#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۸۶
موهای مشکی و مجعدش پریشان بود و تک تک تار هایش در هوا تکان میخورد.
دو دستش را جلو آورد و بدون اینکه به عاقبت کارش بیاندیشد ، به دست مرد چنگ زد.
می خواست به هر نحوی که شده فرزندش را از میان انگشتان محکم او بیرون بکشد.
مادر بود و تنها چیزی که میدید گوشت و استخوان جگرگوشه اش بود که داشت توسط یک شوالیه ی بی وجدان خرد میشد.
درحالی که یکی از دستانش را روی دست پسرش و دیگری را روی زره نقره ای رنگ شوالیه فشار میداد ، نالید:
« اون فقط پنج سالشه! تورو به اهورا مزدا قسمت میدم... »
ناویرا در جایش میخکوب ایستاده و بدون اینکه پلک بزند داشت به صحنه ی پیش رویش نگاه میکرد.
میتوانست نگرانی و ترس درون صدای زن را با تمام وجودش درک کند و دقیقا نمیدانست چرا قلبش تا به این حد آتش گرفته بود. شاید فقط بیش از اندازه احساساتی شده و یا شاید هم خاطرات گذشته اش در این خلق و خویش ، اثر می گذاشت.
چرا بقیه هیچ واکنشی نشان نمیدادند؟ چرا هیچ کس پیش قدم نمیشد؟
شوالیه با بی رحمی نیزه ای که زیر گلوی یکی از زنان حاضر در آنجا گذاشته بود را کنار کشید و خطی از خون بر روی آن به یادگار گذاشت.
حالا نوک تیز نیزه دقیقا رو به روی قفسه ی سینه ی مادر آن کودک بود و همین باعث میشد برای حفظ جانش چند قدم به عقب برود.
زن با چشمان گشادش به نوک طلایی بدون خط و خراش زل زد.
جوری آب دهانش را فرو داد که انگار گدازه فرو می دهد.باید حرف میزد و از بچه اش دفاع میکرد برایش مهم نبود که چه پیامدی را به دنبال خواهد داشت.
تنها چیزی که میدید فرزند مظلومش بود که هنوز فرصت نکرده آنقدر بزرگ و قوی شود که به آرزو هایش برسد.
« خواهش میکنم ازت! اون بچه هیچ کار اشتباهی انجام نداده.»
یکی دیگر از شوالیه ها جلو آمد و بازوی زن را گرفت.
بدون لحظه ای تردید آستین لباس را بالا کشید و با پوزخند پنهانی که بر لب داشت بلند گفت:
« حدس میزدم. پس جاسوس هامون درست اطلاعات دادن. این شورشی های کثیف راهشون به زاگرس هم باز شده.»
مچ ظریف و نحیف زن را قاپید و آن را آنقدر بالا گرفت تا تمام مردم بتوانند نشان تاریکی روی ساعدش را تماشا کنند. فریاد زد:
« همه ی ما داریم برای یه جامعه ی بهتر تلاش میکنیم اون وقت شما ها حتی حاضر نیستید بپذیرید که این موش های کثیف تمام شهرتون رو به کثافت کشوندن.»
هنوز هم هیچ صدایی از مردم بلند نمیشد. زن و مرد و پیر و جوان چنان به اتفاقات پیش رو می نگریستند که انگار در این جهان هستی کار دیگری جز بستن دهان ها و تکان نخوردن از جایشان ندارند. درست مانند چند مجسمه ی تزئینی.
ناویرا لبش را گزید.
خودش هم نمیدانست دقیقا چه موقع ابرو هایش در هم فرو رفته و چند قطره خون از لب تا روی چانه اش پایین آمده بود.
چرا اصلا داشت به این اتفاق ها واکنش شدید نشان میداد؟ مگر زادگان تاریکی ، همین موش های کثیف و شورشی های کم عقل نبودند که باعث و بانی به فنا رفتن و آتش گرفتن دهکده شده بودند؟
مگر همین ها نبودند که اهداف شوم در سر داشته و پادشاهی را با یک خطر و تهدید جدی رو به رو می کردند؟ چرا داشت به حالشان دلسوزی میکرد؟
زن درحالی که دست و پا میزد فریاد زد:
« من و پسرم هیچ ربطی به اون شورشی ها نداریم. تمنا میکنم بچه مو ول کنید. خواهش میکنم ازتون! بچه ام تحمل نداره...»
پسرک با شکستن استخوانش تقریبا بی حال شده و حتی دیگر جیغ هم نمیکشید.
