#پرتقال_های_نارنجی🍂🍊
#پارت_اول
با شنیدن صدای قدم هایت در زیر پنجره از جا میپرم.
میدانستم کله شق هستی اما اینکه بعد از یک کتک مفصل باز هم سر و کله ات پیدا شود یک موضوع دیگر است.
البته مسخره است که به شخصی چون تو خرده بگیرم زمانی که خودم مشتاقانه امشب هم پنجره ی اتاق را برات باز گذاشته و پرده ها را کشیده ام.
صدای قدم هایت را میشنوم... حتی میتوانم تلاشت را برای بالا آمدن از دیوار سخت و طویل یتیم خانه احساس کنم. صدای نفس نفس زدن هایت و حتی صدای سقوط و تلاشی که ناکام ماند.
آنقدر با تو آشنا هستم که تمامش را از برم.
میتوانم حدس بزنم اکنون درحالی که زیر لب ناسزا میگویی مشغول بررسی کردن سر آرنج و سر زانوی لباس هایت هستی و میترسی دوباره آنها را پاره کرده باشی.
قلبم در سینه محکم تر میکوبد و خون زیر پوست صورتم جمع میشود.
ای کاش میتوانستم ذره ای از اشتیاق و علاقه ام به تو را کمتر کنم. ای کاش هرگز تو را لب ساحل ملاقات نمیکردم.
سعی میکنم پتوی نازک را روی خودم بکشم و در خفا ، پنهانی به تلاش هایت گوش دهم. دوست دارم وانمود کنم هرگز نمیخواستم تو را دوباره ببینم و دوست داشتم بدانم واکنش تو در آن لحظه چه خواهد بود.
بوی خاک نم خورده از بیرون پنجره بینی ام را قلقلک میدهد اما به اندازه ی بوی نای اتاق تاریک و قدیمی آزاردهنده نیست.
تو نیز از این بو متنفری.
همیشه همین را میگفتی.
تا روزی که تو را به فرزند خواندگی گرفتند و پایت را از این کاشانه ی مخروبه بیرون گذاشتی ، دائما نق میزدی.
یک بار دیگر تلاش میکنی و بعد دوباره سقوط چیزی است که نصیب ات میشود.
خنده ام میگیرد اما حق ندارم بخندم. اگر کوچک ترین صدایی از خودم بیرون دهم لایلا کتکم خواهد زد. درست مثل همان شبی که تو را یافت و حسابی با آن ترکه ی قدیمی به جانت افتاد.
یادت است چه میگفت؟
اینکه دیگر حق نداری پایت را به این یتیم خانه بگذاری و مرا ببینی.
او تو را همچنان به عنوان پسری سرتق و بیعقل میبیند.
البته که اگر از من بپرسی نیز همین خصوصیات را برایت ردیف میکنم اما فرق بین من و او در دوست داشتن دیوانه وار توست.
نمیدانم هدفت برای دیدار های شبانه چیست. حتی مطمئن نیستم مرا دوست داری یا به این خاطر میآیی که فقط دلتنگ این ساختمان بی رنگ و رو شده ای!
احتمال دارد فقط نسبت به من احساس ترحم داشته باشی؟
آنقدر در افکارم غرق شده ام که تنها با چشمانم و به کمک سایه ای که کف اتاق به لطف نور مهتاب نقش بسته بود ، متوجه ات میشوم.
گوش هایم از کار افتاده بودند؟ کسی چه میداند در حضور تو دقیقا چه اتفاقی خواهد افتاد... گاهی ناشنوا میشوم ، گاهی نابینا و گاهی هم قدرت تکلمم را از دست میدهم. قلبم تند میزند و احساس میکنم نفسم بالا نمیآید.
این معجزه ایست که من میخواهم آن را عشق بنامم. پتو را کامل کنار میزنم و سرم را به طرف پنجره میچرخانم.
