eitaa logo
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
1.2هزار دنبال‌کننده
4.4هزار عکس
1.3هزار ویدیو
25 فایل
به‌نام‌ِحضرت‌دوست‌که‌هرچه‌داریم‌از‌اوست.. صرفا‌برای‌نشان‌دادن‌آنچه‌در‌حوالی‌ِروزگارمان‌می‌چرخد.. اگر‌میل‌به‌ماندن‌داری، خوش‌آمدی. گروه نویسندگی https://eitaa.com/joinchat/1182204739C38e5f270d3 تبلیغات کانال: https://eitaa.com/shahabtab
مشاهده در ایتا
دانلود
سکوت می کنم که این سکوت منطقی تر است ( درواقع شخصیت های اصلی برگرفته از شخصیت خودمه که هیچ وقت نتونستم تو جامعه و در مقابل بقیه بروزش بدم. ) فرق بین شخصیت های اصلی رمان هام و خودم تو اینه که اونا تونستن کل شخصیتشون رو بروز بدن و من نتونستم 😂
راست میگه دوستان ... شخصیت آدخت ترجیحا هیچ مشکلی نداره. ذاتا همون شکلیه و فکر کنم تا حدودی منطقیه.درباره ی ناویرا شاید نقوصی وجود داشته باشه ولی این درباره ی آدخت یکم کمتره به هر حال 😂😔
وقتی ذاتا چیزی به اسم شانس در تو وجود ندارد ... 😂 دو تا شخصیت بدرد نخور گیرم افتاد عالیه ...
👁 🩸 « دقیقا. اگه بخوای درباره ی میزان احتمالات هم صحبت بکنی تا زمانی که واقعا دلم نخواد تیر بخوری ، حتی اگه تیر رو تو فاصله ی چند قدمی پرتاب کنم ، بهت نمی خوره.» ناویرا ابرو بالا انداخت و با تعجب سر تکان داد. باورش واقعا سخت بود. تا آن زمان تنها کلمه ی شانس را یک طلسم مخصوص به جادوگران به حساب می آورد و حالا باید جوری دیگر به این قضیه نگاه می کرد. مردی که جادوگر نیست اما ذاتا شانس منبع قدرتش است. این شانس تا کجا ها قرار است او را همراهی کند؟ « حالا که درباره اش بهم توضیح دادی نمی تونم چند تا سوال بپرسم؟» کاوه طوری سر تکان داد که انگار از همان اول منتظر شنیدن چنین جمله ای بوده است. دختر گاز دیگری به سیب زد و با دهان پر پرسید:« اگه واقعا منبع قدرتت توی شانسته پس چرا خواستی من رو هدف بگیری؟ می خواستی با یه تیر دو هدف رو بزنی؟ فقط به این خاطر که ممکنه قدرتم فعال بشه؟ این شانس ذاتا برای خودته پس می تونستی تیر رو به من بدی تا بزنمت و زمانی که زنده موندی بگی شانس باهات یار بوده.» مرد نگاهش را بالا آورد و بعد از اینکه جنبش یک موجود کوچک را از گوشه ی چشم دید ، سریع تیرش را در زه انداخت و آن را کشید. بعد از رها شدن بدون اینکه به نتیجه ی پرتابش نگاه کند سر چرخاند و پوزخند زد. « راستش رو بخوای خیلی خوبه که خودخواهانه نظرات عجیبت رو بیان می کنی اما همونطور که خودت هم از همون اول متوجه شدی می خواستم با این کار یه جورایی تحریکت کنم تا شاید به خودت تکونی بدی.» دو انگشتش را بالا آورد و گوشه ی لب هایش نهاد. سوتی بلند کشید که باعث شد پرنده های اطراف به بالا پرواز کنند و اسب سرتاسر مشکی بلافاصله به سویشان بدود. نیم نگاهی به دختر انداخت که هنوز شلخته و آشفته به نظر می رسید و گفت:« آسنا گفت سه تا خرگوش. بی زحمت از روی زمین برشون دار و بیارشون. نمی تونم با خانم زیبایی مثل شما تمرین کنم. موجب حواس پرتیه. برت می گردونم به اقامتگاه.» ناویرا درحالی که هنوز سیب را در دهانش می چرخاند و قورت می داد نگاهش را به کاوه دوخت که خیلی سریع تیردانش را بر روی شانه ی پهنش جا به جا کرد و با یک پرش بر روی باران پرید. اسب تکان ریزی خورد و زمانی که صاحبش افسار را به دست گرفت آرام گرفت. دختر مدتی به دو زخم زرشکی صورت مرد خیره ماند و بعد به راه افتاد تا همانطور که او خواسته بود خرگوش ها را برایش جمع کند. قبلا هم با نوشاد به شکار رفته بود و می دانست چگونه باید انجامش دهد. هر چند که قائده ی خاصی نداشت. باید تلاش می کرد حیوان نیمه جان را خلاص کند اما همانطور که کاوه برمی آمد تمامی خرگوش ها از دم با همان تیر مرده بودند. ناویرا خم شد و تیر را از بدن خرگوش سفید بیرون شید. به پیکان نقره ای رنگ و تیز خیره شد و بعد فکرش به جاهای ناجور کشیده شد. اگر این فلز سرد به بدنش برخورد می کرد بدون شک گوشت و حتی استخوان را از هم می شکافت. یادش می آمد که قبلا این مرد کمان گیر را دور آتش به هنگام درست کردن تیر هایش دیده بود. تیر هایش به نحوی خاص بودند. تیز تر ، برنده تر و محکم تر. انگار که هیچ وقت در پرتاب تیر شک نکرده باشد. همانطور که با زانو هایی جمع شده درون شکمش کنار خرگوش های مرده نشسته بود زمزمه کرد:« یه آدم خوشبخت و خوش شانس؟» باد تندی که ناگهان در صورتش زد باعث شد چشمانش را سریع ببنند اما سر آخر متوجه شد ذرات گرد و خاک راه خودشان را پیدا کرده اند. چشمانش را به تندی مالید تا از شر خارش عجیبش خلاص شود. « خواهر! اینجا چکار می کنی؟» نوشاد؟ گوش هایش تیز شدند و بعد احساس کرد تمام وجودش از خوشی سرشار می شود. سریع بر روی دو پایش ایستاد و در جایش چرخید. دنباله ی لباس سفیدش در هوا تکان خورد و بعد به آرامی روی زمین افتاد. قدمی به جلو برداشت و صدای برخورد کف کفشش بر روی زمین سنگی گوشش را قلقلک داد. صدای نوشاد را شنیده بود؟ چطور ممکن است؟ لحن و حالت صدایش را می توانست تشخیص دهد و مطمئن بود این صدا نمی تواند مال برادرش باشد اما از طرفی دیگر چیزی در وجودش می خواست قبول کند که برادرش جلویش ایستاده. چند بار پلک زد و بعد نگاهش را به کاریان دوخت. لبخندی از آن لبخند های بی نظیرش زد و به نشانه ی احترام ذره ای سرش را پایین آورد. « جناب ولیعهد ...» آری! نمی توانست کاریان را برادر خطاب کند. از این پس فقط می بایست او را عالیجناب و یا ولیعهد صدا بزند. احترام پایه ی همه چیز است. حتی روابط خواهر و برادر ها را نیز تنها با همین مولفه می توان محکم نگه داشت. نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
👁 🩸 برادرش با همان لباس های برازنده ی سفید وسط میدان تمرینی ایستاده و شمشیر بزرگش را در دست راستش نگه داشته بود. هر کجا که باشد با جدیت برخورد می کند. حالت صورتش حتی در زمین تمرینی هم با زمانی که وارد تالار اصلی کاخ می شود ، یکی است. تنها تفاوتش بازو های برهنه اش هستند که عضلاتش را به نمایش می گذارند. عرق بر روی پیشانی اش نشسته و هنوز وقت نکرده بود پاکش کند. نفسی گرفت و شمشیر سنگینش را به دست نزدیک ترین انسانی که در آن حوالی می دید ، داد. « برام نگه اش دار آریمان.» شوالیه ی سفید پوش سریع جلو آمد و شمشیر را گرفت بعد هم چنان سریع عقب رفت و در میان ستون های بلند پنهان شد که انگار اصلا آنجا حضور نداشته است. « بهت گفته بودم لازم نیست رسمی رفتار بکنی سلسیانا.» زن با خونسردی جلو رفت و به صورت نمایشی دستانش را سایه بان چشمانش کرد تا آسمان را ببیند. « ظهر شده اعلیحضرت. فکر می کردم قراره شما رو توی تالار اصلی ببینم. می دونید که پادشاه چقدر سر این مسائل حساس هستن.» می دانست کاریان از اینکه او اینگونه جدی صحبت کند تنفر دارد اما دوست داشت هر از گاهی حرصش را دربیاورد. همانطور که جلو می رفت ، لباس سفید و روپوش توری اش بیشتر می درخشیدند و ظرافت بدنش را به نمایش می گذاشتند. دستمال را از روی یکی از کنده های چوبی برداشت و با حالتی مودبانه آن را بالا گرفت. می دانست برادرش سرش را پایین می آورد و اجازه می دهد عرق را از روی پیشانی اش پاک کند. از چند سال پیش یاد گرفته بود در این زمان به خصوص می تواند دل برادرش را ببرد. همانطور که حدس زده بود کاریان سرش را با خستگی پایین آورد و اجازه داد خواهر کوچکترش دانه های عرق را با دستمال پاک کند. در همان حین گفت: « اصلا چیزی از حرف هام می شنوی؟» سلسیانا درحالی که همچنان لبخند فوق العاده اش را بر لب داشت دستمال را چند بار جلو و عقب برد و سرآخر آن را تا زد. وانمود کرد تمام توجه اش به تا کردن دستمال است. « ولیعهد عزیزم ، حرف پادشاه رو فراموش کردید؟ یادتون رفته احترام ...» برادرش همزمان با او تکرار کرد: « احترام پایه ی همه چیزه.» نفس داغش را با کلافگی بیرون داد و آرام گفت: « خودم خبر دارم خواهر.» باد گرم تابستانی که وزید باعث شد مرد در جایش بلرزد. نگاهش را بالا آورد و به آن سوی ستون های سنگی خیره شد. جایی که باغ دراندشت کاخ را در پس زمینه ی خود داشت. « اگه قرار نیست به این زودی ها پادشاه بشم ، لقب ولیعهد به چه دردی می خوره؟» دستش را جلو آورد و بی هوا دستمال را از دست سلسیانا بیرون کشید. « هنوز همون عادت قدیمی رو داری. باید همیشه سر و کله ات تو باغ های کاخ من پیدا بشه؟ » نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)