eitaa logo
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
1.2هزار دنبال‌کننده
4.4هزار عکس
1.3هزار ویدیو
25 فایل
به‌نام‌ِحضرت‌دوست‌که‌هرچه‌داریم‌از‌اوست.. صرفا‌برای‌نشان‌دادن‌آنچه‌در‌حوالی‌ِروزگارمان‌می‌چرخد.. اگر‌میل‌به‌ماندن‌داری، خوش‌آمدی. گروه نویسندگی https://eitaa.com/joinchat/1182204739C38e5f270d3 تبلیغات کانال: https://eitaa.com/shahabtab
مشاهده در ایتا
دانلود
کلا تفنگ بادی رو به همه پیشنهاد می‌کنم...🍃🦆
زمان: حجم: 95.9K
گیتار برقی تا ابد (شنیدید دیگه؟!)
شخصیت های رمان عروسک های خیمه شب بازی نویسنده ان؟!
736.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
┌┄┄┄┄◜◦♡◦◝┄┄┄┄ ⎪ 影 ⎪ 雄 می‌خوام منم 😭 ⎪ 飛 ⎪ @yaptus ┄┄┄┄◟◦♡◦◞ ┄┄┄┄┘ Do not copy⚠️
دیگه صبحا این صدا ها شده صدای آلارمم🗿
👁 🩸 دختر از شدت ضربه ی دست او، به ناچار چند قدم عقب رفت. پایش به تکه سنگ کوچکی گیر کرد و محکم از پشت زمین افتاد. هر چند که دستانش زودتر سپرش شدند اما به هر حال افتادنش به نظر دردناک می‌آمد. لحظاتی در ناباوری و سکوت سپری شد و سپس طولی نکشید که دعوای ناعادلانه ی سه به یک نفر آغاز شد. « به چه جراتی روش دست بلند می‌کنی؟» یکی از دختر ها به طرف ناویرا جهید و همان کاری را کرد که او چندی پیش کرده بود. کف دو دستش را محکم به سینه اش کوبید و او را به عقب هل داد. « تو چه مرگته؟!» برخلاف دختری که هنوز روی زمین نشسته بود و به آرامی ناله می‌کرد، ناویرا محکم خودش را نگه داشت. ضربه ی دست حتی نتوانسته بود او را یک قدم جا به جا کند. دو دستش را جلوی بدنش نگه داشت با اینکه دقیقا نمی‌دانست قرار است با آنها چه کند. صدایش را صاف کرد و محکم گفت: « دستم لیز خورد. گفتم که!» دختری که مشعل در دست داشت با نگرانی خودش را عقب کشید اما این باعث نمی‌شد آن دو نفر دیگر هم همین کار را انجام دهند. شخصی که آب را کنترل می‌کرد به آرامی از روی زمین بلند شد. سعی داشت خرده سنگ هایی که در پوستش فرو رفته اند را در بیاورد، نمی‌توانست و هر لحظه سوزشی که در بدنش زبانه می‌کشید بیشتر می‌شد. اعصابش نیز به مرور متشنج می‌شد. ناویرا با سر و وضعی خیس درحالی که می لرزید ایستاده و قصد نداشت کنار بکشد. لرزش بدنش گویا به حنجره نمی‌رسید؛اما حقیقت این بود که به سختی لرزش صدایش را نگه می‌داشت. صدای دختر در گوشش طنین انداخت: « چیه؟! عصبی شدی؟ به خاطر کدوم قسمتش؟ اینکه یه ه**ه هستی یا به این خاطر که بدون ما همونم نیستی؟» از گوشه ی چشم می‌توانست دختری را که دستش را بالا برده ببیند. ابروهایش در هم بود و کف دستانش خراش برداشته بودند. آنقدر مصمم بود که بتواند با همان امواج کوچکی که کنترل می‌کند، در رودخانه ی به این بزرگی غرق اش کند. و دقیقا در همین لحظه بود که ناویرا آرزو کرد ای کاش قدرتی هر چند اندک و ناچیز داشته باشد. وضعیتش طوری بود که در آن دشمنانش مسلح بودند و او تنها مشت هایش را داشت. زمانی که آب سرد روی صورتش ریخت، نفسش را حبس کرد. ناخواسته مقدار زیادی را قورت داد. مزه ی گل زیر زبانش بود. موج آنقدر قدرت داشت تا بدن لاغر و ظریف ناویرا را به سمت رودخانه بکشاند. دختر سرفه کنان درون آب سرد رودخانه افتاد. احساس می‌کرد گرما به آرامی از بدنش رخت می‌بندد و استخوان هایش فشرده می‌شوند. خون در رگ هایش یخ بسته بود. باد سردی که می‌وزید به اندازه ی فرو رفتن هزار سوزن در پوست و گوشتش، با خود درد را به ارمغان می‌آورد. صدا ها را واضح نمی‌شنید اما می‌توانست