#پارت ۲
#نگاه_خدا
به بیمارستان رسیدم
بابا رضا:کجایی دخترم؟ چرا گوشیتو جواب نمیدی؟
- شرمنده باباجون نشنیدم
خاله زهرا:حالا ول کنین!سارا جان برو مامانت کارت داره
-منو؟
خاله زهرا:آره دیگه
تند تند رفتم داخل یه لباس آبی دادن بهم گفتن باید حتما بپوشی
لباسو پوشیدم و رفتم بالا تخت مامانم
به مادرم نگاه میکردم ، چقدر تو این دو هفته شکسته شده
دستاش همه بخاطر سوزن سوزن کردن کبود شده بود
دستشو بوسیدم که چشماشو باز کرد
مامان فاطمه:عه اومدی سارا جان؟! چقدر دلم برات تنگ شده بود
-منم همینطور مامان
مامان فاطمه زودتر خوب شو بریم خونه
مامان فاطمه:خب گوش کن ببین چی میگم سارا و تا حرفم تموم نشده هیچی نگو
- چشم
مامان فاطمه:تو دختر خیلی خوبی هستی میدونم کار اشتباهی انجام نمیدی ولی سارا جان اگه یه موقع من نبودم مواظب خودت باش مواظب بابا باش نزاری بابا تنها بشه
(گریم گرفت)
مامان فاطمه:قربون چشای خوشگلت برم قول بده خانم مهندس بشیا
- مامان فاطمه این چه حرفیه شما میزنین شما باید زودتر خوب شین بیاین خونه یک ماه دیگه نتیجه کنکور میاد
من به خدا قول دارم دختر خوبی بشم ها
با صدای بوق دستگاه سرمو بالا آوردم
نویسنده: خانم فاطمه باقری
وقتی رفیقات نامردی میکنن😂به فکر راه حل میوفتی
نتیجش؟
میرم یه جا دیگه مراسم یادواره شهید💀