eitaa logo
یک نکته از بیکران
130 دنبال‌کننده
501 عکس
109 ویدیو
0 فایل
ارتباط با مدیر کانال 👇 @omid21914
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از جارچی 🇮🇷|
39.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📣 سرود شنیدنی در مهدیه معلی که زودتر از موعد به دلیل اتفاقات اخیر در تلویزیون پخش شد 🔹 «مهدیه معلی» از شب مبعث، جمعه ۲۶ دی‌ماه، تا نیمه شعبان هر شب حوالی ساعت ۲۲:۳۰ از شبکه سه سیما https://eitaa.com/jaarchi گسترده‌ترین شبکه خبری‌مردمی ایتا 🔺
هدایت شده از خبرگزاری فارس
وضعیت اینترنت در روزهای آینده چگونه خواهد بود؟ 🔹تأثیرگذاری جدی اینترنت و پیام رسان‌های خارجی از جمله تلگرام و اینستاگرام به سازماندهی اغتشاشات و تغییر فاز از اغتشاشات به اقدامات تروریستی و کشتار مسلحانه مردم توسط تروریست‌های اجیرشده، سبب شد محدودیت‌هایی در دسترسی به اینترنت اعمال شود. 🔹تا زمانی که اینترنت بین‌المللی و شبکه‌های خارجی متصل بود، خشونت در خیابان‌ها، آسیب به اموال و قتل مردم نیز، رو به افزایش بود اما درست از زمانی که در شب پنجشنبه، ۱۸ دی‌ اینترنت محدود شد، آتش اقدامات تروریستی فروکش کرد و ارتباط میان این هسته‌ها، مختل شد. 🔹با گذشت زمان، نسبت مستقیم کاهش شهدا، با دسترسی عمومی به اینترنت بیش‌از‌پیش مشهود شد و بسیاری از دلسوزان مردم نیز مجاب شدند برای کاهش خطر جانی برای عموم مردم، لازم است محدودیت‌های اینترنت با جدیت تداوم یابد. وضعیت فعلی چگونه است؟ 🔹در حال حاضر، شبکه ملی اطلاعات فعال شده و در بستر آن، تقریبا تمام وب‌سایت‌های داخلی در دسترس است. 🔹برخی نقاط ضعف نیز وجود دارد که تلاش بر این است تا در روزهای آتی شبکه ملی تمام قد وارد مدار شده و دسترسی کامل به وب‌سایت‌ها و خدمات داخلی فراهم شود. 🔹شبکه‌های اجتماعی داخلی نیز، به طور نسبی فعال شدند و روند افزایش دسترسی درحال اقدام است. 🔹در حال حاضر، کانال‌های رسمی امکان ارسال پیام در پیام‌رسان‌های داخلی را دارند و تلاش بر این است ارسال پیام برای تمامی کاربران، فعال شود. وضعیت روزهای آینده چگونه خواهد بود؟ 🔸طراحی دشمن، از این قرار بود که پس از شکل‌گیری اغتشاشات، سطح خشونت افزایش یابد تا در فضای ناامنی عمومی کشور، سرویس‌های جاسوسی اسرائیل، گروهک‌های تروریستی مانند منافقین، جیش الظلم، پژاک و کومله را در سطح گسترده فعال کنند؛ تا بتوانند کشته‌سازی از مردم را در سطح کلان و فراگیر، رقم بزنند. 🔸درحال حاضر، با حضور و هوشمندی مردم، برنامه دشمن در فاز اغتشاشات متوقف‌شده است. اما فعالیت سازمان یافته هسته تروریستی باید با اقدامات جدی امنیتی از صحنه اجتماعی ایران پاکسازی شود. 🔸نکتۀ مهم این است که هماهنگی سرشبکه‌ها و لیدرهای هسته‌های ترور، بدون فضای اینترنت بین‌المللی بسیار دشوار است و ادامه وضعیت فعلی اینترنت تا فروکش‌کردن اقدامات هسته‌های ترور، یک روند محتمل به نظر می‌رسد. 🔹در نتیجه، به نظر می‌رسد در یکی دو هفته آتی، تصمیم‌گیری نهایی برای دسترسی بیشتر به فضای اینترنت، در نهادهای مربوطه انجام خواهد شد. @Farsna - Link
هدایت شده از فارس معارف
8.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 پروژهٔ کشته‌سازی در زمان امیرالمؤمنین(ع) @FarsMaaref
🔸️◻️🔹️◼️🔸️◻️🔹️◼️🔸️◻️🔹️◼️ ¤بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ¤ «اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم» 📓قسمت ۶۳ 🔸️علی اسفندیاری آقا مصطفی روزهایی که به استخر می آمد قاتی مشتری ها می شد.چون اوایل کار بود، مدتی زمان برد تا استخر سروسامان بگیرد و درست شود.گاهی مشتری ها از چیزی ناراضی بودند و گِله میکردند. مثلاً میگفتند آب سرد یا کدر است. مصطفی هم بهشان حق میداد و میگفت: «آره بابا صاحب استخر آدم کثیفیه.»موقع خروج همان مشتری شاکی هم خودش زودتر میرفت و پولشان را پس می داد.بعد از کلی عذرخواهی هم بلیت دفعه بعدشان را نیم بها حساب میکرد. چندین بار هم پیش آمد که از کمد مشتری ها پول برداشتند. هر چند از قبل تذکر می دادیم که وسایل قیمتی و پول را تحویل بدهند و گرنه مسئولیت با خودشان است، اما باز هم آقا مصطفی کل پول گم شده را به آنها می داد. 