#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۱۲۹
دختر از شدت ضربه ی دست او، به ناچار چند قدم عقب رفت. پایش به تکه سنگ کوچکی گیر کرد و محکم از پشت زمین افتاد.
هر چند که دستانش زودتر سپرش شدند اما به هر حال افتادنش به نظر دردناک میآمد.
لحظاتی در ناباوری و سکوت سپری شد و سپس طولی نکشید که دعوای ناعادلانه ی سه به یک نفر آغاز شد.
« به چه جراتی روش دست بلند میکنی؟»
یکی از دختر ها به طرف ناویرا جهید و همان کاری را کرد که او چندی پیش کرده بود. کف دو دستش را محکم به سینه اش کوبید و او را به عقب هل داد.
« تو چه مرگته؟!»
برخلاف دختری که هنوز روی زمین نشسته بود و به آرامی ناله میکرد، ناویرا محکم خودش را نگه داشت. ضربه ی دست حتی نتوانسته بود او را یک قدم جا به جا کند.
دو دستش را جلوی بدنش نگه داشت با اینکه دقیقا نمیدانست قرار است با آنها چه کند. صدایش را صاف کرد و محکم گفت:
« دستم لیز خورد. گفتم که!»
دختری که مشعل در دست داشت با نگرانی خودش را عقب کشید اما این باعث نمیشد آن دو نفر دیگر هم همین کار را انجام دهند.
شخصی که آب را کنترل میکرد به آرامی از روی زمین بلند شد. سعی داشت خرده سنگ هایی که در پوستش فرو رفته اند را در بیاورد، نمیتوانست و هر لحظه سوزشی که در بدنش زبانه میکشید بیشتر میشد.
اعصابش نیز به مرور متشنج میشد.
ناویرا با سر و وضعی خیس درحالی که می لرزید ایستاده و قصد نداشت کنار بکشد.
لرزش بدنش گویا به حنجره نمیرسید؛اما حقیقت این بود که به سختی لرزش صدایش را نگه میداشت.
صدای دختر در گوشش طنین انداخت:
« چیه؟! عصبی شدی؟ به خاطر کدوم قسمتش؟ اینکه یه ه**ه هستی یا به این خاطر که بدون ما همونم نیستی؟»
از گوشه ی چشم میتوانست دختری را که دستش را بالا برده ببیند. ابروهایش در هم بود و کف دستانش خراش برداشته بودند.
آنقدر مصمم بود که بتواند با همان امواج کوچکی که کنترل میکند، در رودخانه ی به این بزرگی غرق اش کند.
و دقیقا در همین لحظه بود که ناویرا آرزو کرد ای کاش قدرتی هر چند اندک و ناچیز داشته باشد.
وضعیتش طوری بود که در آن دشمنانش مسلح بودند و او تنها مشت هایش را داشت.
زمانی که آب سرد روی صورتش ریخت، نفسش را حبس کرد. ناخواسته مقدار زیادی را قورت داد. مزه ی گل زیر زبانش بود.
موج آنقدر قدرت داشت تا بدن لاغر و ظریف ناویرا را به سمت رودخانه بکشاند.
دختر سرفه کنان درون آب سرد رودخانه افتاد.
احساس میکرد گرما به آرامی از بدنش رخت میبندد و استخوان هایش فشرده میشوند.
خون در رگ هایش یخ بسته بود.
باد سردی که میوزید به اندازه ی فرو رفتن هزار سوزن در پوست و گوشتش، با خود درد را به ارمغان میآورد.
صدا ها را واضح نمیشنید اما میتوانست حدس بزند چه میگویند.
« بچه ها فکر کنم تا همین حد کافی باشه.»
« داری طرف اونو میگیری؟!»
« فقط دارم میگم کافیه دیگه. اگه بقیه بفهمن با شاهدخت اینطوری رفتار...»
دختر میان حرفش پرید و با خشم غرید:
« همه شون برن به درک. من زودتر از اون اینجا بودم. برای به دست آوردن موهبتم تلاش کردم پس چرا یکی مثل این عوضی یا اون زنیکه آسنا باید گل سر سبد باشه؟»
یک موج دیگر به طرف صورت ناویرا آمد و او را به وسط رودخانه برد.
سرما مجال نمیداد تا بدنش را حرکت بدهد و خودش را به سوی خشکی بکشد.
هر لحظه که عمق آب بیشتر میشد، امواجی که از بالای رودخانه به سمت پایین میآمدند نیز قدرتمند تر میشدند.
درحالی که آن سه نفر با خودشان درگیر بودند، ناویرا به سوی قسمت عمیق تر سر خورد و بی سر و صدا در آب فرو رفت.
بدنش به تکه سنگ های ریز و درشت کف رودخانه می خورد.
