eitaa logo
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
1.2هزار دنبال‌کننده
4.4هزار عکس
1.3هزار ویدیو
25 فایل
به‌نام‌ِحضرت‌دوست‌که‌هرچه‌داریم‌از‌اوست.. صرفا‌برای‌نشان‌دادن‌آنچه‌در‌حوالی‌ِروزگارمان‌می‌چرخد.. اگر‌میل‌به‌ماندن‌داری، خوش‌آمدی. گروه نویسندگی https://eitaa.com/joinchat/1182204739C38e5f270d3 تبلیغات کانال: https://eitaa.com/shahabtab
مشاهده در ایتا
دانلود
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
این دو تا کتابو تموم کردم ولی چرا حس می کنم کتابا منو تموم کردن؟ 😔
⚠️خطر اسپویل (تصاویر) اینم از آخرین خاطره ی من با کتاب ...😭 «من چیزی رو سانسور نکردم. این مال خود کتابه. باید بخونیدش تا بفهمید اینو.»
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
┌┄┄┄┄◜◦♡◦◝┄┄┄┄ ⎪ 影تو نویسنده ای موقع نوشتن ⎪ 雄 ریلکس می کنی 🗿 ⎪ 飛 ⎪ @yaptus ┄┄┄┄◟◦♡◦◞ ┄┄┄┄┘ Do not copy⚠️
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
┌┄┄┄┄◜◦♡◦◝┄┄┄┄ ⎪ 影 😭😭ترجمه ⎪ 飛 ⎪ @yaptus ┄┄┄┄◟◦♡◦◞ ┄┄┄┄┘ Do not copy⚠️
👁 🩸 مرد آهی کشید و در ادامه گفت: « این مدت خودت رو سرگرم کن. اگه سرت تو کار خودت باشه مشکلی پیش نمیاد. تحملش احتمالا سخت نیست.» دختر در آن لحظه درست درک نمی کرد او چه می گوید. « چیز دیگه ای نیاز نداری؟» « نه.» ذوق ناویرا بالاخره فروکش کرد. می توانست منطقی به اوضاع نگاه کند. قبل از اینکه مرد راهش را بگیرد و برود صدایش زد. می دانست به او ربطی ندارد اما اگر نمی پرسید بعدا افکارش مثل خوره به جانش می افتادند. « حالت خوبه؟» کاوه با ابروهایی بالا پریده تماشایش کرد. لحظه ای مکث کرد و بعد با خنده گفت: « معلومه!» به احتمال زیاد داشت دروغ می گفت. دختر با خود فکر کرد حس ششمش به درد نمی خورد تا زمانی که خود فرد نپذیرد که مشکل دارد. وقتی کاوه با اطمینان می گفت خوب است او هرگز نمی توانست قانع اش کند که اینطور نیست. باید از در دیگری وارد می شد. « به خاطر حرف من بود که گفتم دزد؟» « تو سرت چی می گذره خانم کوچولو؟» او کوچک نبود. هجده سال سن داشت و به خوبی می دانست که هم سن و سالانش معمولا ازدواج کرده و یکی، دو بچه هم به دنیا آورده بودند. خواست اعتراض کند که صدای آسنا از آن طرف بلند شد. آنقدر ناگهانی پشت سر دختر ظاهر شده بود که اگر ناویرا نمی دانست فکر می کرد او نیز درست مثل آرتیمه توانایی جا به جایی در مکان را دارد. « توی روز روشن ابراز علاقه می کنید بهم دیگه؟» ناویرا به تندی در جایش چرخید. حواسش بود پارچه های گرانبها را زمین نیندازد. صورتش از حرف زن سرخ شده بود و دلش می خواست هر چه زودتر اثبات کند او اشتباه فکر کرده. « من فقط داشتم ...» « می تونی مراقب خودت باشی؟» لحن آسنا خیلی سریع عوض شده بود. با اینکه لبخند بر لب داشت اما چشمانش هنوز با جدیت منتظر پاسخ بودند. « چی؟» کاوه دستی دور گردنش کشید و ابرو هایش را در هم فرو برد. خطاب به زن گفت: « مجبور نیستی همراهم بیای. اگه خیلی نگران ناویرایی چرا همینجا پیشش