چهره ات تیره است و خوب نمیتوانم اجزایش را ببینم. درست مانند غریبه و بیگانه ای هستی که به قصد دزدی و یا قتل به خانه ی دیگری تجاوز کرده.
اما نگران نباش.
اگر هیچ کس هم نتواند تو را تشخیص دهد ، من میتوانم.
تو بوی پرتقال های نارنجی را میدهی.
صدایت آرام اما لبخندی که بر لب داری ، پر شور و شوق است.
بدون اینکه برای سلام و احوال پرسی صبر کنی ، بی اجازه از روی لبه ی پنجره به درون اتاق قدم میگذاری و سر میچرخانی تا اطراف را دید بزنی.
دستانت را در جیب کت گرم ات گذاشتی و چنان با اطمینان قدم برمیداری که انگار نه انگار در صدد بالا آمدن از این دیوار بار ها افتاده ای.
« بازم که تورو جدا کرده گذاشته تو اتاق.»
صدایت بلند تر از چیزی است که انتظار دارم و انگار بی باک تر از همیشه به لجاجت با صاحب یتیم خانه می پردازی.
لبخند میزنم و درحالی که با خجالت بر روی لباس خواب بلند و سفیدم دست میکشم میگویم:
« گفت باید به کار های بدم فکر کنم.»
دمپایی های گرمم را میپوشم و از تخت جدا میشوم.
« فکر میکردم قرار نیست بیای.»
نور مهتاب بر روی چهره ی زیبایت سایه انداخته.آرزو میکردم بتوانم بیشتر از این ها شاهد آن چشمان عسلی رنگ فوق العاده ات باشم. تنها من میدانم ترکیب شان با نور مهتاب چه چیزی خواهد شد.لبخندی پهن میزنی و ردیف براق دندان هایت را به نمایش میگذاری.
« خالی نبند. اگه میدونستی نمیام پس چرا پنجره ی اتاق رو باز گذاشته بودی؟»
پاسخی ندارم بدهم و تو هم دیگر چیزی نمیگویی. میدانم گونه هایم گل انداخته اند و در دل از خدا میخواستم نفهمی که چقدر همه چیز ات را دوست دارم.
دستی که در جیب فرو برده ای را بیرون میکشی و درست همان لحظه است که یک توپ نارنجی سر و کله اش پیدا میشود. فکر اینکه دوباره از باغ پدرخوانده ات برایم پرتقال چیده ای مرا به خنده میاندازد. همیشه بوی پرتقال میدهی و میدانی چقدر پرتقال دوست دارم.
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
#پرتقال_های_نارنجی🍂🍊
#پارت_دوم
دستم را جلو میکشم و به محض گرفتن میوه ی نارنجی رنگ ، آن را به بینی ام نزدیک میکنم.
بوی زندگی میدهد... شاید ذره ای هم بوی ساحل و ماسه هایی که احاطه اش کرده اند.
بیشتر از همه ، بوی تن تو را میدهد. بوی تن تو... میتوانم تنها با بوییدنش بر روی ابر ها قدم بگذارم.
پرتقال ها بوی تو را میدهند.
قبل از اینکه بخواهم بدانم پرتقال چیست و چه بویی میدهد بوی تو را دانسته ام.
از زمانی که با یکدیگر در حیاط یتیم خانه شیطنت میکردیم و به درخت ها هجوم میبردیم تا از آنها میوه بچینیم ، من پیش از اینکه با پرتقال ها آشنا شوم ، تو را شناخته ام.
من همه چیز را از تو آموخته ام. راه رفتن و نشستن و حتی بالا رفت از تنه ی درختان را.
یک پرتقال دیگر بیرون میکشی و دوباره جلویم میگیری.
با اینکه یکی در دست دارم اما هر چیزی که از تو به من برسد مقدس است و بدون شک ردش نخواهم کرد.
