هدایت شده از آهوها باز میگَردند.
مادر انقدر به من مگو "مگر آسمان به زمین رسیده؟" مگر نمیبینی در این حوالی، تمام روز آسمان به زمین میرسد و زمین به آسمان نه؟ آسمان روی زمین، زمین میخورد مادر. هرروز و هرروز. چه انتظاری از منِ آدمیست؟ زانوهایم خرد شد و به آسمان نرسیدم مادر.
هدایت شده از آهوها باز میگَردند.
تعلق به آدمیان بد چیزیست. درخت چنین گفت به من، گفت من ریشه دارم و گر به پرندگان یا آدمیان وابسته شوم، جای میمانم. من آهی کشیدم، پرستویی بر چوبم نشست. مدتها اینجا بود، حرف میزد، از آبشارها میگفت و خستگی در میکرد. روزگاری داشتیم خلاصه! ناگهان گذاشت و رفت. رفت و من جا ماندم. تعلقم را از دست دادم، به زمین چسبیده بودم و امّا او بال داشت. من زمینی بودم. درخت ادامه داد که ریشه داشتن امّا خوب چیزیست، آدم اصالت دارد و در خاک تنیده. آخِر منِ نیمکت چه داتم بگویم؟ ریشهی من کجا بود؟ ریشهی من پرستو بود که رفت. رفت. رفت...
یاشیل من
تعلق به آدمیان بد چیزیست. درخت چنین گفت به من، گفت من ریشه دارم و گر به پرندگان یا آدمیان وابسته شو
" ریشه ی من پرستو بود که رفت "
میخوام جایی باشم که دوست دارم
حتی اگه به نظر بقیه تباه بیاد
حتی اگه فرداها قراره بگم خودم کردم که لعنت بر خودم باد