیدند یال بلند و پرپشت خود را در هوا پخش می‌کردند. زیبا بود. در اوج زیبایی وظایفشان را به اتمام می‌رساندند و ابهت بسیاری که داشتند آنها را عالی تر از همیشه نشان می‌داد.‌ خودش هم می‌دانست که نباید نزدیک شان شود و یا هرگز نباید از یکی از آنها کمک بخواهد. مشکل فقط و فقط نشان تاریکی مزخرفی بود که بر ساعد داشت. اگر یک انسان معمولی بود یا حتی بهتر ... اگر با نشان روشنایی بر روی ساعدش به دنیا چشم باز کرده بود اکنون احتمالا به آن جایگاه می‌رسید. صدای گریه ی پسربچه قلب دختر را آزار می‌داد. دوست نداشت چنین درگیری ناعادلانه ای را نبیند اما هر فردی که او را از چنگ آن گروه بی سر و ته رها و آزاد کرده باشد ، برایش یک فرشته ی الهی خواهد بود. « هنوز نمی‌خواید اون دهن های گشادتون رو باز کنید؟» شوالیه نیزه ای که می‌درخشید را به محکمی در دست فشرد و نوک تیزش را زیر گلوی یک زن بیچاره گذاشت. از روی صدایی که بر سرش انداخته بود اینطور به نظر می رسید که سنی ندارد. شاید تنها یکی دو سال از خود ناویرا بزرگتر باشد. «کاری نکنید جون این دو نفر رو بگیرم.» صدای قدم های بلندی از سمت شهر بلند شد و بعد گرد و خاک پشتش برخاست. یک زن درحالی که به نفس نفس افتاده بود با حالی زار به رودخانه رسید. صدای گریه ی پسربچه در صدای خواهش و تمنای او ترکیب شد: « نه! نه! نه! خواهش می کنم!» نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
من از نحوه ی تفکر منطقی شما خوشم اومده ... اصلا عاشق شدم 😂✨
😐 من هیچ من نگاه ... *می‌ترسم ازتون
👁 🩸 موهای مشکی و مجعدش پریشان بود و تک تک تار هایش در هوا تکان می‌خورد. دو دستش را جلو آورد و بدون اینکه به عاقبت کارش بیاندیشد ، به دست مرد چنگ زد. می خواست به هر نحوی که شده فرزندش را از میان انگشتان محکم او بیرون بکشد. مادر بود و تنها چیزی که می‌دید گوشت و استخوان جگرگوشه اش بود که داشت توسط یک شوالیه ی بی وجدان خرد می‌شد. درحالی که یکی از دستانش را روی دست پسرش و دیگری را روی زره نقره ای رنگ شوالیه فشار می‌داد ، نالید: « اون فقط پنج سالشه! تورو به اهورا مزدا قسمت می‌دم... » ناویرا در جایش میخکوب ایستاده و بدون اینکه پلک بزند داشت به صحنه ی پیش رویش نگاه می‌کرد. می‌توانست نگرانی و ترس درون صدای زن را با تمام وجودش درک کند و دقیقا نمی‌دانست چرا قلبش تا به این حد آتش گرفته بود. شاید فقط بیش از اندازه احساساتی شده و یا شاید هم خاطرات گذشته اش در این خلق و خویش ، اثر می گذاشت. چرا بقیه هیچ واکنشی نشان نمی‌دادند؟ چرا هیچ کس پیش قدم نمی‌شد؟ شوالیه با بی رحمی نیزه ای که زیر گلوی یکی از زنان حاضر در آنجا گذاشته بود را کنار کشید و خطی از خون بر روی آن به یادگار گذاشت. حالا نوک تیز نیزه دقیقا رو به روی قفسه ی سینه ی مادر آن کودک بود و همین باعث می‌شد برای حفظ جانش چند قدم به عقب برود. زن با چشمان گشادش به نوک طلایی بدون خط و خراش زل زد. جوری آب دهانش را فرو داد که انگار گدازه فرو می دهد.