🔹️علی یاری حقوق بچه ها را ماهی هفتصد هزار تومان می داد، اما اگر وسط ماه هم می گفتیم آقا مصطفی پول میخواهیم حدود پانصد هزار تومان می داد و مابقی هم می ماند برای آخر ماه.اما باز هم موقع دادن حقوق، سیصد چهارصد تومان می داد که بیشتر از حقوقی بود که با هم طی کرده بودیم.هیچ وقت نشد عین همان حقوقی را بدهد که با ما طی کرده بود.همیشه بیشتر از آن پرداخت می کرد؛ حتی زمانی که استخر مشکل مالی داشت. یک بار کابل های سه فاز استخر را دزدیدند پول داد و کابل خریدیم.دفعه بعد از موتورخانه، موتور دینام کف کش آب انبار را دزدیدند. روزانه حدود ۳۵۰ هزار تومان پول گازوئیل می دادیم مشتری هم به اندازه ای نبود که هزینه های استخر و حقوق کارگران تأمین شود. با اینکه گرداندن استخر مخصوصاً در زمستان فقط ضرر بود، اما مصطفی حتی یک دفعه نگفت من میخواهم نیرو کم کنم. همیشه میگفت خدا بزرگ است و کار را حفظ میکرد. 🔸️خانم ابراهیم پور ماه رمضان سال ۹۱ حاج آقا بطحایی آمدند پیش ما.سید گفت برایشان خانه اجاره کنیم، چون بچه کوچک داشتند.سحر یکی از شبها دعوتشان کردیم به پارکی در انتهای شهرک اندیشه به غیر از آنها دوست من و همسرش هم دعوت داشتند. دوستم و همسرش برای افطار آمدند بعد از افطار، سحری را آماده کردیم و رفتیم دنبال سید بطحایی. ماه رمضان پارکها تا سحر باز بود. فاطمه من سه ساله و پسر سید دو ساله بود.بچه ها حسابی شیطنت میکردند. مصطفی به سید پیشنهاد داد بچه ها را به قسمت بازی ببرند. هنوز ده دقیقه از رفتنشان نگذشته بود که دیدم برگشتند. آقا مصطفی را آوردم کنار و پرسیدم: چی شد؟ گفت: باورت میشه؟ اونجا آهنگ بچگانه گذاشته بودن. سید به محض اینکه صدای آهنگو شنید گفت آقا مصطفی من نمیام.می خوای بری خودت برو.گفتم: برای چی؟ گفت صدای آهنگ در روح بچه من تأثیر می ذاره و من نمی خوام بچه م خراب بشه.(ما از اول ازدواجمان قرار گذاشته بودیم که همیشه زنانه و مردانه را از هم جدا کنیم. حالا چه یک نفر مهمان یا ده نفر، کلا سفره زنانه و مردانه و محل نشستن زنانه و مردانه جدا بود. این بار هم که با سید رفته بودیم چنین شرایطی بود) ─═┅═༅𖣔🌸🌸𖣔༅═┅┅─ 📚 کتاب «سرباز روز نهم» روایتی از زندگی و زمانه بسیجی مدافع حرم شهیدمصطفی صدرزاده ┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄ ✴️ @yek_nokte_az_bikaran
🔸️◻️🔹️◼️🔸️◻️🔹️◼️🔸️◻️🔹️◼️ ¤بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ¤ «اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم» 📓قسمت۶۴ 🔸️مصطفی صدرزاده توی تلویزیون و برنامه ها خیلی نشان می دادند که تکفیری ها سر مسلمان ها را می برند و آنها را میکشند.بحث نبل و الزهرا هم بود که تعدادی از شیعیان داخل این دو روستا محاصره شده بودند.بخش زیادی از اهالی این روستا سادات و از نسل موسی بن جعفر(ع)هستند.به علت اینکه خیلی تعداد این شیعیان نسبت به جمعیت تکفیری ها کمتر بود واقعاً احساس میکردیم که باید یک جوری کمک کنیم.به هر دری می زدیم به هر جا می رفتیم که ما را ببرید به سوریه برای جنگ؛می گفتند ما اصلاً اعزام نداریم. پروازهای ایران به سوریه لغو شده بود و ما هر کاری میکردیم راهی نبود. 🔹️محمد علی محمدی اوایل اردیبهشت ۱۳۹۲ بود.در خبرها آمد که تکفیری ها مزار حجربن عدی را تخریب کرده اند.مصطفی تصمیم گرفت به سوریه برود. رفت سپاه قدس،ولی گفتند مدرک لیسانس و داشتن کارت پایان خدمت جزء شرایط عضویت است.مصطفی هم که هیچ کدام را نداشت، به هر دری زد نشد.ناامیدانه سر به مزار شهدای گمنام گذاشت و مدام می گفت: «تو رو به خدا کار منو راه بندازین.من باید برم.» وقتی که می دید التماس هایش بی فایده است. شروع می کرد به داد و بیداد کردن و شاخ و شانه کشیدن برای شهدا که آبرویتان را می برم.به شهدا گفت:«تا حالا هر کاری کردم برای شما کردم خواستم مقام شهدا رو بالا ببرم.