#پارت ۶
#نگاه_خدا
سلام مامان قشنگم!
ببخش که دیر اومدم پیشت
مامان جانم جات خیلی خالیه
مامان!دلم خیلی خیلی برات تنگه...
بعد یه ذره درد و دل به خونه برگشتیم
مستقیم به سمت اتاقم رفتم
بعد نیم ساعت بابا رضا اومد داخل
توی دستش که پلاستیک بود
بابا رضا:دخترم خودت میدونی هیچ وقت مامان فاطمه دوست نداشت مشکی بپوشی
از پلاستیک یه شال صورتی که لبه اش با مروارید کرم دور دوزی شده بود با یه مانتو سرمه ای درآورد
نگاهم کرد...بغض تو چشاش داغونم میکرد
بغلش کردم و فقط گریه کردم
حالم روزبهروز بهتر میشد
یکی از بهترین رفیقام که از بچگی باهاش بودم هم خیلی هوامو داشت
اسمش عاطفه است(بابای عاطفه با بابا رضا دوستای دوران جنگ بودن بابای عاطفه حاج احمد جانباز بود عاطفه بچه آخر خانواده بود و ۳ تا داداش و ۱ خواهر بزرگ تر از خودش داشت
بابا رضا هم بعد جنگ به مامان فاطمه علاقه مند میشه و باهم ازدواج میکنن
اما بخاطر مشکل قلبی مامان نمیتونستن بچه دار شن که خدا بعد ۱۰ سال منو به اونا میده)
صدای زنگ گوشیم میومد
اینقدر ریخت و پاش بود که نمیتونستم پیداش کنم
بالاخره پیداش کردم
عاطفه بود
_سلام عاطی خوبی؟
(صدای جیغ و خنده اش باهم قاطی شده بود)
_چی شده چرا مثل دیوونه ها جیغ میکشی؟
+وایییییییی دختر قبول شدی!!!!
_خب الان کجاش خوشحالی داره؟
نویسنده:فاطمه باقری
هدایت شده از مُسـابقهیماهبـآنو؛🌙
• مسابقه قشنگ ماه بانو شروع شد🤩🌸 •
⊹ هدیه های خوشگل و دخترونه🎀
⊹ پک های جذاب پینترستی🪄🪞
_ ۴ تا پک هدیه داریم😁🛍
_ با ارسال رایگان🚛🌟
برای شرکت در مسابقه،تشریف بیارید اینجا مهربونم👇🏻🫂
https://eitaa.com/joinchat/55838001C00c179bb86
*شاید برنده، خودت باشی☁️!
🖇کد ۲۰
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چرا بغض میکنی؟اینکه فقط یه ویدیو ساده است!...
#پارت ۷
#نگاه_خدا
عاطی.دختره بی ذوق رشته برق قبول شدی خنگه،مهندس خانم
(تا گفت مهندس یاد مامانم افتادم چقدر تو خونه صدام میکرد مهندس خانم)
عاطی:الو سارا غش کردی؟
من این چیزا حالیم نیست دارم میام اونجا بریم بیرون بهم شیرینی بدی بوس بای
(دختره خل اصلا نذاشت حرف بزنم)
بلند شدم و لباسی که بابا برام خریده بود پوشیدم واقعا قشنگ بود خیلی بهم میومد
یه دفعه صدای زنگ ایفون اومد دستشو از روش برنمیداشت
رفتم پایین نگاه به صفحه نکردم گوشیو برداشتم هووووویی دختره خل و دیوونه ایفون سوخت
یه دفعه دیدم دایی حسین اومد جلو تر:دسته شما درد نکنه الان ما خل و دیوونه شدیم پس
وایی خدا مرگم بده شمایین
(گوشی و گذاشتم سرجاش رفتم دم در درو باز کردم از خجالت سرخ شده بودم نرگس جونم همراه دایی حسین بود)
_سلام
دایی حسین:علیک سلام
نرگس جون اومد بغلم کرد:سلام عزیزم خوبی
_مرسی ببخشید من فک کردم عاطفه اس
دایی حسین(اومد جلو دماغمو کشید):اره منم باور کردم
نرگس جون:عع حسین اقا اذیتش نکن اینجور که دستتو از رو زنگ برنداشتی حاجی هم بود همینو میگفت
_چرا نمیاین داخل؟
دایی حسین:قربون دستت باید برگردیم کرج تا الانم قاچاقی مرخصی بودم
نرگس جون:سارا جان اومدیم که بهت بگیم همراه ما بیا بریم خونه ما
.خیلی ممنون،نمیتونم بیام بابام تنهاست
دایی حسین(بغلم کرد) قربون اون دلت برم من هرموقع دوست داشتی بیای بگو بیام دنبالت
نویسنده:فاطمه باقری