باید حرف می‌زد و از بچه اش دفاع می‌کرد برایش مهم نبود که چه پیامدی را به دنبال خواهد داشت. تنها چیزی که می‌دید فرزند مظلومش بود که هنوز فرصت نکرده آنقدر بزرگ و قوی شود که به آرزو هایش برسد. « خواهش می‌کنم ازت! اون بچه هیچ کار اشتباهی انجام نداده.» یکی دیگر از شوالیه ها جلو آمد و بازوی زن را گرفت. بدون لحظه ای تردید آستین لباس را بالا کشید و با پوزخند پنهانی که بر لب داشت بلند گفت: « حدس می‌زدم. پس جاسوس هامون درست اطلاعات دادن. این شورشی های کثیف راهشون به زاگرس هم باز شده.» مچ ظریف و نحیف زن را قاپید و آن را آنقدر بالا گرفت تا تمام مردم بتوانند نشان تاریکی روی ساعدش را تماشا کنند. فریاد زد: « همه ی ما داریم برای یه جامعه ی بهتر تلاش می‌کنیم اون وقت شما ها حتی حاضر نیستید بپذیرید که این موش های کثیف تمام شهرتون رو به کثافت کشوندن.» هنوز هم هیچ صدایی از مردم بلند نمی‌شد. زن و مرد و پیر و جوان چنان به اتفاقات پیش رو می نگریستند که انگار در این جهان هستی کار دیگری جز بستن دهان ها و تکان نخوردن از جایشان ندارند. درست مانند چند مجسمه ی تزئینی. ناویرا لبش را گزید. خودش هم نمی‌دانست دقیقا چه موقع ابرو هایش در هم فرو رفته و چند قطره خون از لب تا روی چانه اش پایین آمده بود. چرا اصلا داشت به این اتفاق ها واکنش شدید نشان می‌داد؟ مگر زادگان تاریکی ، همین موش های کثیف و شورشی های کم عقل نبودند که باعث و بانی به فنا رفتن و آتش گرفتن دهکده شده بودند؟ مگر همین ها نبودند که اهداف شوم در سر داشته و پادشاهی را با یک خطر و تهدید جدی رو به رو می کردند؟ چرا داشت به حالشان دلسوزی می‌کرد؟ زن درحالی که دست و پا می‌زد فریاد زد: « من و پسرم هیچ ربطی به اون شورشی ها نداریم. تمنا می‌کنم بچه مو ول کنید. خواهش می‌کنم ازتون! بچه ام تحمل نداره...» پسرک با شکستن استخوانش تقریبا بی حال شده و حتی دیگر جیغ هم نمی‌کشید. دختر از آن سوی رودخانه می‌توانست سفیدی استخوانی که از مچ دست کودک بیرون زده و خونی که داشت قطره قطره درون آب می چکید را ببیند. انگار تصاویر حالا دیگر برایش وضوح بیشتری داشتند. الهه ی آب ، ایزدبانو آرتاهیما نیز با این قضیه کنار می‌آمد؟ از اینکه می‌دید خون یک مظلوم درون آب مقدسش فرود می‌آید و مردمی که اهورا مزدا را می پرستند در این بین لب هایشان را بهم دوخته و کاری را از پیش نمی برند ، خرسند بود؟ زن را می‌دید که همچنان برای رها شدن از بین بازو های تنومند شوالیه به همه جا عاجزانه لگد می پراند ولی دلش در جایی دیگر سیر می کرد. حرف های نوشاد در گوشش طنین انداختند. "ما نحس نیستیم ناویرا. فقط اونقدر شانس نداشتیم که مثل بعضی ها خوشبخت به دنیا بیایم‌. این به این معنی نیست که لیاقتمون چیزی جز مرگ نیست." زمانی که آن قدیسان سفید پوشی که می پرستیدشان ، به دهکده حمله ور شده و داشتند مردم بی گناه را نیز قتل عام می‌کردند ، کسی نبود که بخواهد جلویشان را بگیرد. چقدر این موقعیت ها به یکدیگر شبیه بود. پسرک از درد بسیار بیهوش شده و دانه های درشت عرق بر روی صورتش نشسته بودند. پسر جوانی که در پشت آن زره سنگین خودش را پنهان کره بود اهمیتی به این قضیه نمی‌داد. ناویرا شک داشت مردک اصلا حرف های آن مادر پریشان حال و کلافه را شنیده باشد. زن دوباره به بدنش پیچ و تاب داد و ضجه زد: « کمک! یه نفر کمک کنه! » نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