اگه دست منو نگیرید و بهم کمک نکنید میام اینجا داد می زنم و میگم اینا هیچ چیزی نمیدن؛ الکی اینجا نیاید.» بهش گفتم:ان شاءالله هر چی به صلاحته همون میشه غصه نخور. گفت:«از خدا دیگه صلاح نمیخوام؛ سِلاح میخوام دعا کن خدا به من سلاح بده.» بعد هم به حاج آقا بهرامی زنگ زد و گفت: «حاج آقا، این رفیق های شهیدت نامرد و بی معرفتن! دست ما رو نمی گیرن. می خوایم به عشق حضرت زینب(ع)بریم جنگ.چرا هماهنگ نمیکنن؟» 🔸️حسن اکبری اوایل اعزام به سوریه،حفاظت اطلاعات خیلی سخت میگرفت.اکثر بچه هایی که می رفتند رسمی و پاسدار بودند.بسیجی خیلی کم می پذیرفتند.پرونده عضویت مصطفی در سپاه هم به نتیجه ای نرسیده بود برای همین به هرکسی که گمان میکرد کاری از دستش بر می آید سپرده بود تا راهی برای رفتن پیدا کند.به من هم سپرد اگر خبری شد او را بی اطلاع نگذارم. نزدیک ماه رمضان سال ۹۲ یکی از رفقا به من زنگ زد و گفت:«حسن سوریه میای؟» گفتم: «جل الخالق! علیرضا یه دفعه زنگ زدی و میگی سوریه میای؟! آره میام داستان چیه؟» گفت:«چند دقیقه دیگه بهت زنگ میزنم.» ده دقیقه بعد زنگ زد و گفت:امشب سر چهل تن، نزدیک میدون خراسون،سرقبر شهدای گمنام بمون تا من بیام. تقریباً دو ساعت قبل از اذان مغرب بود.به ذهنم آمد که سه چهار تا از بچه های پای کار را خبر کنم به آنها پیامک دادم: «با سلام داداش ها.هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله» همین که فرستادم،مصطفی صدرزاده زنگ زد.در حالیکه نفس نفس میزد پرسید: «حسن این پیامک چی بود که دادی؟ کجا میخوای بری؟» گفتم: «چرا این طوری نفس نفس می زنی؟» گفت: «زدم شبکه العالم. نشون میداد به داعشی جگر سرباز سوری رو به دندون می کشه. یه لحظه دلم شکست. گفتم خدایا جون حضرت زینب جور کن من اونجا برم.حسن نمی دونی چقدر خوشحال شدم داداش هر جا باشه هر طور باشه من میام پایه ام.» گفتم: «باشه به کهنز رسیدی به من زنگ بزن.» مصطفی زنگ زد. همراه او و چند نفر دیگر به سمت میدان خراسان تهران راه افتادیم. در راه بچه ها خیلی ذوق و شوق داشتند، مخصوصاً مصطفی که سر از پا نمی شناخت بین راه، نوار مداحی را روشن کردم محمود کریمی درباره حضرت رقیه(ع) می خواند و اشکی هم از بچه ها گرفتم. سه روز آخر ماه شعبان بود و همه روزه مستحبی گرفته بودیم. موقع اذان مغرب به میدان خراسان رسیدیم گفتم: بریم یه چیزی بخوریم از گشتگی مُردیم! بعد به رفیقم زنگ میزنم. رفتیم حلیم خوردیم و بعد هم توی مسجدی که همان نزدیکی بود نماز خواندیم.بچه ها سر از پا نمی شناختند.لحظات آن شب به یادماندنی شد. بالاخره با علیرضا توی یکی از پایگاههای بسیج قرار گذاشتیم. چند تا کوچه پس کوچه رفتیم تا به آنجا رسیدیم. فضای عجیبی بود؛ مثل زمان اعزام دهه ۶۰ که در پایگاه ثبت نام می کردند بچه حزب اللهی ها جمع می شدند رزمنده ها می آمدند و حال و هوای دوست داشتنی ای داشت... ─═┅═༅𖣔🌸🌸𖣔༅═┅┅─ 📚 کتاب «سرباز روز نهم» روایتی از زندگی و زمانه بسیجی مدافع حرم شهیدمصطفی صدرزاده ┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄ ✴️ @yek_nokte_az_bikaran
18.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥رمزگشایی قابل تامل حاج مهدی رسولی از پشت پرده ناآرامی‌ها ‌هوا هوای تشنج هوای شهر آشوب که این هوا به مزاج نفاق شد مطلوب ┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄ ✅️ کانال «یک نکته از بیکران» 💠 @yek_nokte_az_bikaran
🔸️◻️🔹️◼️🔸️◻️🔹️◼️🔸️◻️🔹️◼️ ¤بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ¤ «اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم» 📓قسمت۶۵ 🔸️حسن اکبری یکی دو نفر از رزمنده ها تازه برگشته بودند. پنج دقیقه نشستیم.یک نفر با دست پانسمان شده آمد آن موقع نمی شناختیمش خیلی لوطی وار حرف می زد.بعداً فهمیدیم اسمش آقا سهراب است.گفت:«بچه ها اونجا میریم برای کار تو آشپزخونه.تو حلب و زینبیه دو سه تا آشپزخونه دست ماست.میخوایم کار کنیم.کار سنگینه.باید با نداری و کمبود امکانات غذا درست کنید و برای رزمنده ها بفرستید.» از سختی کار توضیح داد از خوبی هایش هم گفت و بعد هم شروع کرد به نوشتن اسم داوطلب ها و جلسه تمام شد.