_زادگان تاریکی ( یه کوچولو اسپویل؟! 🤌)
#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۱۴۰
باورش نمیشد اکنون با یک مرد به این سفر آمده. کاوه را همه میشناختند. او نیز از این قاعده مستثنی نبود.
حتی قبل از اینکه به عنوان همسر زرمین انتخاب شود، زمانی شیفته ی کار ها و اخلاقیات به خصوص کاوه شده بود.
آسنا سر تکان داد.
« امیدوارم باشه. با وجود اون کار ها یکم آسون تر میره جلو. باید درست عمل کنیم. شرایط حساسیه. ممکن نیست شاهزاده ی دوم باهامون معامله کنه. دارم به این فکر میکنم که چطور میشه وادارش کرد اعضای گروه رو آزاد کنه.»
سوزیار آهی کشید و خم شد تا ساشیا را در آغوش بکشد. از پنجره نیم نگاهی به بیرون انداخت و گفت:
« تمام تلاشمون رو میکنیم تا دستورات رو عملی کنیم. »
« در اون صورت لازمه که ازت بپرسم هنوزم میتونی مثل قبل بجنگی؟»
زن ذره ای اخم کرد و لبخند زد. پسربچه با موهای بلند و فرفری مادرش ور میرفت و انگشتان کوچکش را دائما درونشان میکشید.
« البته که میتونم مبارزه کنم. شاید یه مدت از کار افتاده باشم اما هنوزم همون دختری ام که میتونه پشتت رو به خاک بزنه.»
آسنا از روحیه ی فوق العاده اش تعجب کرد. به آرامی خندید.
« تو؟! بیخیال! من همیشه تو مبارزه ی تن به تن برنده بودم.»
« ولی تو مبارزه با سلاح افتضاح بودی. همیشه شکست میخوردی!»
آسنا شانه بالا انداخت.
«الان حسابی پیشرفت کردم. اون روزا خیلی وقته گذشته.»
«خوشحالم اینو میشنوم.»
هر دو برای مدتی طولانی به چشمان یکدیگر زل زدند. ناگفته ها را فقط از همین طریق میشد خواند.
سختی های زندگی به عنوان یک شورشی ، فراز و نشیب هایش، اینکه انتظار مرگ عزیز ترین دوستانت را همیشه داشته باشی... از برق درون چشمانشان خوانده میشد.
آسنا دستی بر روی شانه اش گذاشت و آرام لب زد:
« خوشحالم که دوباره میبینمت.»
«منم همینطور.»
زن چند قدم به عقب برداشت و با صدایی بلند پرسید:
« خب! فرصت کمه. قبل از اینکه خوردن شام رو شروع کنید بیاید و بهم بگید هر کدوم چه موهبتی دارید. باید به نحو احسن از همهی سلاح هامون استفاده کنیم. این تنها چیزیه که باقی مونده.»
او هرگز تجربه ی رهبری یا ریاست هیچ گروهی را نداشته اما سعی داشت رفتار سایهسالار را دست و پا شکسته تقلید کند.
باید تمامی عوامل بررسی و بعد از همه ی نیرو ها به بهترین شیوه استفاده میشد.
ثانیه ها به تندی جلو میرفت. زن ها و بچه هایی که نسبتا بزرگتر از یک کودک خردسال بودند همگی دانه به دانه درباره ی موهبت های عجیب و غریب خود برای آسنا صحبت میکردند.شام در همان حین خورده شد.
لیوان های سفالی از چای پر و خالی میشد و اگر کسی از دور نگاه میکرد به این نتیجه میرسید که این یک جمع دوستانه و گپ و گفتی صمیمانه است.
شعله های مشعل از مشعلدان به بالا کشیده میشد و هربار سایه های روی دیوار کش میآمدند.
آسنا رو به دختر بیست ساله ای که گویا مجرد بود ابرو بالا انداخت.
« موهبتت اینه که جیغ بزنی؟»
دختر با خجالت سر تکان داد و صورتش را انقدر پایین گرفت که کم مانده بود به زمین برسد.
صدایش به سختی بیرون میآمد.
« من جیغ های گوش خراش میزنم. فکر کنم برای همینه که تا الان ازدواج نکردم. هیچ کس یه جیغ جیغوی سرسام آور رو دوست نداره.»
آسنا نفسش را کلافه بیرون داد. این آخرین نفر بود.
از همه درباره ی توانایی هایشان پرسیده و تا حدودی توانسته بود در ذهنش یک لشکر جمع و جور بسازد.
« موهبت جالبیه. میتونی ازش در مقابل بقیه استفاده کنی اما ...»
در سالن چهارطاق باز و قامت ثیرون در چهارچوب پدیدار شد.