زمانی که دستم را جلو میبرم آن را محکم می گیری. در مقابل دستان گرم و مرطوب تو ، دست کوچک و نحیف من بسیار مردنی و یخ بسته به نظر میرسد.
خوشحالم که سرت را بالا نمیآوری تا صورت گلگونم را ببینی.
میخواهم انگشتانم را به بیرون سر دهم که با جدیت میگویی:
« یخ بستی که. چرا یکم بیشتر لباس نمیپوشی؟»
باید جوابت را میدادم اما اگر میخواستم بگویم لایلا به عنوان تنبیه نگذاشت لباس بیشتری بپوشم بدون شک دوباره آنقدر خشمگین میشوی که مثل چند شب قبل با مسئول پرورشگاه دعوا راه میاندازی.
لبخند میزنم و ایندفعه امیدوارم چشمانت را بالا بیاوری و نگاهم کنی.
من همیشه تشنه ی نگاه های گاه و بیگاه ات بودم.
« یادم رفت شبا اینقدر سرد میشه.»
سری از روی تاسف تکان میدهی و من خوشحالم آنقدر باورم داری که حتی بهانه هایم را نیز میپذیری.
دستم را رها میکنی و برای لحظه ای من با پرتقال های درون دستانم بدجوری احساس تنهایی میکنم.
کتت را در میآوری و با این حال که خودت زیر آن جز یک پیراهن نازک چیزی نداری ، فروتنانه به سمتم می گیری.
میخواهم مخالفت کنم زیرا عذاب جان تو دوبرابر عذاب جان خودم است و تو باز این را هم میدانی.
کت را در هوا تکان میدهی و دروغ میگویی:
« بپوشش. من گرممه.»
عادلانه است. بهانه در مقابل بهانه. یکدیگر را خنثی خواهند کرد.
این دفعه احساس میکنم علاوه بر صورت سرخ خودم ، رگه هایی از رنگ سرخ را نیز در چهره ی تو پیدا کرده ام.
نمیدانم تو دیگر برای چه گلگون شده ای. مگر تو نیز احساسی که من دارم را داری؟
مگر تو نیز هر شب به سقف خیره میشوی و در فکر فرو میروی؟
مگر این عشق میتواند دو طرفه باشد؟
قلبم تیر میکشد و عقل از من میخواهد دست از بیهوده فکر کردن بردارم.
دستانت را در هم گره میزنی و اخم میکنی. کم پیش میآید اخم کنی و زمانی که اینگونه سرخ شده ای ، ابرو های در هم بر هم ات ترسناک به نظر نمیرسند.
« بذار برم دانشگاه و یه شغل خوب پیدا کنم. بعد از این یتیم خونه ی درب و داغون میارمت بیرون.»
بار ها این جملات را در گوشم نجوا کرده ای. حتی قبل از اینکه خانواده ات تو را به فرزند خواندگی بگیرند ، این را هر شب در کنار گوش هایم پچ پچ وار میگفتی.
و من هنوز هم به تو باور دارم.
سر تکان میدهم و نگاهم را به پرتقال هایی میدوزم که در دستانم جا خوش کرده اند.
دیدن تو خوشایند ترین و در عین حال سخت ترین کار دنیاست.
قلبم به سختی خون را پمپاژ میکند و مغزم دائما هوار میکشد.
زمانی که در کنارت ایستاده ام در اوج آرامش درونم هیاهو برپاست.
آیا تو نیز دچار این دوگانگی میشوی عزیز من؟
ای کاش میتوانستم مثل تو هر چیزی که به ذهنم میرسید را بر زبان بیاورم.
« من دوستت دارم.»
آنقدر درونم سر و صداست که فکر میکنم چیزی را اشتباه شنیده ام.
از اعماق وجودم آرزو میکنم اشتباه نبوده باشد.
لب هایم را بر روی هم میفشارم و منتظر میمانم تا دوباره تکرار کنی.
باید دوباره تکرار کنی!