آخر جلسه گفت:کسایی که نظامی هستن پیش آقای جوادی اسم بنویسن و به یگانشون نامه بزنن. اول امیرحسین حاجی نصیری رفت گفت: حاجی اول منو بنویس.آقای جوادی پرسید:چه مدت دوست داری بمونی؟ گفت:حاجی هرچی عشقته بزن ولی یک سال کمتر نمیمونم.ما هم شیر شدیم.گفت:تو چند سال میخوای بمونی؟ من هم گفتم یک سال.گفت: «چند روز دیگه نامه شما رو به یگان میزنیم تا اعزام بشید.» از او خداحافظی کردیم و رفتیم پیش مصطفی.دیدم مصطفی صدرزاده روی پایش بند نیست ازخوشحالی و مدام بالا و پایین می پرد.گفتم:مصطفی چی شده؟ گفت:هیچی! اسم مو نوشتم،چند روز دیگه هم میریم برای اعزام! برای رفتن به سوریه ازطریق آشپزخانه،کار بسیجی ها راحت تر بود؛چون ما نظامی بودیم و در پروسه اداری چنین کاری برای پاسدارها تعریف نشده بود. 🔹️رحمان سلمانی مصطفی از من پرسید:«نمیای بریم سوریه؟» گفتم:«برو! ما رو سرکار گذاشتی؟!» گفت: «نه بابا،قضیه جدیه.بیا بریم.ظهر بیا نماز جمعه تا با هم صحبت کنیم.»رفتم نماز جمعه گفت:«فقط پاسپورت میخواد.هیچ چیز دیگه ای نمی خواد.» گفتم:«اتفاقاً من تازه پاسپورتمو گرفتم.» آن را به مصطفی دادم و روز بعد دوباره بهش زنگ زدم.گفت:«چند روز دیگه بیابریم تهران جلسه هماهنگی سفر.» 🔸️امیرحسین حاجی نصیری بعد از اینکه اسم مان را درجلسه مسجدی که نزدیک چهل تن بود نوشتند،دیگر رفتن ما به آنجا باب شد.تقریباً اکثر شبها به آنجا برای پیگیری میرفتیم.حتی شبهای قدر که مسجدمان خیلی شلوغ میشد و کار زیاد داشتیم هم به آنجا میرفتیم تا یک موقع جانمانیم. 🔹️حسن اکبری ساعت ۱۲شب یک نفر زنگ زد و گفت:«اگه می خواید به سوریه برید،سریع خودتون رو به چهل تن برسونید.»پشت تلفن گفتم:«پدرت خوب،مادرت خوب،ساعت دوازده شبه! ماشین ندارم.زن و بچه مردم خوابن.چطوری بیدارشون کنم؟» گفت:«نمی دونم.اگه میخواید برید،امشب باید بیاید.یک نفر اینجا اومده با شما کار داره.» به مصطفی و امیرحسین و مهدی رضایی زنگ زدم و گفتم: «دوباره باید بریم چهل تن.» امیرحسین سمند دامادشان را گرفت.از شدت ذوق و شوق راه ۴۵دقیقه ای را در عرض۲۵ دقیقه رفت.دو سه نفر از بچه های کرج هم نیم ساعته خودشان را به میدان خراسان رساندند.چشمهای مصطفی از خوشحالی برق می زد. ابوالفضل نامی آمد جلو و خودش رامعرفی کرد.خودش دوسه مرتبه به سوریه رفته بود. میگفت:اون موقع که ما توی آشپز خونه زینبیه بودیم،تکفیری ها به ساختمونای کنار ما رسیدن ماهم اسلحه گرفتیم و جنگیدیم. اون قدر قاطع الله اکبر و لااله الاالله میگفتن که صداشون توی زینبیه می پیچید و ما می ترسیدیم. کلیپی هم ازیکی ازعملیاتهای تروریستها به ما نشان داد که نزدیک پنجاه شصت نفر شهید شده بودند.البته ابوالفضل میگفت آنها جنازه تروریست هاست.میخواست ببیند ما می ترسیم یا نه. به مصطفی گفتم:مصطفی،زدن تروریست ها رو ترکوندن.گفت:نه بابا اینا نیروهای خودی هستن.من عربی میفهمم.طرف میگه این فلان فلان شده رو نگاه کنید از ارتش فلان هست.زدیم ترکوندیم.خدا عذابش رو زیاد کنه.بادیدن این صحنه ها توی دل ما خالی می شد،اما مصطفی انگار برای رفتن مصمم تر هم شد.گفت:«خدایا زودتر منو به اون طرف برسون» مصطفی با سر نترسی که داشت،حرف اول و آخرش این بود که کی می رویم.ابوالفضل گفت:«شما رو اینجا آوردم تا اتمام حجت کنم.»اتمام حجت کرد و ما آن شب به خانه هایمان برگشتیم. چندروز ازجلسه آخر با ابوالفضل گذشته بود که علیرضا به مصطفی زنگ زد و گفت:مصطفی مدارک خودت و چند نفری رو که اسم نوشتن تا امشب به دستم برسون.با مصطفی رفتم مدارک را به علیرضا داد.در مسیر برگشت بودیم که علیرضا زنگ زد و پرسید:«الان نیروی آماده برای رفتن دارید؟فردا اعزامه» گفتم:«الان به ما زنگ می زنی؟!» به مصطفی که گفتم دیگر نمی شد مصطفی را نگه داشت.گفت:«حاجی من می رم!»زمین و زمان را یکی کرد و مدام میگفت:خدایا شکرت!یاحضرت زینب دمت گرم!بهشون بگو مصطفی میره!من هم به علیرضا گفتم:آره یک نفر داریم.گفت:فردا ظهر فرودگاه امام خمینی باشید. ─═┅═༅𖣔🌸🌸𖣔༅═┅┅─ 📚 کتاب «سرباز روز نهم» روایتی از زندگی و زمانه بسیجی مدافع حرم شهیدمصطفی صدرزاده ┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄ ✴️ @yek_nokte_az_bikaran
