eitaa logo
ر؋ـقاے همقبله
146 دنبال‌کننده
2.8هزار عکس
1.8هزار ویدیو
3 فایل
بسم ِ رب ِخـٰامنہ‌ایےشهیـد❤️‍🩹 . ـ نحن‌ُشيعَةعلي‌بن‌ابي‌طالب...؛🌱 کپی؟ روزمرگی‌ها،خیر ، پستا یـہ صلوات براے آقا امام زمان بزار کنارش بعـد🙃 ؋ـقط کُل کانال کپے نشـہ https://eitaa.com/yasmangoi لینک کانال #أَللّٰھُـمَّ‌عَجِّلْ‌لِوَلِیِّڪَ‌ٱلْفَرَج
مشاهده در ایتا
دانلود
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بهترین لحظه برای بچه ها و ما🙄😂
دوستان بخاطر مشکلاتی نشد بعد از ظهر رُمانو تایپ کنم یا فردا ۴ تا میفرستم یا قبل اینکه بخوابم میفرستم
صبحتون بخیر باشه🦋🤍
۵ _چجوری آروم باشم بابا همه ی زندگیم الان زیر خاکه میفهمی بابا؟عشقت الان زیر خاکه بابا رضا اشک می‌ریخت و هیچی نمی‌گفت اینقدر تو بغل بابا گریه کردم که از حال رفتم چشمامو که باز کردم تو اتاق بیمارستان بودم نرگس جون کنارم بود نرگس جون:بیدار شدی عزیزم؟بهتری؟ سرمو به معنای آره تکون دادم ازش پرسیدم _بابا کجاست؟ +رفت مراسم میخواست بمونه پیشت ولی ما نزاشتیم . زشت میشد اگه نمی‌رفت... گفت توهم نری مراسم دوباره حالت بد شه یه هفته گذشت ولی بابا نزاشت هیچ مراسمی شرکت کنم میگفت حالت بد میشه اما حال خودش بدتر از من بود نیمه های شب صدای گریه هاشو از اتاقش می‌شنیدم پیش خودم میگم بابا تو چقدر صبر داری! من همیشه تو اتاق با عکس مامانم حرف میزدم و هروقتی خاله زهرا و نرگس جون میومدن بهم سر میزدن یک ماه گذشت... بابا اومد تو اتاقم و گفت +سارا جان بلند شو بریم بهشت زهرا خیلی خوشحال شدم که بالاخره میتونم برم سر خاک مامان زود حاضر شدم و رفتیم رسیدیم بهشت زهرا دست بابا رو گرفته بودم و میرفتیم سمت قبر مامان به اونجا که رسیدم پاهام سست شد و کنار قبر افتادم زمین سرمو گذاشتم رو سنگ نویسنده:فاطمه باقری
۶ سلام مامان قشنگم! ببخش که دیر اومدم پیشت مامان جانم جات خیلی خالیه مامان!دلم خیلی خیلی برات تنگه... بعد یه ذره درد و دل به خونه برگشتیم مستقیم به سمت اتاقم رفتم بعد نیم ساعت بابا رضا اومد داخل توی دستش که پلاستیک بود بابا رضا:دخترم خودت میدونی هیچ وقت مامان فاطمه دوست نداشت مشکی بپوشی از پلاستیک یه شال صورتی که لبه اش با مروارید کرم دور دوزی شده بود با یه مانتو سرمه ای درآورد نگاهم کرد...بغض تو چشاش داغونم می‌کرد بغلش کردم و فقط گریه کردم حالم روزبه‌روز بهتر میشد یکی از بهترین رفیقام که از بچگی باهاش بودم هم خیلی هوامو داشت اسمش عاطفه است(بابای عاطفه با بابا رضا دوستای دوران جنگ بودن بابای عاطفه حاج احمد جانباز بود عاطفه بچه آخر خانواده بود و ۳ تا داداش و ۱ خواهر بزرگ تر از خودش داشت بابا رضا هم بعد جنگ به مامان فاطمه علاقه مند میشه و باهم ازدواج میکنن اما بخاطر مشکل قلبی مامان نمیتونستن بچه دار شن که خدا بعد ۱۰ سال منو به اونا میده) صدای زنگ گوشیم میومد اینقدر ریخت و پاش بود که نمیتونستم پیداش کنم بالاخره پیداش کردم عاطفه بود _سلام عاطی خوبی؟ (صدای جیغ و خنده اش باهم قاطی شده بود) _چی شده چرا مثل دیوونه ها جیغ میکشی؟ +وایییییییی دختر قبول شدی!!!! _خب الان کجاش خوشحالی داره؟ نویسنده:فاطمه باقری
هدایت شده از مُسـابقه‌ی‌ماه‌بـآنو؛🌙
• مسابقه قشنگ ماه بانو شروع شد🤩🌸 • ⊹ هدیه های خوشگل و دخترونه🎀 ⊹ پک های جذاب پینترستی🪄🪞 _ ۴ تا پک هدیه داریم😁🛍 _ با ارسال رایگان🚛🌟 برای شرکت در مسابقه،تشریف بیارید اینجا مهربونم👇🏻🫂 https://eitaa.com/joinchat/55838001C00c179bb86 *شاید برنده، خودت باشی☁️! 🖇کد ۲۰
هدایت شده از وایـت شــاپ 🤍 ⋆ ֹ.
اومدم با یه تقدیمی خفن‌ن‌ن 🦦 . این پیام ُ+ این‌بنر فوروارد کنید و حتماً عضو [ وایت‌شاپ ] و [ غریب‌طوس ] و [ خط‌خطی‌ها ] و [ پلی‌لیست ] و [ قطار۱۲۸ ] بشید ، تا منم مشتی‌ی‌ی طوری با جذب‌خفن حمایتتون کنم 💀🤎 .