eitaa logo
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
1.2هزار دنبال‌کننده
4.4هزار عکس
1.3هزار ویدیو
25 فایل
به‌نام‌ِحضرت‌دوست‌که‌هرچه‌داریم‌از‌اوست.. صرفا‌برای‌نشان‌دادن‌آنچه‌در‌حوالی‌ِروزگارمان‌می‌چرخد.. اگر‌میل‌به‌ماندن‌داری، خوش‌آمدی. گروه نویسندگی https://eitaa.com/joinchat/1182204739C38e5f270d3 تبلیغات کانال: https://eitaa.com/shahabtab
مشاهده در ایتا
دانلود
🍂🍊 دوست دارم خائن خطابت کنم که آتش درون دلم آرام بگیرد اما هنوز هم عزیز ترین فردی هستی که می‌شناسم. همچون مادری که نمی‌تواند از سر دلسوزی فرزندش را کتک بزند ، من هم نمی‌توانم به تو خرده بگیرم که تو حتی از فرزند نیامده ی من نیز ، عزیز تری‌. قلبم از تپش می‌ایستد و جلوی دیدگانم تیره می‌شود. دستی که بر روی شانه ام می‌نشیند شاید دوباره مرا به زندگی برمی‌گرداند. « گفتی می‌خوای دریا رو ببینی ، برای همین آوردیمت اینجا اما قرار نبود کنار اسکله عین دیوونه ها خشکت بزنه.» دیوانه ... چه کلمه ی مناسبی برای منی که یک عمر خودم را صرف تو کردم. موافق نیستی؟ در دلت به من نمی‌خندی؟ فکر هنوز پیش آن دو پرتقال خوش رنگی است که در دستانم نشاندی و گوشم هنوز جملات آن شب را می‌شنود. مادر خوانده شانه ام را بار دیگری می‌فشارد. به تندی برمی‌گردم و نگاهش می‌کنم. آه از دهانش به بیرون می‌پرد و با صدایی که در آن اندوه پیداست می‌گوید: « دوباره داری گریه می‌کنی؟ قول داده بودی با دیدن ساحل گریه نکنی.» اشک؟ چرا نباید اشک بریزم؟ به نظرم ارزش اشک هایم را داری. نداری؟ اهمیت نمی‌دهم اگر به عهدت وفا نکرده ای و یا حتی یک نفر دیگر را با من اشتباه گرفته ای. به نظرم تو همیشه ارزش اشک هایم را خواهی داشت عزیز من. نگاه مردی می‌کنم که ذره ای دور تر ایستاده و می‌دانم که پدرخوانده ام می‌تواند درد درون چشمانم را بخواند. سر تکان می‌دهم و لبخند می‌زنم. « بریم بریم!» پاهای خشک شده ام را تکان می‌دهم. نمی‌توانم از بوی پرتقال فرار کنم. « هتل گرفتید یا قراره شب رو تو مسافرخونه سر کنیم؟» زمانی که هر دو در طرفین من گام برمی‌دارند و همراهی ام می‌کنند برای بار آخر به دریا نگاه می‌کنم. قلبم دوباره به تپش می‌افتد. خون دوباره در رگ هایم جریان پیدا می‌کند. تو را می‌بینم که با بهت بر روی عرشه ی کشتی ایستاده ای و تماشایم می‌کنی. لب هایت را از همین فاصله می‌بینم که باز و بسته می‌شوند و ابرو هایت را که در مو هایت گم شده اند. ناخواسته دستم را بالا می‌آورم. انگشتانم را باز می‌کنم و آن را محکم در هوا تکان می‌دهم. خاطرات از جلوی چشمانم عبور می‌کنند و من برای همه شان دست تکان می‌دهم. بوی پرتقال همه جا را فرا گرفته و تو در میان امواج دریا نامم را فریاد می‌زنی. همیشه دوست داشتم نامم را با صدای تو بشنوم. حسرت هایی که در وجودم رخنه کرده بودند ناگهان پر می‌کشند و خیلی سریع به این باور می‌رسم که خداحافظی کردن با تو نیز به اندازه ی پرتقال های درشت شیرین است. شیرین به اندازه ی شیرینی پرتقال های نارنجی ای که آخرین بار از دستانت گرفتم. نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
لطفا نظرات گرانبها تون رو بفرمایید https://abzarek.ir/service-p/msg/2037312
داستان کوتاهم مورد بررسی قرار گرفت خداروشکر. نکات مثبتی که درباره اش گفتن خوشایند بود واقعا ✨🤝نکات منفی هم مطرح کردن که شامل طولانی بودن و کلیشه ای بودن موضوع اصلی اش بود. بازم خوشایند بود. خب الان پیشنهاد شما چیه؟ چکار کنیم؟ ☺️ معرفی کتاب باشه ؟ پارت از زادگان یا شبگرد باشه یا آموزش باشه؟
لاس به سبک سعدی:
ببینم حال دارم بنویسم ... تا قبل از اینکه استاد بیاد...