سعی کرد خودش را بالا بکشد اما مرگ را بیشتر از همیشه از پشت پلک هایش میدید.
خنده دار بود اگر زندگی اش اینگونه به اتمام برسد. خون درون قلبش جمع شده و به سختی پمپاژ میشد. باید دست و پا میزد و خودش را بالا می کشید.
در اوج ناامیدی سرش برای لحظاتی بالا آمد و توانست دهانش را باز کند. وقت برای سرفه نبود اما ناخواسته بین هوایی که حریصانه میبلعید، سرفه های بلندش در هوا طنین انداخت.
چیزی که باعث شد بالاخره توجه آن سه دختر به سویش جلب شود.
زمانی که سر ناویرا دوباره در آب فرو رفت، بالاخره توانستند بدن هایشان را تکان دهند.
«عجله کن. بکشش بیرون!»
دختر دستانش را در هوا تاب داد اما امواج در وسط رودخانه به قدری قدرتمند میشدند که کنترل شان به نظر غیر ممکن می آمد.
« من فکر کردم شنا بلده!»
« لعنت بهش. داره میره پایین رودخونه.»
ناویرا جز صدای وحشتناک آب چیزی نمیشنید. احساس میکرد این دفعه نیز مانند تمام دفعات قبل به راحتی بیهوش میشود و چیزی از درد نمیفهمد.
حتما دوباره به عنوان آن زن اشرافی با اشراف زادگان دیگر چای مینوشد.
اما این بار همه چیز فرق داشت.
او دیگر قرار نبود توهم بزند. درد تا اعماق استخوانش پیش رفته بود.
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۱۳۰
او آسیلورا نبود. شاهدخت نبود و قطعا اگر میمرد هم کسی ککش نمیگزید.
نه کاوه و آسنا کنارش هستند که نجاتش دهند و نه حتی آژمان که بخواهد سرزنشش کند.
قرار نبود از این مهلکه جان سالم به در ببرد و فهمیدن این موضوع مزه ی تلخ ترس را به او میچشاند.
با وحشت تلاش میکرد تا سرش را بالا بیاورد و هر بار آب و هوا را باهم به داخل فرو میداد.
آب آنقدر سرد بود که خراش های عمیقی که بر روی بدنش توسط سنگ های تیز درون رودخانه به وجود میآمد را احساس نمیکرد.
تپش نامنظم قلبش و نفس هایی که هر لحظه تند تر میشدند او را وحشت زده میکرد.
در آن لحظه انگار هیچ چیز جز مرگ، معنایی نداشت.
پشت پلک هایش آن را میدید. هیبتی بزرگ که از دور تماشایش میکند. میخواهد او نفس های آخرش را بکشد تا در دنیای بعد از مرگ همراهی اش کند.
فرشته ی مرگ آنجا ایستاده و داشت پوزخند میزد. چقدر چشمانش شبیه به چشمان آژمان بود.
پوزخندش نیز همینطور.
انگار خود مرد آنجا ایستاده و دستانش را در هم گره زده، به او خیره نگاه میکند و میگوید:
« برو به درک.»
آژمان پس از مرگ او حتما یک نفس راحت میکشید.
ناویرا یک بار دیگر دست و پا زد و خودش را بالا کشید. تا خواست هوا را داخل بکشد، سایه ی موج بزرگی که داشت روی سرش فرود میآمد از جلوی چشمانش گذشت.
مرز میان ناامیدی و مرگ درحال حاضر به اندازه ی یک تار مو بود.
اگر خسته میشد، فرشته ی سیاه پوش به سویش می شتافت و خرامان خرامان و کشان کشان به دنیای پس از مرگ میبردش.
«جلوی خودتون رو نگیرید.»
فرشته ی مرگ داشت برایش حرف میزد. حالا چشمان طوسی رنگش، جای خود را به چشم های مشکی و بادامی چن یانگ داده بود.
مرد با خونسردی لبخند میزد و کاغذهایی که همیشه همراه با خودش داشت را در هوا تکان میداد.
« شاهدخت... این یه موهبت الهیه! ازش درست استفاده کنید.»
یانگ هرگز چنین چیزی به او نگفته بود اما در آن لحظه ناویرا به صحت داشتن یا نداشتن چیز هایی که میدید و میشنید اهمیت نمی داد.
یک چیز محکم در پهلویش فرو رفت. فقط یک بار دیگر.
به خاطر آن نگاه یانگ که در هیبت فرشته ی مرگ جلویش ایستاده بود، فقط یک بار دیگر تلاش میکرد.
این دفعه که بالا آمد و روی سطح آب قرار گرفت، سعی کرد چشمانش را باز کند.
چیز زیادی نمیدید. آب در چشمانش فرو میرفت و همه چیز را تیره و تار میکرد.