دختر از آن سوی رودخانه میتوانست سفیدی استخوانی که از مچ دست کودک بیرون زده و خونی که داشت قطره قطره درون آب می چکید را ببیند.
انگار تصاویر حالا دیگر برایش وضوح بیشتری داشتند.
الهه ی آب ، ایزدبانو آرتاهیما نیز با این قضیه کنار میآمد؟
از اینکه میدید خون یک مظلوم درون آب مقدسش فرود میآید و مردمی که اهورا مزدا را می پرستند در این بین لب هایشان را بهم دوخته و کاری را از پیش نمی برند ، خرسند بود؟
زن را میدید که همچنان برای رها شدن از بین بازو های تنومند شوالیه به همه جا عاجزانه لگد می پراند ولی دلش در جایی دیگر سیر می کرد.
حرف های نوشاد در گوشش طنین انداختند.
"ما نحس نیستیم ناویرا. فقط اونقدر شانس نداشتیم که مثل بعضی ها خوشبخت به دنیا بیایم. این به این معنی نیست که لیاقتمون چیزی جز مرگ نیست."
زمانی که آن قدیسان سفید پوشی که می پرستیدشان ، به دهکده حمله ور شده و داشتند مردم بی گناه را نیز قتل عام میکردند ، کسی نبود که بخواهد جلویشان را بگیرد.
چقدر این موقعیت ها به یکدیگر شبیه بود.
پسرک از درد بسیار بیهوش شده و دانه های درشت عرق بر روی صورتش نشسته بودند.
پسر جوانی که در پشت آن زره سنگین خودش را پنهان کره بود اهمیتی به این قضیه نمیداد.
ناویرا شک داشت مردک اصلا حرف های آن مادر پریشان حال و کلافه را شنیده باشد.
زن دوباره به بدنش پیچ و تاب داد و ضجه زد:
« کمک! یه نفر کمک کنه! »
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
#زادگان_تاریکی👁 🩸 #پارت_۸۶ موهای مشکی و مجعدش پریشان بود و تک تک تار هایش در هوا تکان میخورد. دو د
_ می دونستید کلمه ی شوالیه برمی گرده به اروپا و قرون وسطا؟
اگه بخوایم ایرانی اش رو جایگزین کنیم میشه جنگاوران یا سنگین سواران ...
توی نسخه ی کامل تر از کلمه ی جنگاور استفاده خواهم کرد اما شما فعلا با همون شوالیه اخت بگیرید لطفا! ✨
#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۸۷
یک نفر باید به کمک شان برود. این که مشخص است اما چه کسی واقعا آنقدر دل و جراتش را دارد؟
این زن چه انتظاری از مردمی داشت که تمام مدت مانند درخت خشک و راست ایستاده و مثل بز نگاهشان میکردند؟
زمانی که هردویشان ضجه میزدند کسی برای کمک نرفت حالا چطور انتظار میرفت پس از تمام شدن صحنه های زجر آور یک نفر برای مرگ خود پیش قدم شود؟
شوالیه های عرش که الکی شوالیه نشده بودند. همگی نشان روشنایی ، آن چشم باز درخشان و طلایی رنگ را بر روی دست خود داشتند و میدانستند چه زمان از نیرو های فوق العاده شان علیه دشمن بهره ببرند.
هر انسان عادی در مقابل آنها بی برو برگشت بازنده و یا به زبان ساده تر مرده بود.
زمانی که هر چهار شوالیه ی زره پوش کف نیزه هایشان را بر روی زمین زدند و تصمیم گرفتند به سوی اسب ها بروند دختر نامطمئن قدمی به جلو برداشت.
نمیدانست برای چه و یا به چه منظوری فقط بدنش دوست داشت کاری را انجام بدهد که مغزش او را از انجامش به شدت منع میکرد.
از همه چیز آگاه بود. اراده اش هنوز دست خودش بود و آن احساس وحشتناکی که آژمان همواره بعد از کنترل بدنش به او منتقل میکرد را نداشت.
میدانست که از طرف کسی کنترل نمیشود.
پس چرا داشت این کار را انجام میداد؟
صدا ها در مغزش ترکیب میشدند.
« یه نفر ... یه نفر کمکمون کنه.»
آتش در جلوی چشمانش زبانه میکشید و آوار ها فرو میریختند.
صدای جیغ و فریاد افرادی را میشنید که نمیشناخت شان اما دوست داشت به حال و روزشان بگرید.
نوشاد درحالی که او را محکم درآغوش گرفته بود به جلو میدوید و زمانی که اشک میریخت بلند بلند گویا برای خودش سخن میگفت:
« الان میرسیم. دیگه چیزی نمونده. مامان و بابا هم بعد از ما میان. هیچی نمیشه. نترس!»
