eitaa logo
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
1.2هزار دنبال‌کننده
4.4هزار عکس
1.3هزار ویدیو
25 فایل
به‌نام‌ِحضرت‌دوست‌که‌هرچه‌داریم‌از‌اوست.. صرفا‌برای‌نشان‌دادن‌آنچه‌در‌حوالی‌ِروزگارمان‌می‌چرخد.. اگر‌میل‌به‌ماندن‌داری، خوش‌آمدی. گروه نویسندگی https://eitaa.com/joinchat/1182204739C38e5f270d3 تبلیغات کانال: https://eitaa.com/shahabtab
مشاهده در ایتا
دانلود
بامداد خمار رو میگه دوستان. بله ... درسته. اتفاقا هرچی ترند میشه محتوای سنگین و عمیقی نداره ولی گفتنش که من میگم و رد میشم درست مثل بقیه ی رمان ها. ( تبلیغ نمی کنم) عقب ماندگی چیه؟ من احساس جلو ماندگی دارم 😂
۱) خوشحالم که می‌خوای برای من بفرستی اش! البته بفرما. فقط ممکنه یکم دیر بخونمش @alone_writer ۲) شخصیت اصلی چرا سوپر شخصیته؟ 😂 می‌خوای یه کوچولو از ویژگی ها و خصوصیاتش کمتر کنی؟ داستانش رو بنویس برام. حداقل بگو چی شد که اینطوری شد ... ۳) آقا چشم چشم ... اینجا امنیت جانی هم نداریم... 😊
👁 🩸 « اشتباه به خدمتت رسوندن شفادهنده‌ی اعظم! تو قرار نیست شفادهنده‌ی مخصوص ناویرا باشی. ما درمانگر مون رو دادیم و یه درمانگر گرفتیم برای همه ی افراد حاضر در این اردوگاه. اگه واقعا اونقدر که درباره ات حرف می‌زنن ، توانا هستی همه رو با هم نجات بده!» برخلاف انتظاری که داشتند سهارا با همان آسودگی خاطر قبلی در جایش ایستاده بود. دستانش را در کنار بدنش آزاد گذاشته و با همان چشمان بسته انگار که داشت به افراد حاضر در آن جمع می‌نگریست. صدا ها که بالا گرفت ، افراد بیشتری از سر کنجکاوی و تعجب دورشان را گرفتند. درست در همین لحظه زن مو های سفیدش را به یک طرف سر داد و دستانش را روی قفسه ی سینه اش به صورت ضربدری گذاشت. صبر کرد تا خورشید پشت ابر ها پنهان شود و بعد سرش را بالا گرفت. ناویرا می‌توانست رنگ بنفش چشمانش را از پشت پلک های نازکش ببیند. نفس عمیقی کشید و زیر لب چیزی را زمزمه کرد. همین کافی بود که صدای ناله ها کمتر شود و افرادی که در خود مچاله شده بودند ، سر پا بایستند. دختر با ناباوری قدمی به عقب برداشت و ناخواسته به بازوی آسنا چنگ انداخت. این عادت قدیمی را از زمانی به ارث برده بود که نوشاد، تک برادرش به او گفته بود همیشه دستش را بگیرد و رهایش نکند. آسنا داشت لبخند می‌زد و در نگاهش معنایی نهفته بود که ناویرا نمی‌توانست درک کند. زمانی که همگی با تعجب سر پا شدند و عده ای به هوش آمدند سرشان را چرخاندند تا با منجی خود رو به رو شوند. منجی خاصی که با چشمان خاص ترش مشغول تماشا بود. تار های سفید موهایش در صورت سفید تر از ماهش فرو ریخته و نسبت به این جمع ، بی تفاوت به نظر می‌رسید. انگشتانش را به چند تار موی مزاحم رساند و آنها را بالا داد. آسنا به آرامی دست ناویرا را پایین آورد و در گوشش زمزمه کرد: «شفادهنده ی خوبی میشه برات. وقتی نیستم ، اون همیشه کنارته پس باهاش کنار بیا» دختر نمی‌دانست منظور زن از زمانی