#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۱۳۴
منظور همان مردی بود که داشت جلو می آمد تا با کاوه حرف بزند و کاوه با پرش ناگهانی اش به طرف دختر ها او را با دهانی باز جا گذاشته بود. آسنا اخمی بر پیشانی انداخت و به این فکر کرد که جلو برود و گوش کاوه را بپیچاند. در مقابل میل شدیدش به انجام این کار نفسی عمیق کشید و لبخند زد.
« آقا به خاطر ایشون معذرت می خوام. برای نهار چیزی هست که بتونیم ...»
مرد میان حرفش پرید:« امروز هم خوراک گوشت داریم هم کباب از گوشت بره. هر کدوم رو که بخواید براتون حاضر می کنیم.»
آسنا به آرامی سر تکان داد.
« برنج چطور؟ شنیدم این اواخر بار برنج آوردن این طرفا. درسته خیلی کمیابه ولی ما به خوردنش عادت داریم.»
اولین بار نبود که دروغ می گفت و آخرین بار هم نخواهد بود. می خواست هر طور که شده اطلاعات مورد نیازش را به دست بیاورد. قبلا از زبان باقی اعضای گروه شنیده بود که آخرین بار برنج توسط گروهی مزدور دزدیده شده و به تاراج رفته است.
نگاه مرد ناگهان تغییر کرد.
« از کجا میاید؟»
زن بدون اینکه حساسیت خاصی نشان بدهد سر چرخاند و با انگشت شست به کاوه اشاره کرد.
« من و همسرم از پایتخت اومدیم. نوریندر، تو شهر مه سر یکی از دوست هامون ازمون خواسته به دیدنش بریم.»
« برای همینه که خبر نداری جوون. اون گروه شورشی لعنتی همین چند روز پیش به بار برنج حمله کرد. تا دونه ی آخر برنج رو با خودشون بردن به خاطر همین تا مدت ها برنجی برای پختن نداریم.»
چشمان آسنا درخشیدند. از اینکه شنل آن لحظه صورتش را نمی پوشاند، ناخشنود بود. اگر کسی می خواست درون چهره اش دقیق شود متوجه درخشش چشمانش می شد.
صدایش را پایین آورد و سرش را کمی جلوتر برد تا بتواند کلمات را در گوش مرد نجوا کند.
« گروه شورشی؟ منظورتون همون گروه زادگا...»
مرد به تندی سر تکان داد.
« ما اسم نحسشون رو به زبون نمیاریم. کار خودشونه. اون وحشی های تعصبی هر کاری که عشقشون بکشه انجام میدن. این اولین بارشون نیست. دفعه ی قبل هم بار گندم رو دزدیدن.»
روی زمین تف انداخت و بعد با دست یک طرف سبیل های بلندش را گرفت و به آرامی کشید. این شیوه ی اعتراض او بود.
« امیدوارم هر چه زودتر شوالیه های عرش کارشون رو بسازن واگرنه یا از قحطی می میریم یا وقتی خوابیم گردنمون زده میشه.»
آسنا برای همدردی سر تکان داد. مرد به طرز عجیبی عجله داشت. با عجله غذای امروز را به آنها پیشنهاد داده و حتی زمانی که بحث جالبی در مورد گروه شورشی را پیش کشیده بود میخواست هرچه سریعتر تمامش کند.
آسنا به فحشی زیرلب بسنده کرد و ادامه اش نداد.
لبخندی پهن زد و با خوش رویی که از هر زن هم سن و سال او بر میآمد گفت:
« پس برامون کباب بیارید. به همراه نون اگه اینو هم راهزنان...»
صدای خنده ی دختر ها به هوا رفت و سپس کاوه که میانشان ایستاده بود با رضایتی مشخص در جای جای صورتش، لبخند زد.
برای آسنا حفظ تمرکز سخت بود. خواست جمله اش را ادامه بدهد که مرد از او پیشی گرفت:
« دو نفر هستید دیگه؟ داخل اون اتاق استراحت کنید. هر چقدر بخواید میتونید بمونید. کاری هم داشتید از دختر ها بخواید. من دیگه مرخص میشم.»
مرد دوان دوان مسیری که آمده بود را برگشت. لباس بلندی بر تن داشت که با هر قدم سنگینش، تکان میخورد.
به اندازه ای پولدار بود که یک کاروانسرا را اداره کند.
این را میشد از وضع زندگی و همچنین سر و وضع مرتب و خوش عطرش فهمید.
آسنا با خود فکر کرد " برای چی اینقدر عجله داره؟ "
نرمشی به گردنش داد و کاوه را بلند صدا زد آن هم با لقبی که فکر میکرد کاملا برازنده اش است.
« همسر عزیزم! توی سفر حسابی خسته شدی. خودم خستگی رو از تنت در میارم.»
صدای خنده ی دختر ها به مرور کمتر شد تا جایی که دیگر هیچ کس نمی خندید. چند نفر به سختی لبخند هایشان را بر لب نگه داشته بودند.
« همسر؟!»
کاوه که دیر تر از همه شستش خبردار شده بود که چه اتفاقی افتاده با خنده ای خجولانه گفت:
« نه بابا داره شوخی میکنه...»
نگاه آسنا تند و تیز بود. هیچگونه شوخی و بامزگی در آن راه نداشت.
به هیچ وجه.
یک بار دیگر صدایش را بالا برد درحالی که کاوه اکنون به راحتی میتوانست همه چیز را بشنود.
« یکم دیگه باید دوباره راهی جاده بشیم. عزیزم ...»
« زن داری؟!»
«خجالت آوره!»
«متاهله؟!»
هر کلمه ای که از زبان دختران جوان بیرون میپرید مانند تیر در قلب کاوه فرو میرفت.
« نه! اونطور نیست که دارید فکر میکنید. من درواقع...»
یک نفر بی مقدمه غرید:
« چندش!»
دیگری گفت:
«حال بهم زن»
«خائن!»
«بکش کنار ببینم.»
«سد راهی مزاحم!»
هرکس کنایه وار کلمه ای پراند. درحالی که به سینی های درون دستشان چنگ میانداختند خیلی سریع از کنار کاوه عبور کردند گویا که از اول هم آنجا نبوده اند.
و سرنوشت باری دیگر آسنا را با او تنها گذاشت.
« دستت درد نکنه واقعا!»
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)