🔸️◻️🔹️◼️🔸️◻️🔹️◼️🔸️◻️🔹️◼️ ¤بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ¤ «اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم» 📓قسمت۶۶ 🔸️حسن اکبری مصطفی ساکش را بست و آماده حرکت شد، اما به خانواده اش چیزی در این باره نگفت. مصطفی ازنصفه شب غیبش زده بود و برای همین خانمش نگران شده بود،چون سر زبانها پیچیده بود و کل مسجد ماجرا را فهمیده بودند.می گفتند:امشب حسن، مصطفی، امیرحسین و مهدی رضایی برنامه دارن و میخوان سوریه برن. از همان شب اول لو رفتیم.به مصطفی گفته بودم نماز صبح به میدان خراسان بیا که از آنجا با هم به فرودگاه برویم،اما نصفه شب رفته بود فرودگاه.من و امیرحسین و مهدی رضایی صبح قرار گذاشته بودیم و میخواستیم ساعت۱۱ با هم به فرودگاه برویم. همان موقع زن آقامصطفی از خیابان رد شد و مرا دید. مهدی رضایی آمد و گفت:خانوم مصطفی تو رو دید فهمید میخوایم جایی بریم.حالا دیگه مطمئن شده که مصطفی سوریه میره.یک کاری بکن والا میره جلوی فرودگاه ناراحتی میکنه.گفتم:نه بابا، بیا بریم. به فرودگاه رفتیم.مصطفی را دیدیم، ابوالفضل هم آنجا بود.جمع خیلی مشتی ای بود.همه میخواستند سوریه بروند و میگفتند بسم الله،ان شاءالله شهادت، کربلا و از این حرفهایی که زمان جنگ می زدند. زمان پرواز نزدیک شده بود. مصطفی میگفت صد درصد می روم.کارت پرواز مصطفی را دادند دستش قبل از اینکه از گیت رد شوند، ابوالفضل آمد به ما گفت:نیرو خیلی کم داریم زنگ بزنین هر کس گذرنامه داره سریع بیاد. امیرحسین به خانه زنگ زد و گفت:بابا سوریه می ری؟ گفت: «آره» گفت:سریع بلند شو بیا. ابوالفضل از امیر حسین پرسید:به چند نفر زنگ زدی؟ گفت:یک نفر.زنگ بزنم برادرمم بیاد؟ برادرش آن موقع دوم دبیرستان بود. گفت: زنگ بزن اونم بیاد. امیرحسین دوباره به پدرش زنگ زد و گفت:با مامان صحبت کن اگه راضیه محمدحسین رو هم بیار.مادرش گفته بود: «راضی هستم یعنی چی؟با خودت ببر.محمد حسین می خواد اینجا چی کار کنه؟!» حاج آقا نصیری و محمدحسین یک کیف بر می دارند و به فرودگاه می آیند.ما با یک من ریش و با همه ادعایمان،در حسرت نگاه حرم حضرت زینب(ع)بودیم اما محمدحسین خواب بود که پدرش صدایش کرده بود و گفته بود:«بیا بریم سوریه» وقتی حاج آقانصیری آمد مثل اینکه مصطفی را به شارژر وصل کردند.حاج آقانصیری زمانی فرمانده پایگاه الغدیر بود و مصطفی هم نیرویش بود.خاطراتش با حاج آقا را با ذوق و شوق میگفت و روحیه اش چند برابر شده بود.دیگر نمی شد نگه اش داشت.بچه ها رد شدند و نوبت به مصطفی رسید گذرنامه را داد به مسئول گیت.طرف گفت:آقا شما اجازه خروج ندارید. شما طلبه بودید و هنوز کد طلبگی دارید.جلویش را بستند.مصطفی به من نگاه کرد و با گریه گفت:«حسن!» گفتم: «چی شده؟» گفت:«کارت پاسداریتو آوردی؟» گفتم:«نه» او بغض میکرد و من میخندیدم. من می دیدم که در وجودش درد می پیچد اما وقتی بغض میکرد قیافه اش آن قدر خنده دار‌ می شد که نمیتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم. گفت:با اینا صحبت کن نمیذارن رد شم. و زد زیر گریه.مدام این طرف و آن طرف می دوید اما نتیجه نداشت همه به غیر از او رفتند. حتی ساکش هم رد شد،اما خودش نرفت.زن و بچه اش جلوی در فرودگاه آمده بودند. همسرش خیلی نگران شده بود مصطفی را که دیده بود.انگار جان تازه ای گرفته و دخترش هم پریده بود بغلش و با هم رفته بودند. 🔹️خانم ابراهیم پور دهم رمضان سال ۹۲ بود که کم کم حرفهایش برای رفتن به سوریه شروع شد. دیگر تانیمه ماه ول کن ماجرا نبود و مدام حرف از رفتن می زد.گفت که می خواهد برود توی آشپزخانه کار کند و هیچ خطری نیست. فقط در حد پخت و پز برای رزمنده هاست تا همین حد را رضایت دادم.اما روزی که می خواست برود چیزی به من نگفت.تا فرودگاه هم رفت اما اجازه خروج به او ندادند. دنبالش رفتیم و مصطفی را از فرودگاه آوردیم.در مسیر فرودگاه تا خانه فقط با صدای بلند گریه میکرد.روزه بود.