حدس بزند چه می‌گویند. « بچه ها فکر کنم تا همین حد کافی باشه.» « داری طرف اونو می‌گیری؟!» « فقط دارم می‌گم کافیه دیگه. اگه بقیه بفهمن با شاهدخت اینطوری رفتار...» دختر میان حرفش پرید و با خشم غرید: « همه شون برن به درک. من زودتر از اون اینجا بودم‌. برای به دست آوردن موهبتم تلاش کردم پس چرا یکی مثل این عوضی یا اون زنیکه آسنا باید گل سر سبد باشه؟» یک موج دیگر به طرف صورت ناویرا آمد و او را به وسط رودخانه برد. سرما مجال نمی‌داد تا بدنش را حرکت بدهد و خودش را به سوی خشکی بکشد. هر لحظه که عمق آب بیشتر می‌شد، امواجی که از بالای رودخانه به سمت پایین می‌آمدند نیز قدرتمند تر می‌شدند. درحالی که آن سه نفر با خودشان درگیر بودند، ناویرا به سوی قسمت عمیق تر سر خورد و بی سر و صدا در آب فرو رفت. بدنش به تکه سنگ های ریز و درشت کف رودخانه می خورد. سعی کرد خودش را بالا بکشد اما مرگ را بیشتر از همیشه از پشت پلک هایش می‌دید. خنده دار بود اگر زندگی اش اینگونه به اتمام برسد. خون درون قلبش جمع شده و به سختی پمپاژ می‌شد. باید دست و پا می‌زد و خودش را بالا می کشید. در اوج ناامیدی سرش برای لحظاتی بالا آمد و توانست دهانش را باز کند. وقت برای سرفه نبود اما ناخواسته بین هوایی که حریصانه می‌بلعید، سرفه های بلندش در هوا طنین انداخت. چیزی که باعث شد بالاخره توجه آن سه دختر به سویش جلب شود. زمانی که سر ناویرا دوباره در آب فرو رفت، بالاخره توانستند بدن هایشان را تکان دهند. «عجله کن. بکشش بیرون!» دختر دستانش را در هوا تاب داد اما امواج در وسط رودخانه به قدری قدرتمند می‌شدند که کنترل شان به نظر غیر ممکن می آمد‌. « من فکر کردم شنا بلده!» « لعنت بهش. داره میره پایین رودخونه.» ناویرا جز صدای وحشتناک آب چیزی نمی‌شنید. احساس می‌کرد این دفعه نیز مانند تمام دفعات قبل به راحتی بیهوش می‌شود و چیزی از درد نمی‌فهمد. حتما دوباره به عنوان آن زن اشرافی با اشراف زادگان دیگر چای می‌نوشد. اما این بار همه چیز فرق داشت. او دیگر قرار نبود توهم بزند. درد تا اعماق استخوانش پیش رفته بود. نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
👁 🩸 او آسیلورا نبود. شاهدخت نبود و قطعا اگر می‌مرد هم کسی ککش نمی‌گزید. نه کاوه و آسنا کنارش هستند که نجاتش دهند و نه حتی آژمان که بخواهد سرزنشش کند. قرار نبود از این مهلکه جان سالم به در ببرد و فهمیدن این موضوع مزه ی تلخ ترس را به او می‌چشاند. با وحشت تلاش می‌کرد تا سرش را بالا بیاورد و هر بار آب و هوا را باهم به داخل فرو می‌داد. آب آنقدر سرد بود که خراش های عمیقی که بر روی بدنش توسط سنگ های تیز درون رودخانه به وجود می‌آمد را احساس نمی‌کرد. تپش نامنظم قلبش و نفس هایی که هر لحظه تند تر می‌شدند او را وحشت زده می‌کرد. در آن لحظه انگار هیچ چیز جز مرگ، معنایی نداشت. پشت پلک هایش آن را می‌دید. هیبتی بزرگ که از دور تماشایش می‌کند. می‌خواهد او نفس های آخرش را بکشد تا در دنیای بعد از مرگ همراهی اش کند. فرشته ی مرگ آنجا ایستاده و داشت پوزخند می‌زد. چقدر چشمانش شبیه به چشمان آژمان بود. پوزخندش نیز همینطور. انگار خود مرد آنجا ایستاده و دستانش را در هم گره زده، به او خیره نگاه می‌کند و می‌گوید: « برو به درک.» آژمان پس از مرگ او حتما یک نفس راحت می‌کشید. ناویرا یک بار دیگر دست و پا زد و خودش را بالا کشید. تا خواست هوا را داخل بکشد، سایه ی موج بزرگی که داشت روی سرش فرود می‌آمد از جلوی چشمانش