eitaa logo
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
1.2هزار دنبال‌کننده
4.4هزار عکس
1.3هزار ویدیو
25 فایل
به‌نام‌ِحضرت‌دوست‌که‌هرچه‌داریم‌از‌اوست.. صرفا‌برای‌نشان‌دادن‌آنچه‌در‌حوالی‌ِروزگارمان‌می‌چرخد.. اگر‌میل‌به‌ماندن‌داری، خوش‌آمدی. گروه نویسندگی https://eitaa.com/joinchat/1182204739C38e5f270d3 تبلیغات کانال: https://eitaa.com/shahabtab
مشاهده در ایتا
دانلود
_ چرا همه از ناویرا کینه به دل گرفتید ظالم ها؟ بچه ام گازتون گرفته مگه؟ 😂 _ پارت بدم بازم؟ محض اطلاعاتون انتهای پارت ها به هیچ وجه قانع کننده نخواهد بود. ( احتمالا دوباره بعد از پارت سوم هم پارت چهارم رو بخواید.)
👁 🩸 یک نفر باید به کمک شان برود. این که مشخص است اما چه کسی واقعا آنقدر دل و جراتش را دارد؟ این زن چه انتظاری از مردمی داشت که تمام مدت مانند درخت خشک و راست ایستاده و مثل بز نگاهشان می‌کردند؟ زمانی که هردویشان ضجه می‌زدند کسی برای کمک نرفت حالا چطور انتظار می‌رفت پس از تمام شدن صحنه های زجر آور یک نفر برای مرگ خود پیش قدم شود؟ شوالیه های عرش که الکی شوالیه نشده بودند. همگی نشان روشنایی ، آن چشم باز درخشان و طلایی رنگ را بر روی دست خود داشتند و می‌دانستند چه زمان از نیرو های فوق العاده شان علیه دشمن بهره ببرند. هر انسان عادی در مقابل آنها بی برو برگشت بازنده و یا به زبان ساده تر مرده بود. زمانی که هر چهار شوالیه ی زره پوش کف نیزه هایشان را بر روی زمین زدند و تصمیم گرفتند به سوی اسب ها بروند دختر نامطمئن قدمی به جلو برداشت. نمی‌دانست برای چه و یا به چه منظوری فقط بدنش دوست داشت کاری را انجام بدهد که مغزش او را از انجامش به شدت منع می‌کرد. از همه چیز آگاه بود. اراده اش هنوز دست خودش بود و آن احساس وحشتناکی که آژمان همواره بعد از کنترل بدنش به او منتقل می‌کرد را نداشت. می‌دانست که از طرف کسی کنترل نمی‌شود. پس چرا داشت این کار را انجام می‌داد؟ صدا ها در مغزش ترکیب می‌شدند. « یه نفر ... یه نفر کمکمون کنه.» آتش در جلوی چشمانش زبانه می‌کشید و آوار ها فرو می‌ریختند. صدای جیغ و فریاد افرادی را می‌شنید که نمی‌شناخت شان اما دوست داشت به حال و روزشان بگرید. نوشاد درحالی که او را محکم درآغوش گرفته بود به جلو می‌دوید و زمانی که اشک می‌ریخت بلند بلند گویا برای خودش سخن می‌گفت: « الان می‌رسیم. دیگه چیزی نمونده. مامان و بابا هم بعد از ما میان. هیچی نمی‌شه. نترس!» چرا داشت صورت خاکی و سیاه شده ی نوشاد را می‌دید؟ چگونه می‌توانست خاطراتی مربوط به دوران شیرخواری و طفولیتش را ببیند؟ مگر نباید آنها را مانند باقی مردم فراموش کرده باشد؟ صدای جیغ زن توسط دست بزرگ یکی از شوالیه ها خفه شد. داشتند با طنابی ضخیم دست هایش را از پشت سر می‌بستند و او را به زور بر اسب سوار می‌کردند. فقط اهورا مزدا می‌دانست اگر برود دوباره زنده باز خواهد گشت یا نه. اصلا دیگر می‌تواند نور خورشید را به چشم ببیند؟ پسرش را چه؟ ناویرا جواب هیچ کدام را نمی‌دانست. نه جواب این سوال ها را و نه جواب اینکه چرا دارد مستقیما به سمت اسب های سفید حرکت می‌کند. چرا نمی‌تواند از پسرک چشم بردارد و چرا داشت خودش را به کشتن می‌داد؟ یعنی آنقدر از خودش مطمئن بود که خودش را آن یک نفر می دانست؟ یک منجی مهربان که ناگهان از میان مردم سر بلند کرده و فریاد می زند " من می‌تونم نجاتشون بدم!" سرش ذق ذق می کرد و صدا ها اعصابش را بهم می‌ریختند. با هر ضربانی که در جلوی پیشانی اش احساس می‌کرد یک صحنه ی دیگر از آتش سوزی دهکده جلوی چشمانش نمایان می‌شد. زن ها ، مرد ها و بچه ها همگی در تلاش بودند تا جان خود را نگه دارند. شوالیه ها از قدرت هایی که روزی اهورا مزدا به آنها هدیه کرده اینگونه بدجنسانه استفاده می‌کردند و رحم و مروت در اعمالشان دیده نمی‌شد. شاید اگر خاطرات قدیمی اش فقط یک ذره از رفتار خیرخواهانه ی شوالیه های عرش را به او گوشزد می‌کرد اکنون دلش نمی‌خواست جلویشان در بیاید. درحالی که از کنار مردم می‌گذشت تلاش کرد تا مظلوم و ساده لوح به نظر بیاید. حالت صورتش را تغییر داد و با خود تکرار کرد که از پسش برمی‌آید. شاید او آن یک نفر نباشد. شاید منجی یکم دیر تر بیاید اما دختر که می‌دانست که اگر اکنون کاری نکند و دست نجنباند تا سال ها این خاطره ی تلخ را به لیست باقی خاطرات وحشتانس اضافه خواهد کرد. زانو هایش سست شده و صدایش بدجوری می لرزید: « من می‌دونم مقر فرماندهی زادگان تاریکی کجا واقع شده.» لرزش صدایش مشهود بود اما حالت ایستادنش چیزی دیگر برای گفتن داشت. پاهایش را صاف بر روی زمین گل کنار رودخانه گذاشته و بدنش حالت آماده باش گرفته بود که به محض خراب شدن اوضاع از دو تا پایش استفاده کرده و باقی مسیر را کلا بدود. از بین فرار و قرار به هر حال فرار را ترجیح می‌داد. ناویرا زن میدان جنگ نبود و حتی نمی‌توانست در مقابل یک سیلی کوچک از خودش مراقبت کند. دامن خیس سرخ رنگش اوضاع را برایش به قطع یقین زهرمار می کرد بنابراین دو دستش را بر روی کمر دامن گذاشته تا در لحظه ی دویدن آن را بالا بکشد. حالا دیگر همه چیز آماده بود تا بتواند خودش را به جهان پس از مرگ بفرستد. صدای ترسو و محتاط ذهنش را به سختی عقب می‌راند و تلاش می‌کرد تا در مقابل سربازان سلطنتی قدرتمند سرش را بالا نگه دارد. زمانی که از شیار کلاه‌خود به چشمان سبز رنگ مرد خیره شد لحظه ای به بدنش رعشه افتاد. « قصد داری چی بگی زنیکه؟» می‌دانست که قصد دارد با یک تیر دو هدف بزند. نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
نخیییر.... امروز کلا از زادگان ۴ تا پارت دادم! وای فکر کردم سه تا پارته
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
┌┄┄┄┄◜◦♡◦◝┄┄┄┄ ⎪ 影 ⎪ 雄 انتخاب اسم چه بلاییه😂 ⎪ 飛 ⎪ @yaptus ┄┄┄┄◟◦♡◦◞ ┄┄┄┄┘ Do not copy⚠️
📚آثار نویسنده های معروف رو به این ترتیب بخون زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