من برای این لحظه آنقدر صبر کرده ام که یک بار دیگر تکرار کردن آن جمله چیز بزرگی نباشد.
پس التماس میکنم ...
خیلی سریع موضوعی دیگر را پیش میکشی:
« دارم میرم یه شهر دیگه. قراره برم اونجا برای آزمون ورودی دانشگاه درس بخونم. این تصمیمی نیست که من گرفتم. اونا گفتن این راه به صلاح منه.»
قلبم دلسرد میشود.
تو میدانی دلسرد شدن یعنی چه؟
آنقدر ناگهانی از تپش باز میماند که سرم گیج میرود و خون به دست و پاهایم نمیرسد.
یخ بسته ام.
لب هایم را با جان کندن تکان میدهم:
« داری میری؟»
میدانستم دیر یا زود این اتفاق میافتد اما در ذهنم برای خود خیال هایی بافته بودم و در میان تار و پود آن خیال ها همیشه تو را محکوم به حبس کرده بودم.
تو را در تک تک لحظات زندگی ام شریک کرده بودم.
حالا ترکم می کنی؟
اگر از اوضاع و احوال درون من خبر داشتی باز هم جرات این را داشتی که چنین بگویی؟
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
#پرتقال_های_نارنجی🍂🍊
#پارت_سوم
دستت را با خجالت پشت گردنت میکشی و با لحن آرامی میگویی:
« صبر میکنی تا برگردم؟»
دوست ندارم از دستت دهم.
تو دریای منی و من موجی هستم که با وجود تو ، هستی پیدا میکنم. چه کنارم باشی و چه نه ، قلبم تنها با دانستن اینکه هنوز نفس میکشی به تپیدن ادامه میدهد.
صبر کنم؟ چند ماه؟ چند سال؟ یک قرن؟ مهم نیست.
هرگاه که برگردی دوباره خرامان به سویت خواهم آمد.
« صبر میکنم ...»
صدای پرندگان دریایی گوش هایم را خراش میدهد و نور شدید آفتاب چشمم را میزند.
زیر لب تکرار میکنم:
« صبر میکنم...»
بوی ساحل به ریه هایم رسیده و بدنم را جلا میدهد. سالها از آخرین باری که خنکی آب دریا را در میان انگشتان پایم احساس کرده ام میگذرد.
اصلا یادم نمیآید دقیقا چند سال پیش آن شب روشن را تجربه کرده ام.
تمام آخرین بار ها را با تو رقم زده ام.
فقط اندیشیدن به آن روز های تاریک باعث میشود تو را همچون ماه تابان به خاطر بیاورم.
یک دستم را بر روی کلاه حصیری ام می فشارم تا باد از غفلتم استفاده نکند و آن را به یغما نبرد.
ماهی گیر های کاسب بدون اینکه ملاحظه کنند صدایشان را در سرشان انداخته و پز ماهی های تازه ی خود را میدهند.
یک قایق چوبی کنار ساحل آرام گرفته و شخصی دیگر مشغول تعمیر آن است.
میدانم کمی آن طرف تر ایستاده ای. میتوانم احساست کنم. هنوز بوی پرتقال میدهی.
پیدا کردن تو حتی اگر بخواهد به اندازه ی پیدا کردن سوزن در انبار کاه سخت باشد ، برای من کاری ندارد.
دوست دارم به سویت بدوم و در حالی که دست هایت را برایم گشوده ای تو را در آغوش بگیرم اما مطمئن نیستم اگر قلبم تحمل چنین چیزی را داشته باشد.
یکی از دستانم بر روی سینه مچاله شده و دیگری کلاهم را سخت گرفته.
مو های مشکی ام در هوا تاب میخوردند. تو همیشه مو های بلندم را دوست داشتی. این نیز یادت هست؟
به خاطر تو هرگز قیچی را به سویشان نبرده ام.