گذشت. مرز میان ناامیدی و مرگ درحال حاضر به اندازه ی یک تار مو بود. اگر خسته می‌شد، فرشته ی سیاه پوش به سویش می شتافت و خرامان خرامان و کشان کشان به دنیای پس از مرگ می‌بردش. «جلوی خودتون رو نگیرید.» فرشته ی مرگ داشت برایش حرف می‌زد. حالا چشمان طوسی رنگش، جای خود را به چشم های مشکی و بادامی چن یانگ داده بود. مرد با خونسردی لبخند می‌زد و کاغذهایی که همیشه همراه با خودش داشت را در هوا تکان می‌داد. « شاهدخت... این یه موهبت الهیه! ازش درست استفاده کنید.» یانگ هرگز چنین چیزی به او نگفته بود اما در آن لحظه ناویرا به صحت داشتن یا نداشتن چیز هایی که می‌دید و می‌شنید اهمیت نمی داد. یک چیز محکم در پهلویش فرو رفت. فقط یک بار دیگر. به خاطر آن نگاه یانگ که در هیبت فرشته ی مرگ جلویش ایستاده بود، فقط یک بار دیگر تلاش می‌کرد. این دفعه که بالا آمد و روی سطح آب قرار گرفت، سعی کرد چشمانش را باز کند. چیز زیادی نمی‌دید. آب در چشمانش فرو می‌رفت و همه چیز را تیره و تار می‌کرد. با همان وضع توانست شاخه های کشیده ی درختان را تشخیص دهد. بعضی از آنها آنقدر دراز و خمیده بودند که تا وسط رودخانه می‌رسیدند. اگر می‌توانست در زمان مناسب به یک شاخه چنگ بزند، خودش را از جریان دیوانه کننده ی آب بیرون می‌کشید و خلاص می‌شد. دست کرختش را بالا کشید. شاخه ها از جلوی دستش به تندی عبور می‌کردند و او حتی نمی‌توانست انگشت هایش را خم کند. دستش نمی‌رسید. آبی که در دهانش بود را به بیرون تف کرد. نفس کشید و بدنش را بار دیگر تاب داد. خونی که در رگ هایش منجمد شده، بدنش را به سنگ تبدیل کرده بود. « لیاقتت همینه.» صدای آژمان او را به مرز جنون می‌رساند. چرا فرشته ی مرگ هر لحظه تغییر چهره می‌داد؟ « شاهدخت، از پسش بر میای.» یانگ با نگاهی اطمینان بخش به او خیره شده بود. چشمان طوسی رنگ و نافذ آژمان از زیر آن شنل مشکی رنگ، می‌درخشیدند. « دستت بهش نمی‌رسه.» با خود فکر کرد منطقی است. امکان نداشت دستش به آن شاخه ها برسد. انگشتانش را به سختی خم و راست می کرد و در دل فریاد می‌زد: « دستم باید بهش برسه.» اگر می‌توانست آرزو می‌کرد دستش به همه چیز برسد. اهورامزدا کجا بود تا صدای فریادش را بشنود؟ مگر یانگ نگفته بود خدا به او موهبت می‌دهد؟ پس چه شد؟ اهورامزدا حتی او را نمی‌دید. چن یانگ به آرامی خندید. « خودت نمی‌خوایش.» دندان های ناویرا به تندی روی هم می‌کوبید. از میان ردیف محکم و سفید دندان هایش با نیرویی عجیب غرید: « می‌خوامش!» برای زنده ماندن به یک موهبت نیاز داشت. برای مبارزه کردن، برای بقا ... به یک موهبت نیاز داشت. درست مانند هرکس دیگری که عضو گروه شورشی زادگان تاریکی بود، او نیز به یک موهبت نیاز داشت. ساعد دست چپش، درست جایی که نشان تاریکی جا خوش کرده بود، شروع به سوزش کرد. لب هایش را روی هم فشرد و دستش را بالاتر کشید. شاخه ی درخت ناگهان همراه با آب رودخانه به جلو کشیده شد. آنقدر جلو آمد که در دست یخ بسته ی ناویرا بنشیند. دختر با وحشت خودش را جلو کشید و بازوی دیگرش را دور شاخه حلقه کرد. صدا های درون سرش به آرامی محو می‌شدند. فرشته ی مرگ در هیبت یک انسان غول پیکر به آرامی قدم هایش را به عقب برمی‌داشت. انگار که از همانجا برایش دست تکان می‌داد و برایش آرزوی موفقیت می‌کرد. شاید هم پوزخند می‌زد و به او می‌گفت که به زودی برمی‌گردد. کسی چه می‌دانست؟ قلب دختر به تندی در سینه می‌کوبید. نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)