1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از اونجایی که دارم میمیرم برای اینکه بتونم برم مدرسه باید بوخور بدم😶🌫🤕
#پارت ۹
#نگاه_خدا
_مگه میخوای بری بمیری اونجا
عاطی:ایششششش ضدحال!!
پاشو پاشو میخوایم بریم بهشت زهرا
_هیچی باز دل این خانم گرفت(عاطفه هروقت دلش بگیره میره بهشت زهرا پیش یه شهید گمنام)
رفتیم سمت بهشت زهرا
اول رفتیم سمت قبر مامان فاطمه
عاطفه یه فاتحه خوند و گفت میره سر مزار شهید گمنام
سلام مامان جونم...حتما میدونی که قبول شدم کاش اینجا بودی و شادی رو تو چشمات نگاه میکردم
بعد یکم حرف زدن رفتم منتظر عاطفه موندم
بعد یه ربع با چشمای پف کرده اومد
_حاج خانوم زیر پامون علف سبز شد به خدا اون شهید از دستت خسته شد
عاطی:ببخشید شرمنده
عاطی منو رسوند خونه و رفت
رفتم تو اتاق لباس عوض کنم
بعدش رفتم آشپزخونه که چیزی واسه شام درست کنم که بابا زنگ زد
_سلام بابایی
+سلام دخترم خوبی؟
_ممنونم
+خداراشکر خواستم بگم واسه شام چیزی درست نکن خریدم دارم میارم
_چشم باباجون ممنونم
+من تا ده دقیقه دیگه خونه ام
_باشه
+خدانگهدار
_خداحافظ
(آخ جونننننن)
میزو چیدم تا بابا بیاد
نویسنده:فاطمه باقری
#پارت ۱۰
#نگاه_خدا
یکم بعد بابا اومد
تو دستش غذا بود و یه دسته گل مریم
من عاشق گل مریم بودمممم
_سلام بابایی
واییییییی گل مریم برا منه؟؟؟
+سلام باباجان
تو این خونه کی گل مریم دوست داره؟
_مننننننننننن
داخل یه گلدون آب ریختم و گل رو گذاشتم داخلش تا بعدا ببرم اتاقم
نشستم سر سفره
بابا هم اومد نشست
مشغول غذا خوردن بودیم که بابا گفت
+مبارک باشه باباجان قبول شدی
_ممنونم اما از کجا متوجه شدید؟
+حاج احمد میخواست تبریک بگه بهم گفت
_ببخشید بابا خودمم امروز فهمیدم اینقدر عاطفه هولم کرد که یادم رف بگم
+اشکالی نداره باباجان
شامو که خوردم رفتم اتاقم گل رو گذاشتم کنار عکس مامان و رو تخت دراز کشیدم
گوشیم زنگ خورد
شماره خونه مادرجون بود
_الو سلام مادرجون خوبین؟
+سلام عزیز دلم ممنون تو خوبی؟
_ممنون آقاجون خوبه؟
+خوبه ولی خیلی دلتنگته چرا نمیای سری به ما بزنی؟
_الهی قربونتون برم چشم فردا حتما میام
+پس فردا منتظرتم عزیزم
اینقدر خسته بودم که بعد از خداحافظی با مادرجون رفتم تو کُما
صبح نزدیکای ساعت ۱۰ بلند شدم رفتم دوش گرفتم
لباسامو پوشیدم و رفتم خونه مادرجون
با ورود به حیاط تمام خاطرات برام زنده شد و دلم برای مامان تنگ شد
نویسنده:فاطمه باقری