#زادگان_تاریکی👁 🩸 #پارت_۸۶ موهای مشکی و مجعدش پریشان بود و تک تک تار هایش در هوا تکان می‌خورد. دو د
_ می دونستید کلمه ی شوالیه برمی گرده به اروپا و قرون وسطا؟ اگه بخوایم ایرانی اش رو جایگزین کنیم میشه جنگاوران یا سنگین سواران ... توی نسخه ی کامل تر از کلمه ی جنگاور استفاده خواهم کرد اما شما فعلا با همون شوالیه اخت بگیرید لطفا! ✨
_ چرا همه از ناویرا کینه به دل گرفتید ظالم ها؟ بچه ام گازتون گرفته مگه؟ 😂 _ پارت بدم بازم؟ محض اطلاعاتون انتهای پارت ها به هیچ وجه قانع کننده نخواهد بود. ( احتمالا دوباره بعد از پارت سوم هم پارت چهارم رو بخواید.)
👁 🩸 یک نفر باید به کمک شان برود. این که مشخص است اما چه کسی واقعا آنقدر دل و جراتش را دارد؟ این زن چه انتظاری از مردمی داشت که تمام مدت مانند درخت خشک و راست ایستاده و مثل بز نگاهشان می‌کردند؟ زمانی که هردویشان ضجه می‌زدند کسی برای کمک نرفت حالا چطور انتظار می‌رفت پس از تمام شدن صحنه های زجر آور یک نفر برای مرگ خود پیش قدم شود؟ شوالیه های عرش که الکی شوالیه نشده بودند. همگی نشان روشنایی ، آن چشم باز درخشان و طلایی رنگ را بر روی دست خود داشتند و می‌دانستند چه زمان از نیرو های فوق العاده شان علیه دشمن بهره ببرند. هر انسان عادی در مقابل آنها بی برو برگشت بازنده و یا به زبان ساده تر مرده بود. زمانی که هر چهار شوالیه ی زره پوش کف نیزه هایشان را بر روی زمین زدند و تصمیم گرفتند به سوی اسب ها بروند دختر نامطمئن قدمی به جلو برداشت. نمی‌دانست برای چه و یا به چه منظوری فقط بدنش دوست داشت کاری را انجام بدهد که مغزش او را از انجامش به شدت منع می‌کرد. از همه چیز آگاه بود. اراده اش هنوز دست خودش بود و آن احساس وحشتناکی که آژمان همواره بعد از کنترل بدنش به او منتقل می‌کرد را نداشت. می‌دانست که از طرف کسی کنترل نمی‌شود. پس چرا داشت این کار را انجام می‌داد؟ صدا ها در مغزش ترکیب می‌شدند. « یه نفر ... یه نفر کمکمون کنه.» آتش در جلوی چشمانش زبانه می‌کشید و آوار ها فرو می‌ریختند. صدای جیغ و فریاد افرادی را می‌شنید که نمی‌شناخت شان اما دوست داشت به حال و روزشان بگرید. نوشاد درحالی که او را محکم درآغوش گرفته بود به جلو می‌دوید و زمانی که اشک می‌ریخت بلند بلند گویا برای خودش سخن می‌گفت: « الان می‌رسیم. دیگه چیزی نمونده. مامان و بابا هم بعد از ما میان. هیچی نمی‌شه. نترس!» چرا داشت صورت خاکی و سیاه شده ی نوشاد را می‌دید؟ چگونه می‌توانست خاطراتی مربوط به دوران شیرخواری و طفولیتش را ببیند؟ مگر نباید آنها را مانند باقی مردم فراموش کرده باشد؟ صدای جیغ زن توسط دست بزرگ یکی از شوالیه ها خفه شد. داشتند با طنابی ضخیم دست هایش را از پشت سر می‌بستند و او را به زور بر اسب سوار می‌کردند. فقط اهورا مزدا می‌دانست اگر برود دوباره زنده باز خواهد گشت یا نه. اصلا دیگر می‌تواند نور خورشید را به چشم ببیند؟ پسرش را چه؟ ناویرا جواب هیچ کدام را نمی‌دانست. نه جواب این سوال ها را و نه جواب اینکه چرا دارد مستقیما به سمت اسب های سفید حرکت می‌کند. چرا نمی‌تواند از پسرک چشم بردارد و چرا داشت خودش را به کشتن می‌داد؟ یعنی آنقدر از خودش مطمئن بود که خودش را آن یک نفر می دانست؟ یک منجی مهربان که ناگهان از میان مردم سر بلند کرده و فریاد می زند " من می‌تونم نجاتشون بدم!" سرش ذق ذق می کرد و صدا ها اعصابش را بهم می‌ریختند. با هر ضربانی که در جلوی پیشانی اش احساس می‌کرد یک صحنه ی دیگر از آتش سوزی دهکده جلوی چشمانش نمایان می‌شد. زن ها ، مرد ها و بچه ها همگی در تلاش بودند تا جان خود را نگه دارند. شوالیه ها از قدرت هایی که روزی اهورا مزدا به آنها هدیه کرده اینگونه بدجنسانه استفاده می‌کردند و رحم و مروت در اعمالشان دیده نمی‌شد. شاید اگر خاطرات قدیمی اش فقط یک ذره از رفتار خیرخواهانه ی شوالیه های عرش را به او گوشزد می‌کرد اکنون دلش نمی‌خواست جلویشان در بیاید. درحالی که از کنار مردم می‌گذشت تلاش کرد تا مظلوم و ساده لوح به نظر بیاید. حالت صورتش را تغییر داد و با خود تکرار کرد که از پسش برمی‌آید. شاید او آن یک نفر نباشد. شاید منجی یکم دیر تر بیاید اما دختر که می‌دانست که اگر اکنون کاری نکند و دست نجنباند تا سال ها این خاطره ی تلخ را به لیست باقی خاطرات وحشتانس اضافه خواهد کرد. زانو هایش سست شده و صدایش بدجوری می لرزید: « من می‌دونم مقر فرماندهی زادگان تاریکی کجا واقع شده.» لرزش صدایش مشهود بود اما حالت ایستادنش چیزی دیگر برای گفتن داشت. پاهایش را صاف بر روی زمین گل کنار رودخانه گذاشته و بدنش حالت آماده باش گرفته بود که به محض خراب شدن اوضاع از دو تا پایش استفاده کرده و باقی مسیر را کلا بدود. از بین فرار و قرار به هر حال فرار را ترجیح می‌داد. ناویرا زن میدان جنگ نبود و حتی نمی‌توانست در مقابل یک سیلی کوچک از خودش مراقبت کند. دامن خیس سرخ رنگش اوضاع را برایش به قطع یقین زهرمار می کرد بنابراین دو دستش را بر روی کمر دامن گذاشته تا در لحظه ی دویدن آن را بالا بکشد. حالا دیگر همه چیز آماده بود تا بتواند خودش را به جهان پس از مرگ بفرستد. صدای ترسو و محتاط ذهنش را به سختی عقب می‌راند و تلاش می‌کرد تا در مقابل سربازان سلطنتی قدرتمند سرش را بالا نگه دارد. زمانی که از شیار کلاه‌خود به چشمان سبز رنگ مرد خیره شد لحظه ای به بدنش رعشه افتاد. « قصد داری چی بگی زنیکه؟» می‌دانست که قصد دارد با یک تیر دو هدف بزند. نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
نخیییر.... امروز کلا از زادگان ۴ تا پارت دادم! وای فکر کردم سه تا پارته