eitaa logo
ر؋ـقاے همقبله
141 دنبال‌کننده
2.9هزار عکس
1.8هزار ویدیو
3 فایل
بسم ِ رب ِخـٰامنہ‌ایےشهیـد❤️‍🩹 . ـ نحن‌ُشيعَةعلي‌بن‌ابي‌طالب...؛🌱 کپی؟ روزمرگی‌ها،خیر ، پستا یـہ صلوات براے آقا امام زمان بزار کنارش بعـد🙃 ؋ـقط کُل کانال کپے نشـہ https://eitaa.com/yasmangoi لینک کانال #أَللّٰھُـمَّ‌عَجِّلْ‌لِوَلِیِّڪَ‌ٱلْفَرَج
مشاهده در ایتا
دانلود
بچه ها جا کلیدیییی اونم چییی؟طرح نجف🥲
با هزار تا حرف و شرط و بدجنسی از پسر داییم گرفتمش🤦🏻‍♀
کم مونده بود بگه جورابامم بشور خوبه خودش برام خریده ها🤦🏻‍♀😂
۱۱ مادرم چقدر عاشق این خونه بود یه حوض وسط حیاط دور تا دور اون گلدون و اطرافش کلی درخت ده دقیقه ای به حیاط خیره بودم که با صدای مادرجون به خودم اومدم رفتم داخل و مادرجونو بغل کردم و صورتشو بوسیدم _سلام مادرجون خوبین؟ +سلام به روی ماهت عزیزم خیلی خوش اومدی _آقاجون کجاست؟ +بالا تو اتاقشه _پس من میرم پیشش +برو عزیزم ببینه تورو خوشحال میشه رفتم سمت اتاق آقاجون ، از لای در نگاهش کردم به عکس مامان خیره بود و گریه میکرد (مامانمو آقاجون خیلی به هم وابسته بودن جونشون واسه هم در میرفت تو فامیل همه میدونستن مامانم چقدر بابایی ِ) _سلام آقا جون +سلام سارای من رفتم کنارش نشستم و سرمو گذاشتم روی پاهاش آقا جونم دست میکشید رو موهامو میبوسید سرمو (هرموقع حالم بد بود خوابیدن رو پاهای آقا جون و نوازش کردن موهام توسط آقاجون حالمو خوب میکرد) _آقاجون خیلی دلم براتون تنگ شده بود شرمنده که دیر اومدم +اشکال نداره بابا توهم حالت بهتر از ما نبود شنیدم دانشگاه قبول شدین سرمو آوردم بالا و گفتم _شما از کجا متوجه شدین؟ نویسنده:فاطمه باقری
۱۲ +بابات دیروز زنگ زد و گفت مبارکت باشه باباجان انشاءالله موفق باشی _ممنونم آقاجون صدای مادرجون اومد که گفت +اگه صحبتاتون تموم شد بیاین ناهار آماده است _اومدیم بوی قرمه سبزی همه جا پیچیده بود منم که عاشق قرمه سبزی ام ناهارو که خوردیم ظرفا رو شستم و اومدم کنار آقاجون نشستم مادرجون از رو طاقچه یه چیز کادو کرده آورد +سارا جان این کادوی دانشگاهته امیدوارم دوسش داشته باشی کادو رو باز کردم چادر بود(من موقعی میخواستم چادر بزارم که مامانم سلامتیشو به دست بیاره وقتی خدا به قولش عمل نکرد من چرا عمل کنم) لبخند زدمو گفتم _دستتون درد نکنه خیلی زحمت کشیدید آقاجون هم از تو جیبش یک سکه درآورد و گفت +بیا عزیزم اینم هدیه من به تو _دست شما درد نکنه آقاجون زحمت کشیدین بعد نیم ساعت آقاجون رفت تو اتاقش یکم استراحت کنه مادرجون گفت +سارا جان میخوام یه چیزی بگم که گفتنش خیلی برام سخته (نمیدونستم چی مینو میخواست بگه ولی دلم آشوب بود) +عزیزم میدونی که حاج رضا وقتی پدر و مادرش فوت کردن از دار دنیا یه برادر داره و بس الان وظیفه ماست که این حرفو بزنیم _چی شده مادر جون چرا یه جوری حرف میزنین؟ +هر مردی نیاز به همدم داره درسته که تو هستی کنار بابا ولی جای همسرو پر نمیکنی براش (اشک تو چشمام جمع شد هنوز دو ماه نگذشته بود این حرفو می‌زنن) _مادرجون چطور راضی شدین این حرفو بزنین؟مگه مامان فاطمه دختر شما نبود؟چجوری میتونین واسه دامادتون زن بگیرین؟ +عزیز دلم این چرخه طبیعته هرکی یه روز میره و به جاش یکی دیگه به دنیا میاد حضرت فاطمه با اون مقامش لحظه ای که تو بستر بیماریش بود وصیت کرد امام علی بعد اون هرچه سریع تر ازدواج کنه نویسنده:فاطمه باقری
بفرمایید🙂
دوسِتان ناشناس به کویر تبدیل شد😂🔪
با هر کدوم از ادمین ها میتونید حرف بزنید فقط بگید کدوم ادمین و نظر یا پیشنهادی که راجب کانال دارید رو بگید