به خانه که رسیدیم سریع سفره افطار را پهن کردم بعد از افطار مشغول جمع کردن سفره بودم که گفت:میخوام برم بیرون باید با یکی از دوستام دعوا کنم! مصطفی همیشه قربان صدقه دوستانش می رفت و تکیه کلامش برای آنها «فدات شم بود» تعجب کردم با خودم گفتم مصطفایی که همیشه آرام بود و اهل دعوا نبود میخواهد با کدام دوستش دعوا کند؟! بهش گفتم: «منم همراهت میام.»ماشین نداشتیم با آژانس به میدان شهدای گمنام در فاز ۳ اندیشه رفتیم. آنجا اصلا محل زندگی نبود که مصطفی دوستی داشته باشد. وسط میدان چند تا پله میخورد تا به مزار پنج شهید گمنام برسیم.من از پله ها بالا رفتم اما مصطفی حتی از پله ها هم بالا نیامد... ─═┅═༅𖣔🌸🌸𖣔༅═┅┅─ 📚 کتاب «سرباز روز نهم» روایتی از زندگی و زمانه بسیجی مدافع حرم شهیدمصطفی صدرزاده ┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄ ✴️ @yek_nokte_az_bikaran
🔸️◻️🔹️◼️🔸️◻️🔹️◼️🔸️◻️🔹️◼️ ¤بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ¤ «اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم» 📓قسمت ۶۷ 🔸️خانم ابراهیم پور وسط میدان شهدای گمنام چند تا پله می خورد تا به مزار پنج شهید گمنام برسیم.من از پله ها بالا رفتم،اما مصطفی حتی از پله ها هم بالا نیامد.پایین ایستاده بود و با لحن تندی می گفت:« اگه شما کار اعزامم رو جور نکنید، هر جا برم می گم که شما کاری نمی کنید. هر جا برم میگم دروغه که شهدا عِندَ رَبِّهم یُرزَقونن! میگم روزی نمی خورید و هیچ مشکلی از کسی برطرف نمی کنید! خودتون باید کارای منو جور کنید!» 🔹️حسن اکبری به مصطفی زنگ زدم پرسیدم: «کجایی؟» گفت:«سر مزار شهدای گمنام شهریار» رفتم آنجا.بچه های بسیج در محوطه مزار شهدای گمنام نمایشگاهی زده بودند.مردم هم نشسته بودند و مجری داشت برنامه اجرا میکرد. با زن و بچه اش رفته بود.وقتی دیدمش با پیژامه بود.گفتم: «مصطفی چرا این طوری اومدی؟» گفت: «حسن حوصله ندارم.» واقعاً به هم ریخته بود و دائم فکر میکرد چه اتفاقی افتاده که نرفته. داشت آتش میگرفت.در حسینیه ای کنار مزار شهدای گمنام نشستیم گفت: «یا منو می برن یا هرچی از دهنم در بیاد بهشون میگم و دیگه سر قبر اونا نمیام». قبل از آن خیلی به آنجا می رفتیم و روضه می خواندیم، مصطفی به شهدا می گفت:من خیلی پیش شما اومدم، اما آخر منو کاشتید. مصطفی کد طلبگی داشت و هنوز خدمت سربازی نرفته بود، برای همین به مشکل خورده بود.آخرش وثیقه گذاشت و بالاخره مشکل منع خروجش را رفع کرد.هفت هشت روز بعد باز بهش زنگ زدند که مصطفی به فلان جا بیا می خواهیم اعزام شویم. با هم خداحافظی کردیم و او به فرودگاه رفت. صبح بهش زنگ زدم گفتم:داداش خداحافظ، ما رو هم دعا کن. غروب شد یک دفعه دیدیم مصطفی زنگ زد گفتم:«مصطفی کجایی؟» گفت:حسن اعزام عقب افتاده.معلوم نیست کی باید بریم. من حتی با خودم پول نیاوردم. الانم دارم از گشنگی میمیرم.افطار هم نخوردم از صبح توی نماز خونه خوابیدم. خجالت کشیدم به کسی زنگ بزنم.گفتم زنگ می زنم ضایع میشم.احتمالاً فردا ما رو اعزام کنن به خاطر همین خونه نرفتم.گفتم: دمت گرم تو چه دلی داری. گفت:حسن دنبال من میای؟ گفتم: نوکرتم چرا نمیام؟ زنگ زدم به یکی از بچه ها و گفتم:مصطفی جا موند بیا بریم فرودگاه دنبالش. گفت:اصلاً شانس نداره. آخر سر خودکشی میکنه! ماشین را روشن کردیم به فرودگاه رفتیم و سوارش کردیم. بهش نگفته بودند که فردا دوباره اعزام است. باز هم دلش شکست. به خانه نرفت گفت: «یا من به سوریه میرم یا دیگه خونه نمی رم »گفتیم: «این حرفا چیه برو پیش خانوادت.» گفت: «اگه برم دیگه نمی ذارن بیام» شب قدر بود رفتیم میدان خراسان در حسینیه ای همان نزدیکی ماند و ما برگشتیم. مصطفی روز بعد برای اعزام به فرودگاه رفت و بالاخره به سوریه اعزام شد. (کسانی که از کهنز برای آشپزخانه به سوریه رفتند: غلام عباس حاجی نصیری و پسرش محمدحسین، خدایار بهرامی، رحمان سلمانی، مصطفی صدرزاده، محمد عسگر خانی و تعدادی دیگر بودند. آن روز حدود پانزده نفر اعزام شدند.) 🔸️علی اسفندیاری می خواست به سوریه برود.