چرا داشت صورت خاکی و سیاه شده ی نوشاد را میدید؟
چگونه میتوانست خاطراتی مربوط به دوران شیرخواری و طفولیتش را ببیند؟ مگر نباید آنها را مانند باقی مردم فراموش کرده باشد؟
صدای جیغ زن توسط دست بزرگ یکی از شوالیه ها خفه شد. داشتند با طنابی ضخیم دست هایش را از پشت سر میبستند و او را به زور بر اسب سوار میکردند.
فقط اهورا مزدا میدانست اگر برود دوباره زنده باز خواهد گشت یا نه. اصلا دیگر میتواند نور خورشید را به چشم ببیند؟
پسرش را چه؟
ناویرا جواب هیچ کدام را نمیدانست.
نه جواب این سوال ها را و نه جواب اینکه چرا دارد مستقیما به سمت اسب های سفید حرکت میکند.
چرا نمیتواند از پسرک چشم بردارد و چرا داشت خودش را به کشتن میداد؟
یعنی آنقدر از خودش مطمئن بود که خودش را آن یک نفر می دانست؟
یک منجی مهربان که ناگهان از میان مردم سر بلند کرده و فریاد می زند " من میتونم نجاتشون بدم!"
سرش ذق ذق می کرد و صدا ها اعصابش را بهم میریختند.
با هر ضربانی که در جلوی پیشانی اش احساس میکرد یک صحنه ی دیگر از آتش سوزی دهکده جلوی چشمانش نمایان میشد.
زن ها ، مرد ها و بچه ها همگی در تلاش بودند تا جان خود را نگه دارند.
شوالیه ها از قدرت هایی که روزی اهورا مزدا به آنها هدیه کرده اینگونه بدجنسانه استفاده میکردند و رحم و مروت در اعمالشان دیده نمیشد.
شاید اگر خاطرات قدیمی اش فقط یک ذره از رفتار خیرخواهانه ی شوالیه های عرش را به او گوشزد میکرد اکنون دلش نمیخواست جلویشان در بیاید.
درحالی که از کنار مردم میگذشت تلاش کرد تا مظلوم و ساده لوح به نظر بیاید.
حالت صورتش را تغییر داد و با خود تکرار کرد که از پسش برمیآید.
شاید او آن یک نفر نباشد. شاید منجی یکم دیر تر بیاید اما دختر که میدانست که اگر اکنون کاری نکند و دست نجنباند تا سال ها این خاطره ی تلخ را به لیست باقی خاطرات وحشتانس اضافه خواهد کرد.
زانو هایش سست شده و صدایش بدجوری می لرزید:
« من میدونم مقر فرماندهی زادگان تاریکی کجا واقع شده.»
لرزش صدایش مشهود بود اما حالت ایستادنش چیزی دیگر برای گفتن داشت.
پاهایش را صاف بر روی زمین گل کنار رودخانه گذاشته و بدنش حالت آماده باش گرفته بود که به محض خراب شدن اوضاع از دو تا پایش استفاده کرده و باقی مسیر را کلا بدود.
از بین فرار و قرار به هر حال فرار را ترجیح میداد. ناویرا زن میدان جنگ نبود و حتی نمیتوانست در مقابل یک سیلی کوچک از خودش مراقبت کند.
دامن خیس سرخ رنگش اوضاع را برایش به قطع یقین زهرمار می کرد بنابراین دو دستش را بر روی کمر دامن گذاشته تا در لحظه ی دویدن آن را بالا بکشد.
حالا دیگر همه چیز آماده بود تا بتواند خودش را به جهان پس از مرگ بفرستد.
صدای ترسو و محتاط ذهنش را به سختی عقب میراند و تلاش میکرد تا در مقابل سربازان سلطنتی قدرتمند سرش را بالا نگه دارد.
زمانی که از شیار کلاهخود به چشمان سبز رنگ مرد خیره شد لحظه ای به بدنش رعشه افتاد.
« قصد داری چی بگی زنیکه؟»
میدانست که قصد دارد با یک تیر دو هدف بزند.
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
Aug 23, 9.19 AM.m4a
حجم:
9.7M
📚🖋نکته مخصوص مبتدی ها:
از حواس پنجگانه استفاده کن! 🐛
#نکته #نویسندگی #آموزشی
#پارت_۶
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📚آثار نویسنده های معروف رو به این ترتیب بخون
#معرفی_کتاب
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