نفس نفس میزد و مشخص بود تا آنجا دویده. به تندی پارچه را از دور دهانش پایین آورد و تمام زنان و بچه هایی که با تعجب و ترس به او زل زده بودند را از نظر گذراند.
سوزیار از جا بلند شد و خواست از او سوال بپرسد اما فرو ریختن شیشه ها گویای همه چیز بود.
چند نفر جیغ کشیدند و بچه ها با وحشت بدن های لرزانشان را به مادرانشان چسباندند.
هر چیزی که از پنجره های بلند مانده بود حالا فروریخته و همه چیز در هم خرد شده بود.
آسنا با جدیت رویش را به طرف ثیرون برگرداند.
پسر بلافاصله گفت:
« کاوه رو پیدا نکردم ولی شوالیه های عرش رو چرا. اون پایین کمین کرده ان. اومدن تا ما رو هم ببرن.»
با شنیدن این جمله وحشت جمعیت دوبرابر شد.
هرکس به بچه اش چنگ میانداخت و او را جوری به خودش میچسباند که انگار لحظات آخر را سپری میکنند.
هیاهویی به پا شده که گویا به این زودی ها خاتمه نمییافت.
آسنا سرش را از پنجره ی بدون شیشه بیرون برد تا اوضاع را بسنجد. با اینکه چیز زیادی از این طرف کاخ مخروبه مشخص نبود اما درخشش نیزه ها و انعکاس نور مشعل ها را بر روی زره های نقره ای کور کننده شان میدید.
شوالیه های عرش آن پایین انتظارشان را میکشیدند.
« میدونیم اونجا قایم شدید. سختش نکنید. تسلیم بشید و عاقلانه خودتون رو تحویل بدید.»
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۱۴۱
آسنا دندان هایش را روی هم سایید. نفسش را با حرص بیرون داد و به چهرهی آشنایی خیره شد که آن پایین کنار اسب های سفید و رعنای شوالیه های عرش ایستاده بود.
مردی که امروز در کاروانسرا دیده و با او حرف زده بود.
غرید:
« لعنت بهت...»
تازه به این فاجعه پی برد که از همان اول او را دنبال میکردند. چگونه متوجه نشده بود؟
یعنی آنقدر کاوه ذهن او را به خودش معطوف کرده که اینگونه با حواس پرتی امنیت خودش و دیگران را بهم بزند؟
چشمانش را بست و همان لحظه صدای پر صلابتی گوش هایش را پر کرد.
« یکم دیگه صبر میکنیم، اگه با زبون خوش نیومدن پایین، برید بالا و همه رو کت بسته بیارید.»
احساس میکرد صدای رعد و برق را در آسمان میشنود.
دوباره بدنش را بیرون کشید و شوالیه ها را نگاه کرد. شاید سرجمع سی نفر و یا حتی بیشتر باشند.
در میان آنها تنها یک نفر به چشم میآمد. زره اش فرق داشت. سفید اما پر از نقش و نقوش ریز و برجسته بود.
آسنا میتوانست از زیر کلاهخود درخشندگی موهای سفید و سلطنتی اش را ببیند.
بیشک کسی نبود جز پسر ارشد دارشور.
شاید باید در آن لحظه به خودش میلرزید اما در عوض لبخند زد.
احساس میکرد خود اهورامزدا چنین راهی پیش رویش گذاشته.
سرش را داخل آورد و طوری که بقیه بشنوند فریاد کشید:
« همگی به صف شید. باید بریم پایین. تسلیم میشیم!»
***
با دردی شدید در پهلویش از خواب برخاست.
نمیدانست چرا این چنین درد میکند و یا حتی چرا دو جفت چشم جلوی صورتش با کنجکاوی به او خیره شده اند.
با احساس وحشتناکی در جایش نیم خیز شد.
پهلویش تیر میکشید و استخوان هایش روی یکدیگر ساییده میشدند.
آخ کوچکی از میان لب هایش بیرون پرید.
« بیدار شدی!»
چشمان عمیق آژمان مستقیما رو به او بود.
انگار که با همان نگاه میتواند تا انتهای وجودش را بخواند.
ناویرا آنقدر درد داشت که به راحتی بتواند ترس و وحشتی که درونش سرازیر شده بود را نادیده بگیرد.
« چی میخوای؟»
وقتی لب هایش از هم جدا شدند احساس ضعف کرد. کلمات از حنجره اش بالاتر نمی آمدند.
« چیزی گفتی؟»
به راستی اصلا توانسته بود چیزی بگوید؟
ابرو هایش از شدت درد درهم خم شده بودند.
کمی طول کشید تا موقعیت خودش را درک کند.
دیشب دوان دوان خودش را به چادر یانگ رسانده و تا توانسته حرف زده بود.
خاطره ی دیگری را به یاد نمیآورد. اینکه چطوری اینجا خوابش برده.
