#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۱۲۶
یانگ دستانش را در هوا تکان داد و با همین حرکت ریز هوایی سرد در چادر پیچید. دیواره هایش به آرامی تکان خوردند.
بچه هایی که تا قبل از آن مشغول یکی به دو بودند، آرام گرفتند. معلشان میتوانست بادی از این سرد تر بفرستند و اغلب آنها قدرتی برای دفاع از خود نداشتند.
« متن مقدس، مینا! من ازت خواستم یه جمله برام بخونی.»
دختربچه با حرص سرش را تکان داد و بدون اینکه توجهی به کنایه های اطرافیان بکند، صدایش را بالا برد:
«بهترین گفتار، بهترین کردار و بهترین پندار را برگزین.»
جمله ای به این شگفتی به زبانی بچه گانه خوانده شد و سپس مرد برایش دست زد.
لبخندش کش آمد و به او آفرین گفت هر چند نگاهش مستقیما به سوی دختری بود که کمی آن طرف تر با بی میلی به خونی که از روی دستش به پایین می چکید، نگاه میکرد.
« برای امروز کافیه. زودتر برید که نهار به همه تون برسه.»
گوش های ناویرا با شنیدن کلمه ی نهار زنگ خورد.
او وظیفه ی آشپزی را عملا محول کرده و در ازایش باید در پخش کردن سینی ها نقش میداشت.
با عجله آستین لباسش را پایین کشید.
سوزشی سطحی را روی دستش حس میکرد. آنقدر نبود که او را از پا در بیاورد پس نیازی به توجه هم نداشت.
سنگ تیز را روی زمین رها و چین های لباسش را صاف کرد. کلی کار برای انجام داشت.
« شاهدخت...»
ناویرا صاف در جایش ایستاد.
هنوز از چادر خارج نشده بود.
بچه ها فریاد کنان با خوشحالی از کنارش رد شده و حتی به او تنه می زدند.
به سختی توانست جواب چن یانگ را بدهد.
« بله!»
مرد به رویش لبخند میزد.
همیشه انجامش می داد.
با اینکه همسن بودند اما دختر شک داشت به اندازه ی او درمورد بسیاری از مسائل بداند.
یانگ از آن سر دنیا به این سر سفر کرده، تجربیات بسیاری داشت و از همان کودکی یاد گرفته بود چگونه به چند زبان صحبت کند.
با اینکه مقداری لهجه داشت اما سر آخر کلمات را عالی ادا می کرد.
«جلوی خودتون رو نگیرید.»
یک نفر پای ناویرا را لگد کرد و دختر لب پایینش را گاز گرفت.
یانگ در این چند روز هرگز بی معنی حرفی نزده بود.
این جمله چه معنایی می توانست داشته باشد؟
« منظورتون چیه؟»
« شما نسبت به موهبتی که اهورامزدا میخواد بهتون بده به اندازه ی کافی قدردان نیستید.»
دختر سرش را کج کرد و گفت:
« نمی فهمم.»
تا حدودی می فهمید.
چشم یانگ به طرف خونی کشیده شده بود که از لا به لای انگشتان ناویرا پایین میچکید.
« ناشکر بودن اصلا خوب نیست. خیلی ها دوست دارن الان جای شما باشن.»
دختر انگشتانش را جمع کرد و دست راستش را روی ساعد دست چپش گذاشت.
موجی از درد چهره اش را در برگرفت.
ابرو هایش خم شد اما هرطور که شده لبخند زد.
« عمدی نبود.»
حرف دیگری نداشت که بزند.
صورتش را قبل از سرخ شدن برگرداند و با عجله از چادر بیرون زد.
به چند سنگ ریزه لگد پراند و بعد از اینکه مطمئن شد از چادر و همچنین از چن یانگ دور شده است، زیر لب زمزمه کرد:
« خجالت آوره!»
نمی دانست پسر درباره ی او چه فکری میکند.
شاید یانگ به او لقب دیوانه یا ساده لوح بدهد.
آخر دختر برای نشانی که هرگز از بین نمیرود تلاش کرده بود.
زمانی که با عجله خودش را به مطبخ رساند، صورتش همچنان قرمز بود.
دیدن آرتیمه و به جان خریدن طعنه هایش حالا به بخشی از کار های روزانه اش تبدیل شده بود.
امروز موهای مشکی بلندش را بالای سرش بسته و پشت سر هم کاسه های سفالی را روی سینی های بزرگ میچید.
به محض دیدن ناویرا سرش را بالا آورد و انگار که منتظرش باشد، به طرفش حرکت کرد.
« برگشتی؟ جدیدا خیلی طولش میدی. این چه وضعشه؟»
نگاهش به خونی بود که از روی انگشتان دختر به پایین سر می خورد.
« میخواستی بلایی سر خودت بیاری؟»
ناویرا با خود فکر کرد آرتیمه با شنیدن چنین چیزی خوشحال تر میشود.
« نه. اتفاقی بود.»
زن برایش پشت چشم نازک کرد.
« بشورش.چندشم میشه. لباست هم عوض کن. با سرد شدن هوا گله ی گرگا سر و کله شون پیدا میشه. خون رو بو میکشن. اینم من باید بهت بگم؟»
دختر لب هایش را روی هم چسباند تا حرفی نزند.
به نظرش غیر منطقی میآمد یا شاید به این خاطر بود که در روستای خودشان اصلا گرگی را به چشم ندیده بود.
روباه ها گاها برای شکار مرغ و جوجه به سوی مزرعه شان کشیده می شدند اما گرگ؟
به هیچ وجه.
رویش را برگرداند و خواست به طرف چادر مشترکش با سهارا برود که آرتیمه تاکید کرد:
«سریع! به اندازه ی کافی دیر کردی امروز. ظرف های آخر شب هم مال خودته.»
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
سه گانه ی گریشا.
الینا نشانه ی بارز دختری که از پس هر مردی بر میاد 😔🤌
در حال آماده سازی تدریس علوم🌝
پایه سوم
( چند ساعت دیگه باید تحویل بدم و تازه الان می خوام ضبط کنم ...)