که دیگر اینجا نخواهد بود چیست اما دوست داشت این اتفاق یک دروغ باشد. از سهارا متنفر نبود اما از این می‌ترسید که نتواند حتی با او هم کنار بیاید. انگشتانش را به آرامی باز کرد و اجازه داد تا بازوی آسنا آزاد بماند. « من لایق داشتن چنین شفادهنده ای نیستم. من نباید اینجا باشم.» صدایش تنها برای خودش قابل شنیدن بود. درحالی که بقیه همچنان درحال کنکاش اطراف بودند او بی سروصدا از جمع فاصله گرفت. نیم نگاهی به کاوه و آژمان انداخت که کنار یکدیگر ایستاده و درباره ی چیزی صحبت می‌کردند. ذره ای بیش از آنچه که باید معطل شد و درحالی که از در هم کشیدن ابرو های کاوه مطمئن گشت فهمید آژمان درباره ی میزان بی فایده بودنش به او نیز خبر داده است. قدم هایش را تند تر برداشت و درحالی که سعی می‌کرد پایش به سنگ و یا کلوخی بر روی زمین گیر نکند ، بغضش را نگه داشت. همه ی این ریخت و پاش ها به این خاطر بود که او آسیلوراست. و حالا که فهمید جز انسانی بدبخت و ساده هویتی دیگر ندارد باید هرچه سریعتر برمی‌گشت. از اینکه همه ی اردوگاه دور هم جمع شده و کسی حواسش به اصطبل اسب ها نبود ، خوشحال شد. راه و نقشه را نمی‌دانست و تنها چیزی که به یاد داشت نام آبادی کوچکشان بود. با این حال امید داشت که بتواند بی دردسر خودش را با اسب از این اردوگاه بیرون ببرد و به یکی از بازاری ها پناه ببرد تا به او نقشه ای چیزی بدهد. برای بعدش ، بعدا تصمیم می‌گرفت. با همین تفکرات با عجله خودش را به اولین اسبی که دید رساند و دستش را بالا برد تا سرش را نوازش کند‌. نفس نفس می‌زد. تمام راه را دویده بود و حالا نمی‌دانست دقیقا برای چه عرق بر روی صورتش نشسته. آب دهانش را قورت داد و سرش را به طرفین چرخاند. بقیه هنوز مشغول تعریف کردن داستان مسمومیت بودند و هیچ کس آنجا پرسه نمی‌زد. دیگر فرصتی به این بزرگی گیرش نمی‌آمد. نفسی عمیق کشید و تمام زورش را زد تا لرزش بدنش را کمتر کند. ذهنش به او نهیب زد: تو که اسب سواری بلد نیستی. راست می‌گفت. او که سواری بلد نبود. ذره ای این پا و آن پا کرد و بعد دوباره دستش را بالا برد تا سر حیوان را نوازش کند‌. کف دستانش از عرق خیس شده و ضربان قلبش بالا گرفته بود. زمزمه کرد: « چه بلد باشم چه نه ، چه گردنبند رو پس بگیرم و چه نگیرم من برمی‌گردم.» می‌خواست بر روی آتشی که در دلش به راه افتاده بود آب خالی کند اما نمی‌دانست چگونه. افسار اسب را گرفت و کشید. حیوان ذره ای هم از جایش تکان نخورد. چشمان سیاه و بزرگش بی تفاوت به نظر می‌رسیدند و سرش را تنها برای خوردن یونجه پایین می‌آورد. محکم تر افسار را کشید اما همچنان پاسخی از جانب آن سرتق دریافت نکرد. انگار نه انگار که یک نفر رو به رویش ایستاده و اکنون به او نیاز دارد. سعی کرد با روشی دیگر وارد شود که با شنیدن صدای سوت تمام بدنش یخ بست. نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
ادامه نداره دیگه تموم شد بهم نرسیدن 😂
هدایت شده از JABAROOT
-سد کرخه