👁 🩸 دوست داشت با خودش بگوید حتما اشتباهی شده. این سنگ خراب است. امکان ندارد بعد از آن همه رنجی که کشیده بود ، به این سرانجام برسد. رنگ سفید سنگ در ذوقش می‌زد و حالش را خراب می‌کرد ؛ در کف دستان عرق کرده اش ، داغ شده بود. جوری رهایش کرد که انگار یک چیز خطرناک را نگه داشته. قبل از اینکه بر زمین بیفتد ، آژمان دستش را جلو برد و آن را در هوا قاپید. در صورت مرد هیچ چیز خاصی نمایان نبود. چهره اش مثل همیشه خونسرد و بی تفاوت بود. چشمش به سنگ سفید بود و انگار که اهمیتی برایش نداشته باشد ، نگاهش می‌کرد. « قدرتی نداری.» الکی به خودش دل خوشی داده بود؟ حالش از این وضعیت بهم می‌خورد و دوست داشت در زمین آب شود. ای کاش هرگز به مغزش اجازه نمی‌داد اینگونه بیهوده برای خودش فکر کند. « یعنی...» قرار بود به سوی خانواده اش برگردد؟ در این صورت باید دوباره زندگی کسل کننده ی قبلی اش را در پیش می گرفت؟ نمی‌دانست با خودش چند چند است. از طرفی می‌خواست در زاگرس بماند و لقب شاهدخت را نگه دارد و از طرف دیگر می‌خواست به خانه برگردد. تکلیفش حالا مشخص شده بود. حالا که دیگر اثبات شد شاهدخت آسیلورا نیست گردنبندش را پس می‌گرفت و با خیالی آسوده برمی‌گشت. نفسش را بیرون داد و دستان مرطوبش را به یکدیگر چسباند. آرام زمزمه کرد: « گردنبندم رو پس بده و منو برگردون خونه.» نگاهش را به پایین دوخته بود. درست به نوک انگشتان پایش که از صندل حصیری بیرون زده بودند. در کنار مردی مثل آژمان احساس راحتی نمی‌کرد و حتی فکر کردن به آن احساس مرموز کنترل شدن او را بیشتر می‌ترساند. زمانی که متوجه شد جلوی دیدگانش تار و سپس واضح می‌شود با بهت سرش را بالا گرفت. برای چه داشت می‌گریست؟ حرص چه چیزی را می‌خورد؟ اصلا مگر مهم بود که او آسیلورا نبوده؟ مگر قرار بود از اول شاهدخت باشد؟ پس چرا انگار در سرش پتک می‌کوبیدند؟ صدای مرد از دور در گوشش زنگ زد: « یه نشاندار معمولی هستی. از امشب به بعد کنار آرتیمه کار می‌کنی.اون بهت کمک می‌کنه یاد بگیری وظایفت چیا هستن.» کار می‌کرد؟ یک نشاندار معمولی؟ او حتی قدرت هم نداشت! عملا یک انسان عادی بود که یک نشان تقلبی بر روی ساعد داشت. دهان باز کرد اما کلمات از میان لب هایش بیرون نمی‌آمدند‌. آنقدر در چشمان عمیق آژمان خیره ماند که مرد سری از روی تاسف تکان داد و دور شد. داشت زیر لب چیز هایی می‌گفت که ناویرا نمی‌توانست بشنود اما به راحتی می‌فهمید که درباره ی اتلاف وقتش برای دختری بود که حتی قدرتی ندارد. لحظات به کندی جلو می‌رفتند و دختر لخ لخ کنان پا بر روی زمین می‌کشید. وزنش از کی تا به حال آنقدر زیاد شده بود که به این سختی می‌توانست جا به جا شود؟ پس آن همه خوابی که می‌دید همگی توهمی بیش نبودند؟ اگر امکان اشتباه سنگ وجود نداشته باشد پس حتما توهم زده است. بوی غذا همه جا را پر کرده بود. تمام افراد سیاه پوش درحالی که شنل های دراز خود را برای محافظت از نور خورشید بر سرشان کشیده بودند روی زمین گرد هم نشسته و از غذا تعریف و تمجید می‌کردند. ناویرا دستی به انتهای لباسش کشید و آن را مقداری پایین آورد. آب دهانش را قورت داد و جلو رفت. افکار درون ذهنش یخ بسته بودند. او باخته بود. بد هم باخته بود. سر آخر نه خرما را به دست آورده بود نه خدا را. مجبور بود تا آخر عمرش یک نشاندار معمولی باشد و لابد او می‌بایست شام امشب را برای این همه شکم گرسنه درست کند. درحالی که همچون مجسمه ایستاده و به دنبال شخصی آشنا می‌گشت ناگهان دستی بالا گرفته شد و نگاهش را به خودش جذب کرد. زنی که موهای کوتاه سیاهش را پشت گوش انداخته و به رویش لبخند می‌زد ، نمی‌توانست شخصی جز آسنا باشد. دقیق تر که نگاه کرد فهمید برایش جا گرفته اند. جایی بین آسنا و همان زنی که چشمانش را بسته نگه می‌داشت. چقدر عالی! اکنون باید باز هم نقش شاهدخت آسیلورا را اجرا کند؟ حالش از دورهمی ها بهم می‌خورد. درحالی که به سویشان می‌رفت موهایش را از بین انگشتانش رد کرد تا ظاهراً مرتبشان کند اما حقیقت این بود که از استرس باید یک چیزی را لمس می‌کرد و یا می‌کشید. بین آن دو که نشست احساس کرد همه دقیقا به او نگاه می‌کنند. یکی از دختران جوان که تقریبا هم سنش بود کاسه ی سوپ را پیش روی چشمانش گذاشت و یک قاشق چوبی را به همراه ذره ای نان تازه به دستش داد. زمانی که رفت ، آسنا نیم نگاهی به ظرف ناویرا انداخت و پوزخند زد. صدایش را آنقدر پایین آورد که تنها خود دختر بتواند بشوند و بعد پچ پچ کرد: « لازم نیست امروز نهار بخوری.» نگاه ناویرا به کاسه ی سوپ و سیب زمینی هایی بود که شناور به نظر می‌رسیدند ، گوشش دقیقا کنار لب های نرم و صورتی زن قرار داشت و ذهنش در دنیایی دیگر سیر می‌کرد. حتی بوی غذا هم نمی‌توانست فکرش را از موضوع جدید بیرون بکشد. نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
_ بدجوری پیشنهادش می‌کنم. اصلا به به ...🤌✨