#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۱۳۸
« درباره ی زن و بچه ها چی؟»
آسنا به هیچ وجه تعجب نکرده بود.زیاد پیش میآمد که یک گروه شورشی تمام مبارز هایش را از دست بدهد.
البته تمام مبارز های مردش را. هیچ کس به قدرت زن ها برای مقابله با خطر ایمان نداشت.
« تقریبا بیست نفر یا کمتریم. یه عده از گروه جدا شدن. سعی کردیم متقاعدشون کنیم بمونن ولی فرار کردن. هرکس که نتونست بره اینجاست.»
با دست به جایی در بالای پله ها اشاره کرد. آسنا سری تکان داد و درحالی که پسربچه را به آرامی پایین میگذاشت گفت:
« راه رو نشونم بده. از بین زن ها کسی هست که سرباز افتخاری باشه؟»
ثیرون دست ساشیا را گرفت و به سمت پله های ترک خورده حرکت کرد.
« سرباز افتخاری رو نمیدونم ولی همسر رهبر قبلی تنها کسیه که قدرتش از بقیه ی مون بیشتره. این مدت که جیره ی غذایی رو به اتمام بود فقط سوزیار بود که برای شکار بیرون میرفت.»
آسنا زیر لب زمزمه کرد:
«سوزیار...»
پس او همسر زرمین بود.مردی که در راه آرمان هایش جان باخت. همه ی گروه حاضر بودند به خاطر آرمان هایشان بمریند جز آن عده ی سست عنصر که در مواقع سخت پا به فرار میگذاشتند.
جز مرگ چیزی در انتظار آنها نیز نیست. اگر وفادار بمانند حداقل با افتخار میمیرند.
در انتها پله ها تاریکی راه دیدشان را سد کرد.
ثیرون جوری قدم برمیداشت که انگار بار ها در تاریکی این مکان را گشته است.
صدایش را پایین آورد و توضیح داد:
« اینجا کز کردیم به این امید که بالاخره یه نفر بیاد تا نجاتمون بده. این ایده ی سوزیار بود. همه بهش گوش میدن.»
لب هایش را روی هم فشرد. انگار که از زدن آن حرف خجالت کشیده باشد. ناسلامتی یک مرد بود ولی مانند زن ها پنهان شده بود تا کمک از راه برسد.
درحالی که دست ساشیا را محکم تر میفشرد دستش را روی دیوار حرکت داد.
با کنار رفتن در چوبی، باریکه ی نور به تاریکی راهروی خاک گرفته نفوذ کرد. چند نفر از آن سوی در با تعجب صدایی بیرون دادند.
زن با کنجکاوی خودش را جلو کشید. این بالا چندین سالن مجلل دیگر داشت که توسط ستون های بلند محکم شده بودند.
پنجره های سراسری از سقف تا کف زمین را پوشانده و پرده ها به لطف بادی که از لابه لای شیشه های شکسته به داخل میزید، به هر سو تکان میخوردند.
جمعیت زیادی نبودند.
تعداد زن ها به اندازه ی انگشتان هر دو دست میشد و اگر شیرخواره ها را نادیده میگرفتند، سر جمع بیست نفر بودند. با ثیرون و ساشیا بیست و دو نفر.
مادری که درحال شیر دادن به فرزند چند ماهه اش بود با دیدن آنها ابرو بالا انداخت. با عجله لباس های خود را مرتب کرد و بدون اینکه اهمیتی به ناله های فرزندش بدهد از جا برخاست.
نگاهش بین آسنا و ثیرون جابهجا میشد.
سرآخر اخم هایش را در هم کشید.
« ثیرون پسرم! دلم هزار جا رفت.این خانم کیه با خودت آوردی؟»
آسنا نگاه خیره اش را به نوزاد دوخت. بچه که در ملحفه ای سفید رنگ پیچیده شده، با حرص و به سختی به بدنش پیچ و تاب میداد.
گرسنه بود و قطرات شیر بر روی گونه اش خشک شده بودند.
اجازه نداد احساس ترحم مانع کارش شود. صدایش را یک باره بالا برد تا توجه تمام کسانی که در گوشه گوشه ی سالن جا خوش کرده بودند به طرفش جمع شود.
« سوزیار کجاست؟»
زن ها برای لحظاتی بی دفاع با یکدیگر نگاهی رد و بدل کردند.
