eitaa logo
- یِه حَبِّه نُور🇮🇷 -
134 دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
988 ویدیو
11 فایل
بِسم‌ِالله‌الرَحمن‌ِالرَحیم -اینجا؟مکانی برای نوازش روحت🖇 وقف آقا 'صاحب‌الزمان(عج)' -ما؟مبتلای وجود امیرالمؤمنین(ع) - و‌تو‌اي‌‌عزیز‌ندیده؛بمان‌که‌مهر‌تو‌از‌سینه راندنش‌سخت‌است🌱 @mission2
مشاهده در ایتا
دانلود
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من زیر بیرق ابالفضل العباس هستم🕶:))
بیمه ابوالفضل العباس(ع) :))
- از کدام سو؟
هدایت شده از کانال حسین دارابی
🔴اونی که خوابه رو میشه بیدار کرد ولی اونیکه خودشو به خواب زده رو نه این روزا هرکسی هرچیو که باید می‌دید، دید و هرچیو که باید می‌فهمید، فهمید هرکسی هم که نفهمید، سودش تو نفهمیدن بود.. 💬 ردِ پیکرِ شهید علی اکبر زارعی. | عضوشوید 👇 http://eitaa.com/joinchat/443940864Cf192df24f0
- یِه حَبِّه نُور🇮🇷 -
روایت شهادت از زبان همسر شهید: زمزمه‌ی فریاد شلوغی‌ها به پایان رسیده بود و آرامش نرم‌نرمک از لا به لای دیوار های شهر، سرک می‌کشید شهر اما بوی خون می‌داد بوی دود؛ عطر باروت .. ظاهراً در خانه بودم و باطناً نفس می‌کشیدم در کنارِ نفس‌های مردی سبزپوش ؛ در میانه‌ی آشوب .. چشم به در دوخته و حلقه ام را به بازی گرفته بودم که با تماس عاطفه رو به رو شدم. تماس گرفته بود که بپرسد از همسرم خبر دارم؟ مصطفی را می‌گفت. مصطفیِ علیخانی. هم‌او که حاصل تحقق وعده‌ی « والطیبات اللطیبینِ » خدا بود. صاحب اسمِ ثبت شده در دومین صفحه‌ی شناسنامه‌ام، مرجعِ حلقه‌ی جاخوش کرده در دست چپم، مالکِ دنج‌ ترین نقطه‌ی قلبم .. من که خبر داشتم. پس این موج آشوبِ روان شده در دلم از کدام اقیانوس منشأ می‌گرفت؟ این پیرزنِ سیاه‌پوشِ زانو به بغل در ذهنم، بهر چه ذکر مصیبت به لب داشت؟ دندانِ صبر بر جگر فشرده و دلم را دل‌‌داری دادم:« آروم باش فاطمه! نشنیدی میگن بی‌خبری خوش‌خبریه؟ صبر کن .. پیداش میشه کم‌کم. » بعد از چندین تماس بی پاسخ، وقتی نازکیِ صدای مادرش را به جای بمیِ صدای خودش از پشت تلفن شنیدم؛ در دل، نگرانی‌ام را به سخره گرفتم و گفتم : « دیدی؟ خستگی امونش نداده حتی رسیدنشو خبر بده دلشوره‌ت عامل بدخوابی خونواده‌ش شد زن! » اما پاسخ مادرش، با انتظارم متفاوت بود. گوشی‌اش را جا گذاشته؟ ما که تازه صحبت کرده بودیم؛ چطور گوشی‌اش در خانه جا مانده؟ ممکن نبود. جورچینِ مغزم، جور در نمی‌آمد پازلِ ذهنم، تکه‌ای گمشده داشت این‌بار، مبدأ دلشوره هایم را بلد بودم. بی رحمیِ دشمنانِ هم‌سنگرم ترس هم داشت؛ نداشت؟ هم‌چنان که در ذهنم، سناریوهای تلخ و شیرین را کارگردانی می‌کردم ؛ صدای مکالمه‌ی پدرم با مخاطبی پشت گوشی، توجهم را به خود جلب کرد. مکالمه‌ای که اعصاب پدر را مخدوش کرده بود و استیصال را میهمان چشمانش .. نگاهِ منتظرم، سخن نمی‌خواست؛ می‌خواست؟ با این‌حال، کرور کرور اصرار به پای پدر ریختم تا راضی شد لب بگشاید: « حاضر شو بریم .. مصطفی تیر خورده به پاش! » همسرم را می‌گفت؟ مصطفی ؟ مصطفیِ علیخانی ؟ هم او که حاصل تحقق وعده‌ی « والطیبات اللطیبینِ » خدا بود ؟ تیر اگر به پایِ او خورده ؛ دردش چرا از آنِ قلبِ من است؟ مسیر خانه‌ی پدری‌ام تا خانه‌ی پدری‌اش چگونه گذشت؟ نمی‌دانم! تمام همسران شهدا را به همین بهانه به میعاد‌گاه کشانده بودند؛ نه؟ همسر شهید حمید سیاه‌کالی را همسر شهید محمد اسلامی را هم .. چون به مقصد رسیدیم و سرعت پاهایم، پله های خانه را طی کرد؛ چشمانم آنچه میدید را باور نداشت و گوش‌هایم آنچه می‌شنید را .. حلقه در دستم برق می‌زد و رگی کنار شقیقه‌ام، نبض .. تیر مقصدش پاهای مصطفی نبود گلوله، میهمانِ خانه‌ام شده بود میهمانِ قلب‌اش ؛ میهمانِ قلب‌ام .. (:
:(🚶🏻‍♀
خیلی دوست دارم بدونم کی می‌گفت هنرستان آسونه🩴😀
از صبح کمر نمونده برامون بخدا🚶🏻‍♀😂