لبخند میزنم و خیره به تو نگاه میکنم که بر روی عرشه ی کشتی ایستاده ای و با جدیت کاغذ هایی که در دست داری را جا به جا میکنی.
تغییر کرده ای.
شکی درش نیست!
انتظار ندارم بعد از ده سال ذره ای عوض نشده باشی.
مو هایت را ذره ای کوتاه تر کرده ای و قیافه ات پخته تر شده.
تنها چشمان عسلی رنگت دست نخورده باقی مانده اند. یقین دارم آن چشم ها همان هایی هستند که آن شب در زیر نور مهتاب به من خیره نگاه میکردند.
چگونه میتوانم به این راحتی آنها را فراموش کنم؟
میخواهم صدایت بزنم. اگر ذره ای سرت را بالا بیاوری و نگاهت را به طرف اسکله سوق بدهی میتوانی دستی را که بالا گرفته ام ببینی.
اگر فقط ذره ای ...
لب هایم را از هم باز میکنم و نامت را فریاد میزنم. دوباره گونه هایم گلگون شده و در آتش میسوزند.
سالها انتظار حالا به پایان میرسد.
سالها فکر کردن به تو در تنهایی حالا به پایان میرسند.
ضربان قلبم چنان بالا رفته که انگار برای همین لحظه متولد شده ام.
سرت را بالا میآوردی و با ابرو هایی که در هم کشیده ای اطراف را نگاه میکنی.
آب دهانم را قورت میدهم و دستم را بالا تر میگیرم. فقط کمی این طرف تر را نگاه کن... من کمی این طرف تر ایستاده ام!
بوی پرتقال شیرین ناگهان در ذهنم به تلخی میگراید.
شخصی که کنارت میایستد را نمیشناسم اما شبیه به من به نظر میآید.
موهای بلند و مشکی رنگش درست به اندازه ی بلندای مو های من است و رنگ چشمانش به تیرگی مال من.
یک دامن سرهمی سفید به تن دارد و مشغول تنظیم کردن عینک دودی اش است.
زمانی که سرت را به سویش میچرخانی و نگاهت را از دریا میگیری صدای ترک خوردن قلبم را میشنوم.
زمانی که آن غریبه دستش را روی بازویت میکشد احساس میکنم خون از جای شکستگی ها به بیرون درز میکند.
و درست زمانی که تو با لبخند پاسخش را میدهی احساس میکنم همه چیز برای من تمام شده.
باد به تندی میوزد و این دفعه اجازه میدهم کلاه حصیری را با خودش به هر سویی که میخواهد ببرد.
بوی پرتقال خیلی زود در بینی ام میپیچد اما دیگر مانند قبل برایم خوشایند نیست.
تلخی اش در ذوقم میزند و بدنم التماسم میکند دست از چشیدن این زهرمار بردارم.
میخواهم قسم بخورم چشمانم به من خیانت کرده اند اما دختری که آنجا ایستاده واقعا به دختری که در چند سال گذشته بوده ام شباهت دارد.
چگونه باید اثبات کنم مرا فراموش کرده ای زمانی که ممکن است گناهت تنها اشتباه گرفتن من باشد؟
عقلم طعنه وار میگوید این گناه ، گناه بزرگی است!
چگونه توانستی یک نفر دیگر را اشتباه بگیری و حتی بدتر ، او را جایگزین من کنی؟
این درست درحالی است که من هنوز تو را از روی بوی پرتقال هایت میشناسم.
بوی پرتقال های تو همیشه برایم متفاوت بود.
همیشه متفاوت میماند.
دست در دست او از جلوی دیدگانم محو میشوی.
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
#پرتقال_های_نارنجی🍂🍊
#پارت_چهارم
دوست دارم خائن خطابت کنم که آتش درون دلم آرام بگیرد اما هنوز هم عزیز ترین فردی هستی که میشناسم.