دستش را روی پهلویش گذاشت و فشرد.
مایعی گرم از لابه لای انگشتانش سر خورد.
خونریزی اش کم ولی متوقف نشده بود.
پس چن یانگ دیشب اصلا سهارا را خبر نکرده است.
در عوض صاف رفته سراغ آژمان.
« میخوام برم.»
این بار هم صدایش به سختی بالا آمد.
همه جایش درد میکرد.
دیشب آنقدر سردش بود که بتواند درد را پشت سر بگذارد و بی حسی را جایگزین کند اما امروز تمام گیرنده های عصبی اش به خوبی کار میکردند.
یک نفر از گوشه ی چادر گفت:
« ضعف داره. جلوی خونریزی گرفته نشده. با اینکه کمه ولی به هر حال...»
« نیازی به ترحم نیست. اگه الان خونریزی رو بند بیاریم همه ی زحمت هاش بیفایده میشه.»
نگاه ناویرا بین آژمان که در فاصله ی چند قدمی اش نشسته و یانگ که به یکی از تیرک های چادر تیکه داده بود، میچرخید.
می ترسید پلک بزند و تمام تصاویر جلوی چشمش ناپدید شوند.
هر لحظه ممکن بود دوباره در تاریکی فرو رود.
اما آژمان اجازه ی چنین چیزی را نمیداد.
به تندی بازوی دختر را گرفت و او را وادار کرد سر پا بایستد.
درد دوباره در سرش مانند یک هشدار به صدا در آمد.
بدنش میخواست او فعلا هوشیار بماند.
« چیزایی که به یانگ گفتی حقیقت دارن؟»
ناویرا با زحمتی چون کوه کندن سرش را چرخاند.
میخواست به چن یانگ خیره شود و ناراحتی درون سینه اش را از طریق چشمانش به او منتقل کند.
اعتماد کرده و رودست خورده بود.
چرا نباید ناراحت باشد؟
آژمان یک بار دیگر تکان اش داد. مجبور شد نگاهش را به آن دو تیله ی خالی بدوزد.
این دفعه نیرویی عظیم بدنش را در بر گرفت...یک چیز خارجی.
از او میخواست با قدرتی بیشتر حرف بزند.
کلمات از میان لب هایش پشت سر هم خارج شدند.
« حقیقت دارن.»
« خب دقیقا کی این اتفاق افتاد؟»
« آخر شب.کنار رودخونه. وقتی داشتم غرق میشدم. دستم رو به طرف درخت کشید و شاخه خود به خود اومد سمتم.»
نفسش آهسته شد.
از شدت درد نمیتوانست حتی درست بایستد.
گلویش میسوخت و بالا آمدن اسید معده اش را احساس میکرد.
با این حال وقتی که آژمان به او دستور داد، بی چون و چرا همه چیز را برایش گفت.
« میتونی دوباره ازش استفاده کنی؟»
«نمیدونم.»
یانگ از آن سوی چادر تکیه اش را از تیرک گرفت. به آرامی گفت:
« شاید به این خاطره که الان ...»
آژمان دستش را بالا گرفت تا او را ساکت کند.
صورتش را جلوتر برد.
« میتونی دوباره ازش استفاده کنی یا نه؟ صاف و ساده بگو.»
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۱۴۲
ناویرا میخواست بددهنی کند.
دوست داشت در صورت او تف بیندازد یا حداقل دستانش را بیرون بکشد اما چیزی مانع میشد.
« نه.»
« پس نمیتونی!»
دختر از اینکه اینگونه جواب داده وحشت کرد.
خودش هم نمیدانست دوباره می تواند از آن موهبت استفاده کند یا نه پس چرا با چنین اطمینانی کلمه ی "نه" را بر زبان آورده بود؟
« در اون صورت یکم کار داریم با هم.»
درحالی که او را به تندی میکشید نیم نگاهی به یانگ انداخت که با احساس عذاب وجدان در جایش ایستاده بود.
« سهارا رو خبر کن. بگو تو ضلع شمالی بهش نیاز داریم.»
ناویرا هر لحظه که میگذشت بیشتر درد میکشید.
شنل یانگ هنوز روی شانه هایش بود. لباس هایش همچنان نم داشتند و بادی که از بیرون میوزید اوضاع را بدتر میکرد.
خورشید اولین پرتو ها را بر روی زمین میتاباند. در آرامش صبحگاهی آن دو تنها افرادی بودند که شبح وار از میان چادر ها میگذشتند.
دختر به آرامی ناله میکرد. کنترلی که چند لحظه ی پیش روی خودش احساس کرده بود اکنون محو شده. میتوانست خودش باشد.
« ولم کن!»
« همکاری کن وگرنه خودت بیشتر درد میکشی.»
«بیشتر از این میخوام درد بکشم؟»
صدای خش دارش به مراتب بدتر میشد.
