#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۹۳
نگاه دختر از روی لب های آسنا کنده نمیشد. همانطور که موهای آشفته و خرمایی رنگش را با دست مرتب میکرد گفت:
« فکر کنم بهتره همینجا ...»
« همینجا بمونی تا دوباره بخوابی؟ راستش رو بخوای یکی از دخترا امروز موقع آشپزی کردن تقریبا افتاد داخل دیگ آبجوش پس اشکان بدون شک بعد از بررسی اولیه میارتش اینجا تا حالش بهتر بشه. میدونم که از حضورش داخل چادر خوشت نمیاد.»
یکی دیگر از آن نگاه های معنی دار به او انداخت و بعد سریع سرش را تکان داد.
« البته مهم نیست به هر حال. هر وقت خواستی بیا بیرون.»
پرده ی ورودی چادر تکان خورد و نور دوباره برای لحظاتی کوتاه کل چادر سیاه و تیره را پر کرد.
صدای قدم های زن را شنید و بعد مطمئن شد که باید از جایش برخیزد.
نمیدانست دقیقا چه چیزی در سرشان میگذرد اما بدون شک دیر یا زود قصد داشتند درباره ی او درست تصمیم بگیرند.
بدتر از مرگ هم برایش پیش میآمد؟
نفس عمیقی کشید و پارچه ی ضخیم را با پایش کنار زد.
موهای آشفته اش را در همان حین که سعی میکرد از چادر بیرون بیاید ، می بافت.
لباسی که بر تن کرده بود چندان دوخت زیبایی نداشت. تقریبا یک پیراهن مشکی عادی بود که یقه اش را میتوانست با بندی که به آن متصل بود ببندد.
تنها چیزی که کمی دلخوشش میکرد دامن مشکی بلند و چین داری بود که اجازه داشت همراه با آن پیراهن بپوشد.
وقتی نور خورشید بر روی اجزای صورتش تابید تمام تلاشش را کرد تا اکسیژن موجود در هوا را ببلعد.
بوی گوشت و سبزیجات پخته شده ، باعث میشد شکمش به قار و قور بیفتد هر چند میدانست نهار به این زودی ها درست نخواهد شد.
بوی آتش و چوب های سوخته نیز روحش را جلا میداد.
میدانست مجبور است برای تحمل کردن فضای اطراف به خودش بقبولاند در بهترین رشته کوه این مرز و بوم در حال گام برداشتن است.
نوشاد همیشه میگفت باید نیمه ی پر لیوان را تماشا کند.
نیمه ی پر لیوان در این وضعیت چه چیزی میتوانست باشد؟
ذهنش مشغول بود. مشغول تر از همیشه. احتمالا از زمان تولدش تا اکنون هرگز به این شدت درگیر نشده است.
میدانست شوالیه های عرش فوق العاده اند و از طرفی این را هم دیده بود که چطور به مردم عادی حمله ور میشدند.
خوب به یاد داشت چگونه در لبه ی دره مرگ ایستاده و از آن بالا پایین را نگاه کرده بود.
با یادآوری فشار خنجر بر روی گلویش آب دهانش را به سختی قورت داد و چشمانش را برای لحظه ای بست.
اگر آن روز اعضای گروه زادگان تاریکی به دادش نمیرسیدند جنازه اش در همان رودخانه رها شده بود.
باید تشکر میکرد.
باید به خاطر نجات جانش هم که شده یک بار به حرف های آسنا درباره ی دسیسه چینی شاه برای بد جلوه دادن افرادی با نشان تاریکی ، گوش می داد.
در عوض تنها کاری که کرد پنهان شدن مانند یک بزدل ترسو بود.
بادی تند وزید. آنقدر تند که شاخه ی درختان تنومند اطراف محوطه ی اردوگاه به یکدیگر برخورد کرده و صدای خوشایندی را مهمان گوش هایش کردند.
زنان در حال رفت و آمد بودند و در طرفی دیگر مردان تنومندی که شنل سیاه بر روی شانه هایشان داشتند ، با یکدیگر مبارزه می کردند.
آنها را قبلا هم دیده بود. با آن عضله ها حتما باید عضو گروه سربازان افتخاری ای باشند که آسنا میگفت.
تیغه ی شمشیر ها به یکدیگر برخورد میکرد و صدای تیزش همه جا را پر کرده بود.
دو نفر دو نفر در مقابل یکدیگر ایستاده و نیزه ها و شمشیر هایشان را ماهرانه در هوا تکان میدادند.
ناویرا شک نداشت هر کدام از آنها مقدار زیادی وزن داشته و به طرز ناجوری در دست سنگینی میکنند.
با این حال مرد ها به گونه ای آنها را در هوا پیچ و تاب می دادند که انگار وزنی به اندازه ی پر شترمرغ داشته باشد.
صدای سم اسب در گوشش پیچید و دقیقا در همین لحظه مجبور شد به تندی سر بچرخاند چون گرمای عجیبی از روی گونه اش سر خورده بود.
« میدونی؟ اگه یه مبارزه ی واقعی بود الان مرده بودی خانم کوچولو! »
صدای پر از شور و شوق کاوه او را به خودش آورد و باعث شد نگاهش را از پای تنومند اسب سیاه به بالا بیاورد.
دوباره بدون اینکه بتواند کنترلی بر روی چشم هایش داشته باشد به دو زخم صورتی روی چهره اش زل زد.
کاوه مثل همیشه بود. اصلا به ندرت پیش میآمد که لباس هایش را تعویض کند و یا حتی کمانی دیگر برای تیر اندازی بردارد.
کمان بلند و قهوه ای رنگش را پایین گرفت و دقیقا همین لحظه بود که دختر متوجه شد آن چیز گرمی که از روی صورتش گذشته درواقع پره ی تیری بوده که مرد به طرف سرش پرتاب کرده بود.
سرش را با وحشت چرخاند و به تیرک چوبی چادر خیره ماند که تیر درونش فرو رفته بود.
آیا کاوه قصد جانش را کرده؟
قلبش ناگهان به یاد آورد که باید تند تر بکوبد و درباره ی آن تیر با فاصله ی وحشتناک کمی که با ماهیچه های گردنش داشت عصبانی باشد.
« اگه واقعا می خورد به گردنم چی؟»
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
#زادگان_تاریکی👁 🩸 #پارت_۹۳ نگاه دختر از روی لب های آسنا کنده نمیشد. همانطور که موهای آشفته و خرمای
_ در حال حاضر یه دوره ی فشرده رو دارم می گذرونم و واقعا شرایطم عجیب غریبه.
ولی دوست دارم دلایلتون برای لفت دادن رو بدونم و علاوه بر اون دلم براتون تنگ شده.
https://abzarek.ir/service-p/msg/2037312