یک نفر که هنوز شنل بر تن داشت از جا برخاست. نگاه تیز و تندش را به ثیرون انداخت و به نحوی از او خواست تا همه چیز را توضیح دهد.
« ثیرون... یادم نمیاد بهت گفته باشم غریبه ها رو راه بدی داخل.»
پسر گلو صاف کرد و بدون اینکه ذره ای احساس پشیمانی کند، گفت:
« اون فرستاده ی سایهسالاره. من هیچ وقت یه غریبه ی پاپتی رو راه نمیدم داخل.»
ساشیا در این لحظه دوان دوان خودش را به سوزیار رساند و شنل سیاهش را چنگ زد.
پس سوزیار مادر شده بود. آسنا پوزخند زد.
از آخرین باری که یکدیگر را دیده بودند چهار سال میگذشت.
آن زمان هر دو تازه وارد بودند.
کله هایشان به یک اندازه باد داشت.
هر دو قصد داشتند لقب اولین زن مبارز را کسب کنند اما سرعت پیشرفت سوزیار همیشه به میزان قابل توجهی کمتر از آسنا بود.
« خیلی وقته که ندیدمت. دقیقا از همون موقعی که تصمیم گرفتی ازدواج کنی و گروه مرکزی رو ترک کنی.»
بعد از مدتی سر و کلمه ی زرمین پیدا شد.
یک سرباز افتخاری نترس که همیشه سنگ گروه شورشی شان را به سینه می زد.
به محض انتخاب او به عنوان رهبر گروه غربی، سوزیار نیز به عنوان همسرش راهی این سفر شد.
سفری که در انتها او را به یک بیوه ی عزادار تبدیل کرده بود.
زن چشمانش را ریز کرد و آسنا را از نظر گذراند.
ناگهان انگار که گل از گلش شکفته باشد لبخندی پهن زد.
« آسنا! خدایا تو چقدر تغییر کردی!»
جلو آمد و بدون هیچ مقدمه ای زن را در آغوش کشید.
لحظاتی در این وضعیت گذشت و بعد او را از خودش جدا کرد.
« مو های بلندت کجان؟»
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۱۳۹
آسنا با دقت صورت جوان ولی داغ دیده ی دوستش را از نظر گذراند.
زمانی که با یکدیگر مبارزه میکردند و برای هم کری میخواندند هرگز ذهنشان به چنین چیزی خطور نمیکرد.
« بعد از رفتنت کوتاهشون کردم.منو یاد گذشته میانداخت. نمیدونستم بچه داری!»
ساشیا با چشمانی سرخ به مادرش خیره بود.
زن دستی بر سرش کشید و شانه بالا انداخت.
« زرمین همیشه یه پسر شجاع میخواست... ساشیا هنوز خیلی بچه است ولی امیدوارم جوری بار بیاد که راه پدرش رو ادامه بده.»
آسنا به خونسردی او غبطه میخورد.
غم درون صدا و یا حتی درون چشمانش را میخواند اما سوزیار همچنان داشت لبخند میزد.
با جدیت و تحکم سخن میگفت و به نظر نمیرسید به این زودی ها از پا در آمده باشد.
آسنا رفت سر اصل مطلب.
« این گروه باید از نو بازسازی بشه. تصمیم سایه سالار این بوده که فعلا به گروه مرکزی بپیوندید تا آبا از آسیاب بیفته.»
همه ی بچه ها و زنان حالا دور آنها جمع و سراپا گوش شده بودند.
« به گروه مرکزی ملحق شیم؟»
یکی از زن ها این سوال را با صدایی بلند پرسیده بود.
دیگری یک قدم جلو آمد.
« پس شوهرامون چی میشن؟ پسرامون؟!»
آسنا به تندی سر تکان داد. یکی از دستانش را بالا آورده بود تا ساکتشان کند.
« هول نکنید! اینطور که به نظر میاد نه اسبی هست که بخوایم باهاش سفر کنیم و نه شمشیر و کمانی که دست به مبارزه برداریم. میخوام بدونم کسی اینجا هست که قدرت جابهجایی داشته باشه؟»
امیدوارم بود حداقل یک نفر دستش را بالا ببرد اما خیلی زود آب بر روی آتش امیدش ریختند.
مادر ثیرون بچه ی شیرخوارش را به آرامی تکان تکان میداد.