مطمئما یکی یا دو تا از استخوان های دنده اش شکسته شده و پارگی های متعددی بر روی پهلویش به وجود آمده بود.
آژمان پوزخند زد.
« درد نکشیدی که به این میگی درد.»
او را جلوتر کشید. ناویرا بیخیال بیرون کشیدن دستش شد.
شاید حق با آژمان باشد.
شاید باید خودش را به دست تقدیر بدهد. بگذارد بقیه برایش تصمیم بگیرند.
« سریعتر بیا.»
چادر های بسیاری را رد کردند تا به یک محوطه ی خالی برسند. دختر تا به حال اینجا را ندیده بود.
درختان سر به فلک کشیده دور تا دور زمین خاکی را در بر گرفته بودند.
سنگ های کوچک و درشت، روی زمین یک مستطیل بزرگ تشکیل داده بودند.
یک نفر قصد داشت زمین تمرین بسازد؟
« وقتی تونستی از موهبتت استفاده کنی توی رودخونه بودی.»
ناویرا با چشمانی خسته او را از نظر گذراند. جلوی خودش را برای بالا بردن دست و کوبیدنش به صورت آژمان، گرفت.
« آره.»
نمی دانست ته این ماجرا به چه چیزی میرسد.
« داشتی غرق می شدی.»
« آره.»
«زخمی هم بودی.»
دختر چشمانش را بست. جوشش اشک هایش را زیر آن پلک ها احساس میکرد.
به سختی میتوانست جیغ نکشد.
« تو که همه چیزو میدونی پس چرا سوال میپرسی؟»
« مثل اکثرمون تو هم تو چند قدمی مرگ بودی.»
مرد در جایش چرخید و دستانش را به کمد زد.
« یه بار دیگه بهت فرصت میدم. از موهبتت استفاده کن.»
« میخوام اول شفا پیدا کنم.»
از نظر ناویرا آژمان واقعا بیفکر بود که با آن وضعیت او را تا اینجا کشانده و چنین درخواست مزخرفی کرده بود.
« الان در حدی نیستی که چیزی بخوای.»
« چرا هستم. زخمی ام! سردمه. شک ندارم دنده هام شکستن. چرا باید اینجا بایستم و هر چی که تو میگی رو مو به مو عملی کنم؟ اصلا تو به چه حقی...»
« فرصتت رو سوزوندی.»
دختر سوزشی وحشتناک را درون پهلویش احساس کرد.
نفسش قطع شد و قطرات اشکی که پشت پلک هایش جمع شده بودند ناخواسته بیرون پریدند.
حالت تهوع داشت، میخواست چیزی را بالا بیاورد پس چند بار سرفه کرد.
تمام اکسیژنی که در ریه هایش باقی مانده بود به همراه خون از روی لب هایش بیرون پاشید.
ذهنش هنوز به درستی صحنه ی پیش رویش را تجزیه تحلیل نکرده و نمیدانست چه رخ داده است.
گرما درون شکمش هر لحظه بیشتر میشد و مایع سرخ رنگ از کناره های خنجر به آرامی سر میخورد تا پایین بیاید.
یادش نمی آمد تا به حال در عمرش این چنین با وحشت و از ته دل داد کشیده باشد.
فریادی که مقدار قابل توجهی درد را در خودش جا داده بود.
با هر دم، نفسی فرو میداد و به محض انجام این کار، درد شدید تر میشد.
قبل از اینکه بتواند دستانش را پایین بیاورد تا دسته ی خنجر را بگیرد زانو هایش خائن از آب درآمدند.
جوری زمین خورد که تا به حال نخورده بود.طوری در خودش پیچید که تا کنون کسی به چشم ندیده.
درحالی که اشک ها راه نگاهش را سد کرده بودند ناله های بلند سر داد.
درست مانند کسانی که آخرین لحظات عمرشان را سپری میکنند.
چهره ی آژمان جلوی دیدگانش تار و واضح و صدایش در میان فریاد ها گم میشد.
« چاقو خوردی. نباید درش بیاری واگرنه خونریزی شدید تر میشه.»
بالای سر دختر خم شد.
میتوانست ببیند که دست هایش به دنبال خنجر تکان میخورند.
احتمالا یک عکس العمل ناخواسته بود چون او به هر حال درباره ی خونریزی مجدد به دختر هشدار داده.
درحالی که ناویرا مانند کرم خاکی روی زمین به این سو و آن سو تاب میخورد و شبیه به یک حیوان زخمی ناله میکرد، آژمان دست برد تا دومین خنجر را از کمربندش آزاد کند.
دست مشت شده ی ناویرا را گرفت و با زانو ساعدش را روی زمین میخ کرد.
« قصد نداری خودت رو نجات بدی؟»
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)