#پارت ۱۱
#نگاه_خدا
مادرم چقدر عاشق این خونه بود
یه حوض وسط حیاط دور تا دور اون گلدون و اطرافش کلی درخت
ده دقیقه ای به حیاط خیره بودم که با صدای مادرجون به خودم اومدم
رفتم داخل و مادرجونو بغل کردم و صورتشو بوسیدم
_سلام مادرجون خوبین؟
+سلام به روی ماهت عزیزم خیلی خوش اومدی
_آقاجون کجاست؟
+بالا تو اتاقشه
_پس من میرم پیشش
+برو عزیزم ببینه تورو خوشحال میشه
رفتم سمت اتاق آقاجون ، از لای در نگاهش کردم
به عکس مامان خیره بود و گریه میکرد
(مامانمو آقاجون خیلی به هم وابسته بودن جونشون واسه هم در میرفت تو فامیل همه میدونستن مامانم چقدر بابایی ِ)
_سلام آقا جون
+سلام سارای من
رفتم کنارش نشستم و سرمو گذاشتم روی پاهاش
آقا جونم دست میکشید رو موهامو میبوسید سرمو
(هرموقع حالم بد بود خوابیدن رو پاهای آقا جون و نوازش کردن موهام توسط آقاجون حالمو خوب میکرد)
_آقاجون خیلی دلم براتون تنگ شده بود شرمنده که دیر اومدم
+اشکال نداره بابا توهم حالت بهتر از ما نبود
شنیدم دانشگاه قبول شدین
سرمو آوردم بالا و گفتم
_شما از کجا متوجه شدین؟
نویسنده:فاطمه باقری