« اینجا حتی اگه قدرتی داشته باشیم بلد نیستیم درست ازش استفاده کنیم.»
سوزیار اضافه کرد:
« زرمین اجازه نمیداد زن ها مبارزه کنن. اینجا وضعیت مثل گروه مرکزی نبوده. همه ی ما کاملا خلع سلاح شدیم. حتی راهی برای پیوستن به گروه اصلی هم وجود نداره.»
آسنا این همه راه را نیامده بود که ناامیدشان کند. لبخند زد و زمزمه کرد:
« مهم نیست. یه جوری درستش میکنیم.»
در آن لحظه به امنیت آنها میاندیشید و در عین حال نقشه ها را پشت سر هم در ذهنش بررسی میکرد.
انتظار نداشت تا این حد بیدفاع و ضعیف شده باشند.
شنیدن این موضوع که حتی نمیتوانند به درستی از موهبتشان استفاده کنند، او را پریشان میکرد.
سوزیار بازویش را گرفت و او را از فکر در آورد.
« بیا بشین. راه زیادی اومدی. درسته چیز زیادی برامون باقی نمونده ولی حداقل میتونم برات چایی دم کنم!»
روی حرف دوستش نمیتوانست حرفی بیاورد.
در سکوت سری تکان داد و هر دو به سوی پنجره ها حرکت کردند.
باد سردی که میوزید خبر از آمدن شب میداد.
خورشید آخرین پرتوهایش را بر سرشان میکشید و مانند مادری که فرزندش را به تخت خواب میسپارد، خداحافظی میکرد.
تجمع زن ها سریع پراکنده شد. باید شام میخوردند. هر کدام به بچه ها چیزی میگفت و آنها را برای کمک به کار میگرفت.
چند نفر مشعل روشن کردند.
آسنا ناگهان در جایش چرخید. فکری در سرش جرقه زد که نمیدانست عاقلانه است یا نه.
ثیرون هنوز پشت سرش بود. با برگشتن بیخبر آسنا کم مانده بود به او بخورد. به سختی خودش را نگه داشت اما نتوانست گونه های سرخش را پنهان کند.
«ثیرون... میدونم دیر وقته اما ازت میخوام یه کاری برام انجام بدی.»
پسر چند قدمی عقب رفت تا بتواند دقیقا در چشمان عمیق آسنا نگاه کند نه جای دیگر.
در سکوت منتظر ماند تا زن حرفش را ادامه دهد.
آسنا با یک دست کف سرش را خاراند و نامطمئن گفت:
«شاید خواسته ی زیادی باشه اما ازت میخوام یه نفرو برام پیدا کنی.»
در مقابل چهره ی متعجب و گیج ثیرون لبخندی دلربا زد.
« اسمش کاوه است. احتمالا همین اطراف داره ولی میچرخه. اسبم اون پایینه. میتونی سوارکاری کنه دیگه نه؟»
« بله!»
« پس ممنون میشم همین اطراف یه گشتی بزنی. کاوه چهارشونه است. یکم زیادی قد بلنده، موهای قهوه ای داره و دو تا زخم به شکل ضدبدر روی صورتشه. تقریبا روی یکی از چشم هاش.»
درحالی که کلمه ی چهارشانه را برای وصف کاوه به کار میبرد دستانش را از هم باز کرد تا عرض و پهنای مرد را به صورت علنی به پسر نشان دهد.
نمیدانست فرستادن سراغ کاوه کار درستی است یا تنها اتلاف وقت است.
حتی شک داشت اکنون اینجا باشد اما یک چیز را خوب میدانست.
اینکه کاوه هرگز رهایش نخواهد کرد.
قبل از این نیز دعواهایی بدتر داشته اند که منجر به جدایی کوتاه مدت شان بشود.
همیشه برمیگشت. سراغش میآمد و او را پیدا میکرد.
ثیرون سری تکان داد و بدون حرف اضافه به سوی در چوبی به راه افتاد.
«کاوه؟! اونم اینجاست؟»
سوزیار با تعجب به دوست قدیمی اش زل زد. چهارسال پیش آسنا به عنوان یکی از جدی ترین زنان گروه شناخته میشد.
کار هایش را تنهایی انجام میداد و اغلب مرد ها را دک میکرد.
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
_زادگان تاریکی ( یه کوچولو اسپویل؟! 🤌)