به من زنگ زد و گفت:«علی کجایی؟» گفتم «خونه» گفت: «میای سوریه بریم؟» گفتم: «سوریه ؟! برای چه کاری؟» گفت: «برا غذا پختن، بریم غذا بپزیم و بعد هم به خط مقدم بریم.» گفتم من هستم.» روز حرکت رسید آقا مصطفی گفت:«علی خواب نمونی میخوای بریم حسینیه بخوابیم و خانواده هم خبردار نشن؟» گفتم:«نه آقا مصطفی حداقل شب آخر توی خونه باشیم بهتره.» شب برای کاری به جاده چالوس رفتم.موقع برگشت تصادف کردم و هرگز به آن پرواز نرسیدم. آنها رفتند و من بعد از آن هر کاری کردم که بروم نشد. 🔹️سبحان ابراهیم پور یک روز گفت: «سبحان بیا با هم به سوریه بریم» پاسپورتم را گذاشتم توی جیبم نکند که جا بمانم. تا آمدیم برویم نتیجه ها را دادند و باید برای ثبت نام دانشگاه می رفتم. از سوریه زنگ زد و گفت: «سبحان نمیخوای بیای سوریه؟» از صدایش فهمیدم که دوست دارد بروم .گفتم:«آقا مصطفی من دانشگاه قبول شدم.» گفت: «مبارکت باشه داداش، تو برو دانشگاهت.»خیلی سوختم داغش ماند بر دلم. 🔸️خانم ابراهیم پور وقتی میگفتم نرو، آن قدر دلیل و مدرک می آورد که می گفتم: «اگه واقعاً خبری باشه چرا تلویزیون ما چیزی نمیگه؟» میگفت:« تلویزیون ما این مسائلو مطرح نمی کنه معمولاً یه سری از اخبار و نمیگن.» همیشه انتقاد داشت که چون تلویزیون ما همه اخبار را نمی گوید، مردم به کانال های ماهواره رو می آورند. ماهواره هم بین خبرها چند تا خبر دروغ به خورد مردم می دهد. ─═┅═༅𖣔🌸🌸𖣔༅═┅┅─ 📚 کتاب «سرباز روز نهم» روایتی از زندگی و زمانه بسیجی مدافع حرم شهیدمصطفی صدرزاده ┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄ ✴️ @yek_nokte_az_bikaran
🔸️◻️🔹️◼️🔸️◻️🔹️◼️🔸️◻️🔹️◼️ ¤بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ¤ «اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم» 📓قسمت ۶۸ 🔹️خانم ابراهیم پور بعداز عیدفطر خانواده ام میخواستند بروند شمال.بهش گفتم «میای ما هم بریم؟» مصطفی گفت:من کار دارم و نمیتونم بیام خودت برو. مصطفی نیامد و من با پدر و مادرم رفتم شمال،تلفنی با هم در ارتباط بودیم.من قبل این ماجرا آدمی نبودم که بتوانم با مصطفی دو ساعت تلفنی صحبت نکنم.شاید روزی صد بار زنگ می زدم.آن روز هم از صبح تا بعدازظهر دائم بهش زنگ زدم حس کرده بودم می خواهد برود. مصطفی به این اخلاق من عادت کرده بود و گاهی از این تماس هایم عصبانی هم می شد،ولی من گوش نمیکردم و کار خودم را انجام می دادم.در مدتی که تماس نمی گرفتم پیامک می فرستادم.سرش خیلی شلوغ بود و بیشتر شب ها جوابم را میداد.در آن سفر ۳۰ هزار تومانی پول تلفن دادم. اگرچه پیام ها را دیر جواب میداد اما تلفن ها را باید جواب می داد.می دانست اگر جواب ندهد عصبانیتهای من پشیمانش میکنند.اگر جواب نمی داد من خیلی سریع استرس میگرفتم؛آنقدر که دوستانش هم این موضوع را می دانستند.سردرد میگرفتم و عصبی میشدم و حوصله سروکله زدن با فاطمه را هم نداشتم.برای همین هر وقت زنگ می زدم در هر شرایطی که بود جواب میداد حتی اگر سخنرانی یامراسمی بود یاداخل پایگاه بود گوشی را روشن میکرد که من صدای محیط را بشنوم بفهمم که درچه موقعیتی است و خودم قطع کنم. آن روز زنگ زدم و گفتم:ما الان امامزاده هاشم هستیم و داریم میایم طرف تهران. گفت:اگر اومدی من نبودم ناراحت نشی. گفتم:کجا قراره بری؟ گفت:چه میدونستم داری میای، من دارم میرم سوریه.گفتم: مصطفی تو رو خدا نرو و شروع کردم پشت تلفن گریه وزاری.گفت:من الان پای پرواز هستم و گوشی مو باید خاموش کنم. هیچ وقت فکر نمیکردم چنین شوکی به من وارد شود.به محض اینکه گوشی اش خاموش شد همان جا حس کردم الان است که سنکوپ کنم.آنقدر دست هایم را تکان دادم و راه رفتم که کلافه شدم. اوایل نبودنش اذیت میشدم و زجر میکشیدم دوستان و آشنایان این حال مرا که میدیدند میگفتند وقتی میخواهد برود از قبل به تو بگوید و تو را تقریباًبا آماده کند؛ولی گفتم باز هم نمی توانم حتی نمی توانم باور کنم که قرار است فردا صبح بلند شوم و ببینم مصطفی نیست،این من را دیوانه میکند و همان که ندانسته برود شاید بهتر است.چند بار هم که می خواست برود از قبل نمی دانستم.