با همان وضع توانست شاخه های کشیده ی درختان را تشخیص دهد. بعضی از آنها آنقدر دراز و خمیده بودند که تا وسط رودخانه میرسیدند.
اگر میتوانست در زمان مناسب به یک شاخه چنگ بزند، خودش را از جریان دیوانه کننده ی آب بیرون میکشید و خلاص میشد.
دست کرختش را بالا کشید. شاخه ها از جلوی دستش به تندی عبور میکردند و او حتی نمیتوانست انگشت هایش را خم کند.
دستش نمیرسید.
آبی که در دهانش بود را به بیرون تف کرد. نفس کشید و بدنش را بار دیگر تاب داد.
خونی که در رگ هایش منجمد شده، بدنش را به سنگ تبدیل کرده بود.
« لیاقتت همینه.»
صدای آژمان او را به مرز جنون میرساند. چرا فرشته ی مرگ هر لحظه تغییر چهره میداد؟
« شاهدخت، از پسش بر میای.»
یانگ با نگاهی اطمینان بخش به او خیره شده بود.
چشمان طوسی رنگ و نافذ آژمان از زیر آن شنل مشکی رنگ، میدرخشیدند.
« دستت بهش نمیرسه.»
با خود فکر کرد منطقی است. امکان نداشت دستش به آن شاخه ها برسد.
انگشتانش را به سختی خم و راست می کرد و در دل فریاد میزد:
« دستم باید بهش برسه.»
اگر میتوانست آرزو میکرد دستش به همه چیز برسد.
اهورامزدا کجا بود تا صدای فریادش را بشنود؟
مگر یانگ نگفته بود خدا به او موهبت میدهد؟ پس چه شد؟ اهورامزدا حتی او را نمیدید.
چن یانگ به آرامی خندید.
« خودت نمیخوایش.»
دندان های ناویرا به تندی روی هم میکوبید. از میان ردیف محکم و سفید دندان هایش با نیرویی عجیب غرید:
« میخوامش!»
برای زنده ماندن به یک موهبت نیاز داشت. برای مبارزه کردن، برای بقا ... به یک موهبت نیاز داشت.
درست مانند هرکس دیگری که عضو گروه شورشی زادگان تاریکی بود، او نیز به یک موهبت نیاز داشت.
ساعد دست چپش، درست جایی که نشان تاریکی جا خوش کرده بود، شروع به سوزش کرد.
لب هایش را روی هم فشرد و دستش را بالاتر کشید. شاخه ی درخت ناگهان همراه با آب رودخانه به جلو کشیده شد.
آنقدر جلو آمد که در دست یخ بسته ی ناویرا بنشیند. دختر با وحشت خودش را جلو کشید و بازوی دیگرش را دور شاخه حلقه کرد.
صدا های درون سرش به آرامی محو میشدند. فرشته ی مرگ در هیبت یک انسان غول پیکر به آرامی قدم هایش را به عقب برمیداشت.
انگار که از همانجا برایش دست تکان میداد و برایش آرزوی موفقیت میکرد.
شاید هم پوزخند میزد و به او میگفت که به زودی برمیگردد. کسی چه میدانست؟
قلب دختر به تندی در سینه میکوبید.
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۱۳۱
خودش را به هر بدبختی ای که بود از شاخه بالا کشید. جوری آن را گرفته بود که انگار هر لحظه ممکن است دوباره درون رودخانه ی خروشان زیر پایش فرو رود.
حالا که از آب بیرون آمده بود، درد را با تمام وجودش حس میکرد.
پهلویش خیس از خون بود و حتی بدون نگاه کردن هم میتوانست به راحتی حدس بزند که حسابی زخم و زیلی شده.
از خراش های کوچک و سطحی روی پوست و صورتش بگیر تا زخم عمیق روی پهلویش.
چند قطره خون از خودش بر روی شاخه ها به جا گذاشت و بعد تصمیم گرفت هرچه سریعتر به اردوگاه برگردد.
شاید معجزه رخ داده باشد و اهورامزدا واقعا در آن لحظه به او این قدرت را داده باشد تا شاخه ی درخت را بدون لمس کردن به سوی خودش بکشاند اما اگر یکم بیشتر اینجا میماند بی شک یخ میبست و جور دیگری تلف میشد.
چند بار ناخواسته سرفه کرد و آب باقی مانده درون گلو و حلقش را بیرون فرستاد.
به تنه ی درخت چسبید و از آن به پایین سر خورد. آنقدر درد داشت که فرو رفتن چند تکه ی چوب در بدنش، درد به حساب نیایند.
به محض اینکه پایش به زمین رسید، دوید. نمیترسید، میدانست که به موقع به اردوگاه میرسد. عجله داشت که هرچه زودتر انجامش دهد.