نمی مونی؟» « در موردش قبلا صحبت کردیم عزیزم.» حرفش جای بحث نمی گذاشت. ناویرا با خود فکر کرد حرف آسنا قطعا میان بعضی از افراد برو دارد. جدا از اینکه او نیز مانند آژمان و کاوه یک سرباز افتخاری به حساب می آمد، مردم معمولا او را پذیرفته و دوست داشتند. لازم نبود برای کار هایش دلیل بیاورد و بقیه نیز از او دلیل کار هایش را نمی پرسیدند. کاوه تنها شخصی بود که انگار از سر شوخی گاها آزارش می داد. « ناویرا امروز یکم سر حال تری. به خاطر پارچه هاست؟» دختر چشمانش را از زن دزدید و نگاهش را دوباره به سوی طرح و نقوش پارچه برد. « به خاطر اینا از کاوه تشکر کردم.» لحنش ناخواسته حس طلبکار بودن را می رساند. " از شما نخواسته بودم چنین لطفی در حقم کنید. بابتش تشکر کرده ام. دست از سرم بردارید." قطعا منظورش چنین چیزی نبود اما اینطور برداشت می شد. لبخند آسنا به آرامی محو شد. شاید اگر کسی به غیر از ناویرا او را زیر نظر داشت متوجه چنین چیزی نمی شد اما ناویرا حساس بود. حساس به اندازه ای که کوچک ترین حرکات اجزای بدن و یا صورت آدم ها او را به نتیجه های جالبی درون ذهنش می رساند. « خوبه. سهارا هم هست. اگه کاری داشتی می تونی بهش اعتماد کنی.» زمانی که آن دو نفر شانه به شانه ی یکدیگر از جلوی چشمانش دور و دور تر می شدند، ناویرا کار دیگری جز نگاه کردن نداشت. از دور شبیه به عشاق بودند با اینکه حتی همدیگر را لمس نمی کردند. آهی کشید و زیر لب زمزمه کرد: « مشکلشون چی بود؟» با شنیدن صدای پا در اطراف فهمید وقت چندانی برای ایستادن و سیر کردن در آسمان ها ندارد. شاید ذره ای از خوش شانسی کاوه نصیبش شده و او ناخواسته چشم چند سرباز افتخاری را گرفته باشد اما هنوز هم یک نشاندار عادی بود. باید وظایفش را به خوبی تکمیل می‌کرد تا روزی که برای این درد مرهم بسازد. نقشه ی قبلی اش را به کل تغییر داده و سعی کرده بود زرنگ بازی در بیاورد. آنها می خواستند او در اردوگاه بماند. مانند بقیه به این زندگی پست رضایت دهد و اعتقاداتی همچون شورشی ها داشته باشد. به آنها نشان می داد همه چیز تحت کنترل شان نیست.‌ ترجیح می داد فکر کند یک نفوذی است. اینگونه همه چیز در ذهنش کمتر آزاردهنده می‌شد. *** مردی که رو به رویش چهارزانو نشسته بود در یک حرکت، نقشه ای که با دست کشیده بودند را به طرفش سوق داد. نقشه ای که چندین بار کارآمد بودن خودش را ثابت کرده و حالا باید دستور می دادند تا از رویش رونوشت کنند. « همون طور که گفتم بقیه با این نقشه موافقت کردن. چند روزه که منتظریم شما هم موافقت کنید.» آژمان عاشق این بود که موضوع را بپیچاند. « موافقت درباره ی چی؟» نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
خودمم باورم نمیشه بالاخره از چهار تا طرح درس یکی شون رو نوشتم! 😊🍃 حالا فقط سه تای دیگه مونده...🗿
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
┌┄┄┄┄◜◦♡◦◝┄┄┄┄ ⎪ 影 بزن اینجا 😂 ⎪ 飛 ⎪ @yaptus ┄┄┄┄◟◦♡◦◞ ┄┄┄┄┘ Do not copy⚠️
برای شام درست کردن یکم زود اقدام کردم فکر کنم ...