eitaa logo
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
1.2هزار دنبال‌کننده
4.4هزار عکس
1.3هزار ویدیو
25 فایل
به‌نام‌ِحضرت‌دوست‌که‌هرچه‌داریم‌از‌اوست.. صرفا‌برای‌نشان‌دادن‌آنچه‌در‌حوالی‌ِروزگارمان‌می‌چرخد.. اگر‌میل‌به‌ماندن‌داری، خوش‌آمدی. گروه نویسندگی https://eitaa.com/joinchat/1182204739C38e5f270d3 تبلیغات کانال: https://eitaa.com/shahabtab
مشاهده در ایتا
دانلود
هیچ کجا، هیچ وقت، از خوندن دست بر ندارید. 🍃🌝 پ.ن: تازه خریدمش. بعد از اینکه کلی تعریفش رو شنیدم. مظفر سالاری از نویسنده های محبوبمه.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
👁 🩸 سر که چرخاند با چهره ای آشنا رو به رو شد؛ که ای کاش نمی‌شد. از نظر خودش دیدن آرتیمه یک بدشانسی بزرگ به حساب می‌آمد اما آژمان یک اتفاق شوم تمام عیار بود. آنقدر ها هم بد نشده بود نه؟ حداقل نگران حرکات غیر ارادی و احتمالی اجزای بدنش نمی‌شد. « داری چکار می‌کنی؟ شاهدخت؟!» لحنش بد بود و پشت چشمی که نازک کرده بود، بدتر. کلمه ی شاهدخت را جوری در دهانش چرخانده بود که مضحک باشد. چرا؟ او نیز از این قضیه خبر داشت که ناویرا یک شخص عادی است؟ زمانی که دختر در جایش خشک ماند و در جواب چیزی نگفت، آرتیمه با احتیاط جلو آمد و دستانش را در هم فرو برد. مو های بلند مشکی اش به زیبایی در اطرافش پخش شده بودند چه حیف که تاریکی درونش تاثیر بسیاری بر روی زشت یا زیبا بودن چهره اش داشت. ذاتا بدجنس بود و این قضیه قرار نبود هرگز تغییر کند. « می‌خواستی جایی بری؟ با اسب آژمان؟ دیوونه ای؟!» « اسب آژمان؟!» کلمات بی اختیار از میان لب های دختر بیرون پریدند. ناخواسته دستش بر روی افسار شل شد و سرآخر رهایش کرد. هرچیزی که در آن نامی از آژمان باشد، قطعا نحس است. حواسش بود که چند قدم هم از حیوان فاصله‌ بگیرد؛ شاید چون این چهارپا به آن مرد تعلق داشت فکر کرده بود استعداد و یا توانایی های بالقوه ی وحشتناک دارد؛ چیزی درست مثل خواندن ذهن و دستور صادر کردن. با اینکه صرفا یک حیوان بود دلیل نمی‌شد بی آزار باشد. « نمی‌خواستم جایی برم. داشتم نگاه می‌کردم.» کنار اسب سیاه و تنومند آژمان، اسب های ترکمن دیگری هم بودند. این بهانه بهترین بهانه ای بود که می‌توانست بیاورد. در دلش به این اندیشید که آیا روزی می‌رسد که با بی‌خیالی هر چه که در ذهن داشت را بر زبان بیاورد؟ بگوید که می‌خواهد فرار کند و زیر همه چیز بزند؟ « با اینکه فقط یه نشاندار معمولی هستی وقت برای بازیگوشی داری؟» «چی؟!» از اینکه می‌دید بالاخره یک نفر دیگر از قضیه خبردار شده، لرز می‌گرفتش.‌ خبر ها خیلی زود همه جا پخش و او سرآخر مضحکه ی خاص و عام می‌شد. « چیه؟ غرورت خدشه دار شد شاهدخت بانو؟ آژمان بهم گفت وظایفت رو بهت یادآوری کنم.» دستان آرتیمه هنوز در هم گره خورده و حالا برای ابرو هایش نیز صدق می‌کرد. لحن تند و بی ادبانه اش اصلا تغییر نکرده بود. « وقت نقش بازی کردن به عنوان یه اشرافی تموم شده. بجنب که کلی کار داریم.‌برای پیدا کردنت به زحمت افتادم!» دستش را بر روی دامن بلند سیاهش کشید و زیر لب غر زد: « کم بدبختی دارم... حالا مجبورم یه تازه وارد دیگه رو تحمل کنم؟» در مقابل چشمان غمگین ناویرا روی پاشنه ی پا چرخید. درحالی که پشت به او گام برمی‌داشت، موهای بلند مشکی اش را در حرکتی ظریف، تاب داد. « بجنب دیگه دیره...» مکثی به جا و سپس دوباره ضربه ای مهلک که یادآور تمام اتفاقات اشتباه و شرم آور گذشته بود. « ... شاهدخت!» ناویرا برای لحظاتی در جایش بی حرکت ماند. به چشمان سیاه و عمیق اسب خیره بود و به این می‌اندیشید که چرا باید به خاطر اشتباهی که مرتکب نشده بود، شرمگین شود؟ آنها او را دزدیده، بر رویش نام گذاشته و زمانی که طبق انتظاراتشان پیش نرفته بود، کاسه کوزه ها را بر سرش شکانده بودند. دستانش را با بی میلی پایین آورد و تسلیم شرایط شد. ایده ی فرار حالا حتی مسخره و دور از دسترس تر به نظر می‌رسید. تنهایی توانایی مقابله با یک گروه شورشی را نداشت. *** چشمان لرزان ناویرا بر روی کاسه ای که در دستان کاوه جا خوش کرده بود، نشست. زنانی که در مطبخ کار می‌کردند حرف هایش را در این باره که بلد نیست آشپزی کند، باور نکرده بودند. مجبورش کردند چیزی سرهم کند حتی اگر شده به مقداری اندک و نتیجه اش شده بود یک دیگ سوپ که بیشتر به معجون مرگ شباهت داشت. هنگام جوشیدن با صدایی بلند بر روی آتش قل قل می‌کرد و حباب های بزرگش به آرامی جلوی صورت دختر، می‌ترکیدند. آسنا با کنجکاوی سرک کشید و با تردید پرسید: « داخلش چی ریختی؟ می‌دونی؟ محض اطمینان می‌پرسم. فقط چون به بادمجون حساسیت دارم.» از چهره ی درهم و گرفته ی ناویرا مشخص بود چیزی از دستورالعمل آن سوپ سمی را به خاطر ندارد. لب هایش به سختی تکان خوردند. این اولین بار بود که پس از روز ها حبس کردن خودش در مطبخ و سر و کله زدن با دختران نشاندار، بیرون آمده و رخی نشان داده بود. می‌دانست که همه از اینکه او یک نشاندار معمولی است خبر ندارند. بعضی ها همچنان او را آسیلورا و یا شاهدخت خطاب می‌کردند. فقط افراد نزدیکی که می‌شناخت هویت واقعی و به درد نخورش را می‌دانستند. آژمان به عده ی کمی اطلاع داده بود. حتی زنان و مردانی که در مطبخ و اطراف آن کار می‌کردند اینگونه قانع شده بودند که شاهدخت برای جلوگیری از کسالت و یکنواختی دست به چنین کاری می‌زند. « اینقدر بزرگش نکنید. مگه چقدر می‌تونه بد باشه؟» نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
بالاخره مسافرت ۱۲ روزه‌ی من به پلدختر، افرینه، خرم آباد، دورود، قم... ✓ به پایان رسید.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
خداروشکر بالاخره بعد از پنج روز اومدم خونه تونستم بگیرمش 😭 خدا می‌دونه چه استرسی کشیدم سرش.
✨ 🖇نام: مجموعه‌ی جَنگ‌سار (Warcross) 🖇نویسنده: مری لو 🖇ژانر: علمی‌تخیلی، اکشن، معمایی، ماجراجویی، کمی عاشقانه 🖇تعداد جلدها: ۲ جلد (جنگ‌سار و جایگزین) 🖇رده‌ی سنی: بالای ۱۵ سال (نوجوان و جوان) 📚توضیحات کتاب: این مجموعه یکی از محبوب‌ترین آثار مری لو است و در دنیایی رخ می‌دهد که مرز بین واقعیت و واقعیت مجازی تقریباً از بین رفته. قهرمان داستان، دختری نوجوان به نام *اِمیکا چن* است؛ یک هکر بااستعداد که برای زنده ماندن و پرداخت بدهی‌هایش در زیرزمین یک رستوران کار می‌کند. وقتی برای فرار از وضعیتش وارد مسابقه‌ی جهانی «جنگ‌سار» می‌شود—بازی‌ای که کل جهان شیفته‌ی آن است—ناخواسته خطایی مرتکب می‌شود که او را یک‌شبه به تیتر خبرها تبدیل می‌کند و توجه خالق بازی، *هیدئو تاناکا*، را به خودش جلب می‌کند. این ماجرا آغاز سفری پرهیجان است؛ جهانی پر از کد، رقابت، خطر، رازهای بزرگ و انتخاب‌هایی که ممکن است سرنوشت میلیون‌ها نفر را تغییر دهد. دو جلد مجموعه روندی نفس‌گیر و پر پیچ‌وخم دارند و خواننده را تا پایان درگیر نگه می‌دارند. 📓قسمتی از کتاب (ترجمه از متن اصلی): «وقتی وارد میدان نبرد شدم، همه‌چیز مثل یک انفجارِ نور و رنگ بود. جهان اطرافم با هر قدم تغییر می‌کرد و هزاران نفر در حال تماشا بودند. نفس عمیقی کشیدم. اگر اشتباه می‌کردم، همه‌چیز تمام بود. هیدئو یک‌بار گفته بود: “در جنگ‌سار، هیچ چیزی تصادفی نیست.” و حالا، من وسط بزرگ‌ترین تصادفی بودم که می‌توانستم تصور کنم.» 🔍اقتباس سینمایی وجود دارد؟ در حال حاضر خیر، اما حق ساخت فیلم/سریال آن خریداری شده است. زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