باید یانگ و یا آژمان را میدید. باید به آنها میگفت چه شده. برایشان تعریف میکرد.
بی خبر از اینکه بوی خونش، موجود دیگری را به سویش میکشد.
***
یانگ درون چادرش نشسته و قصد نداشت تا زمان تمام کردن قسمت خاصی از نقشه، چشم روی هم بگذارد.
از اینکه این وظیفه را به او محول کرده بودند، خوشحال بود. پر را درون جوهر زد و با دقتی که فقط از او برمیآمد روی کاغذ بزرگ دنباله ی خطوطی که از قبل کشیده بود را گرفت.
در آن لحظه کاملا روی نقشه خم شده و صد در صد تمرکزش را گذاشته بود.
جوهر نباید پخش میشد، نقشه هر دفعه بررسی میشد. نباید کوچکترین اشتباهی در کشیدن آن رخ میداد زیرا اعضای زادگان قرار بود از این نقشه استفاده کنند.
یک موقعیت جغرافیایی اشتباه میتوانست به معنای مرگ چندین نفر باشد.
یانگ به خوبی از این مسائل خبر داشت.
آنقدر مشغول کار بود که متوجه نشد یک نفر بیمحابا وارد چادرش شده است.
این را زمانی فهمید که صدای لرزان دختر را شنید.
« چن یانگ!»
سرش را سریع بالا آورد و زیر نور شمع، متوجه قطرات خونی شد که از جای زخم های ریز و درشت صورت ناویرا به پایین میچکیدند.
نمیدانست چه اتفاقی افتاده پس بلافاصله از جایش بلند شد.
در هر صورت باید احترام او را نگه دارد.
« شاهدخت، این وقت شب به اینجا سر زدید. اتفاقی افتاده.»
دختر پریشان بود و خیس از آب. خیلی واضح در جایش میلرزید و زمانی که تلاش کرد حرف بزند، دندان هایش روی هم کوبیدند.
« امروز ظهر بهم گفتی من قدردان نیستم؛ به خاطر همینه که موهبتم هنوز فعال نشده.»
بی توجه به اینکه ممکن است کاغذ هایی که روی زمین ولو شده اند را خیس و یا حتی خونی کند، قدمی به جلو برداشت.
« خب اگه من بخوامش چیه؟ اگه قدردان باشم اتفاق میفته؟ اگه از اهورامزدا بخوام ...»
« شاهدخت شما دارید میلرزید.»
یانگ سعی میکرد در کمال آرامش با او صحبت کند.
نمیخواست در حضور خود ناویرا با وسواس کاغذ ها و نقشه ای که اهمیت به سزایی داشت را کنار بزند.
نمیدانست چه اتفاقی افتاده ولی حالا که شاهدخت به سوی او آمده بود با کمال میل قبول میکرد تا از او مراقبت کند.
شنل ضخیم خودش را که گوشه ای مرتب تا شده بود، برداشت و به دختر تعارف کرد.
« فکر کنم قبل از حرف زدن بهتره یه سر به سهارا بزنید. هم دمای بدنتون تنظیم میشه و هم ...»
ناویرا با دست شنل را پس زد و سرش را محکم به طرفین تکان داد.
« نه! بهم گوش کن! ازت میخوام که گوش بدی!»
وقتی دید حرفش بر مرد اثر کرده و یانگ منتظر لب هایش را روی هم دوخته است، ادامه داد:
« افتادم توی رودخونه. فکر کردم قراره بمیرم. دستم به هیچی نمیرسید و برای همین اون لحظه از اهورامزدا خواستم دستم به همه چیز برسه.»
مانند دیوانه ها داشت در جایش تکان میخورد. شاید اگر به جای یانگ، آسنا اینجا ایستاده بود حتی در طول چادر می دوید و حرف میزد.
« بعد وقتی که برای گرفتن شاخه ی درخت تلاش میکردم دیدم که اومد به سمتم. شاخه به طرفم کشیده شد و تونستم خودم رو بکشم بالا.»
در مقابل چشمان آرام مرد، دستانش را در هوا تکان داد و بدون فکر کردن گفت:
« حالا من میتونم درختا و گیاهان رو کنترل کنم؟ مثل اون دختری که آب رو کنترل میکرد؟ مثل تو که باد رو کنترل میکن...»
« شاهدخت!»
تا همین حالا هم چند قطره خون روی کاغذ ها ریخته و ناویرا حتی متوجه اش نشده بود؛ اما این دلیلی نبود که داد چن یانگ را درآورد.
« شما خونریزی دارید و من فقط یه دبیر ساده ام. بهتر نیست این مسائل رو با آژمان در میون بذارید؟ اون مسئول آموزش تمام کسانیه که موهبت دارن.»
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)