همچون مادری که نمیتواند از سر دلسوزی فرزندش را کتک بزند ، من هم نمیتوانم به تو خرده بگیرم که تو حتی از فرزند نیامده ی من نیز ، عزیز تری.
قلبم از تپش میایستد و جلوی دیدگانم تیره میشود.
دستی که بر روی شانه ام مینشیند شاید دوباره مرا به زندگی برمیگرداند.
« گفتی میخوای دریا رو ببینی ، برای همین آوردیمت اینجا اما قرار نبود کنار اسکله عین دیوونه ها خشکت بزنه.»
دیوانه ... چه کلمه ی مناسبی برای منی که یک عمر خودم را صرف تو کردم.
موافق نیستی؟
در دلت به من نمیخندی؟
فکر هنوز پیش آن دو پرتقال خوش رنگی است که در دستانم نشاندی و گوشم هنوز جملات آن شب را میشنود.
مادر خوانده شانه ام را بار دیگری میفشارد.
به تندی برمیگردم و نگاهش میکنم.
آه از دهانش به بیرون میپرد و با صدایی که در آن اندوه پیداست میگوید:
« دوباره داری گریه میکنی؟ قول داده بودی با دیدن ساحل گریه نکنی.»
اشک؟ چرا نباید اشک بریزم؟ به نظرم ارزش اشک هایم را داری.
نداری؟
اهمیت نمیدهم اگر به عهدت وفا نکرده ای و یا حتی یک نفر دیگر را با من اشتباه گرفته ای.
به نظرم تو همیشه ارزش اشک هایم را خواهی داشت عزیز من.
نگاه مردی میکنم که ذره ای دور تر ایستاده و میدانم که پدرخوانده ام میتواند درد درون چشمانم را بخواند.
سر تکان میدهم و لبخند میزنم.
« بریم بریم!»
پاهای خشک شده ام را تکان میدهم.
نمیتوانم از بوی پرتقال فرار کنم.
« هتل گرفتید یا قراره شب رو تو مسافرخونه سر کنیم؟»
زمانی که هر دو در طرفین من گام برمیدارند و همراهی ام میکنند برای بار آخر به دریا نگاه میکنم.
قلبم دوباره به تپش میافتد.
خون دوباره در رگ هایم جریان پیدا میکند.
تو را میبینم که با بهت بر روی عرشه ی کشتی ایستاده ای و تماشایم میکنی.
لب هایت را از همین فاصله میبینم که باز و بسته میشوند و ابرو هایت را که در مو هایت گم شده اند.
ناخواسته دستم را بالا میآورم.
انگشتانم را باز میکنم و آن را محکم در هوا تکان میدهم.
خاطرات از جلوی چشمانم عبور میکنند و من برای همه شان دست تکان میدهم.
بوی پرتقال همه جا را فرا گرفته و تو در میان امواج دریا نامم را فریاد میزنی.
همیشه دوست داشتم نامم را با صدای تو بشنوم.
حسرت هایی که در وجودم رخنه کرده بودند ناگهان پر میکشند و خیلی سریع به این باور میرسم که خداحافظی کردن با تو نیز به اندازه ی پرتقال های درشت شیرین است.
شیرین به اندازه ی شیرینی پرتقال های نارنجی ای که آخرین بار از دستانت گرفتم.
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
لطفا نظرات گرانبها تون رو بفرمایید
https://abzarek.ir/service-p/msg/2037312
داستان کوتاهم مورد بررسی قرار گرفت خداروشکر.
نکات مثبتی که درباره اش گفتن خوشایند بود واقعا ✨🤝نکات منفی هم مطرح کردن که شامل طولانی بودن و کلیشه ای بودن موضوع اصلی اش بود.
بازم خوشایند بود. خب الان پیشنهاد شما چیه؟ چکار کنیم؟ ☺️
معرفی کتاب باشه ؟ پارت از زادگان یا شبگرد باشه یا آموزش باشه؟