خلاصه از شمال که رسیدم خانه خالی بود و آقا مصطفی رفته بود. 🔸️رحمان سلمانی همان روز اول به ما گفتند:«پول ایرانی نداشته باشید، لباس ایرانی نپوشید،کفش شما کفش ملی نباشه و...» رسیدیم حرم حضرت رقیه(ع).مصطفی گفت:من میرم سرویس بهداشتی رفت و بعد از چند دقیقه بیرون آمد.به ما گفته بودند تیپ ایرانی نزنید خطرناک است،اما مصطفی وقتی بیرون آمد تیپ ایرانی که هیچ تیپ بسیجی زده بود! لباس خاکی بسیجی و چفیه پوشیده بود و عکس امام را هم روی سینه اش زده بود.(حرم در آن زمان بسیار ناامن و در آستانه سقوط بود و تا ۲۰۰ متری حرم در تیررس تروریست ها قرار داشت.) همین که خواست برود بیرون بچه ها ریختند مصطفی را گرفتند و گفتند:حاجی کجا میری؟ همه ما رو به کشتن میدی! این چه قیافه ایه که برای خودت درست کردی؟ مصطفی گفت: برادر ما برای شهادت اومدیم.یکی از بچه ها گفت:چی میگی مصطفی؟شهادت کجا بود داداش؟میخوای شهید بشی بیا برو اما این جوری ما رو به کشتن میدی. برعکس مصطفی من به حضرت زینب گفتم: «خانم من قصد شهادت ندارم اومدم تا اگه خدمتی از دستم برمیاد برای شما انجام بدم بی زحمت خال روی من نیفته» مصطفی هم خندید و با طعنه گفت:«شهادت! شهادت! آخه چه شهادتی؟ قرار باشه همه شهید بشن،چه کسی باید بجنگه؟» بعداز زیارت به آشپزخانه رفتیم عده ای قبل از ما در آشپزخانه بودند.آن روز که ما آمدیم و آشپزخانه را تحویل گرفتیم سی نفر رفتند. موقعی که ما وارد شدیم شروع کردیم به خواندنِ: از تو ممنونم نکردی جوابم با حال خرابم تو جمع گداها تو کردی حسابم این را می خواندیم و گریه میکردیم.مصطفی هم های های گریه می کرد. آنجا برای حدود دو سه هزار نفر غذا درست میکردیم.آشپزخانه دیگری هم در حلب بود و محمدحسین حاجی نصیری و افرادی را که سفر اولی بودند،به آنجا فرستادند. من زیاد کار نمیکردم بیرون میرفتم و سعی میکردم با اهالی ارتباط بگیرم.برعکس، مصطفی عشق کار داشت شور شهادت او را گرفته بود.فکر میکرد بچه ها در خط هستند میگفت: «تند تند کار کنید.بچه ها توی خط منتظر هستن.کار کنید کار کنید بیارید بیارید؛ اونا رو بردارید بدو! بدو!» گفتم:«مصطفی چه خبرته؟ عجله داری؟ چرا هولی؟» جواب می داد بچه ها توی خط منتظرن»... ─═┅═༅𖣔🌸🌸𖣔༅═┅┅─ 📚 کتاب «سرباز روز نهم» روایتی از زندگی و زمانه بسیجی مدافع حرم شهیدمصطفی صدرزاده ┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄ ✴️ @yek_nokte_az_bikaran
Hossein Sibsorkhi ~ Music-Fa.ComHossein Sibsorkhi - Salare Zeynab (320).mp3
زمان: حجم: 27M
از تو ممنونم ●♪♫ نکردی جوابم ●♪♫ با حال خرابم ●♪♫ تو جمع گداهات؛ تو کردی حسابم ●♪♫ سالارِ زینب… ●♪♫ امیر حسینم ●♪♫ و ‌نعمِ الامیر و نعم الامیر ●♪♫ از تو ممنونم ●♪♫ که دادی پناهم ●♪♫ با روی سیاهم ●♪♫ با کوه بدی ام… ●♪♫ تو کردی نگاهم ●♪♫ سالارِ زینب… ●♪♫ امیر حسینم ●♪♫ و ‌نعمِ الامیر و نعم الامیر ●♪♫ مداح: حسین سیب سرخی ┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄ ✅️ کانال «یک نکته از بیکران» 💠 @yek_nokte_az_bikaran
🔸️◻️🔹️◼️🔸️◻️🔹️◼️🔸️◻️🔹️◼️ ¤بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ¤ «اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم» 📓قسمت ۶۹ 🔹️رحمان سلمانی گفتم:«مصطفی چه خبرته؟ عجله داری؟ چرا هولی؟» جواب می داد:« بچه ها توی خط منتظرن» گفتم:«بابا کدوم خط؟ سرکاریم.ما رو سر کار گذاشتن» گفت:«نه» رو به بچه ها کرد و گفت:«آقا اصلاً رحمان رو بایکوت کنید و باهاش حرف نزنید روحیه آدمو خراب میکنه.» همه خندیدند. داوود مسئول آشپزخانه بود،اما بیشتر حاج آقا بهرامی آشپزخانه را جمع وجور میکرد.گاه گداری هم دلم برای حاج آقا بهرامی می سوخت.می گفتم تو بسته بندی غذا کمک کنم اما چون با اکراه کار میکردم و بعد هم می رفتم.مصطفی دنبالم می آمد و میگفت:« بیا بابا حال نصرت بده.بیا چرت و پرت بگو، اینا بخندن، فضا از ساکتی در بیاد.» شب را در آشپزخانه نماندم رفتم حرم.هشت صبح از حرم آمدم پایین ببینم زیر زمین چه خبر است،دیدم مصطفی روی موزاییک ها دراز کشیده و خوابیده است.تا ساعت سه چهار بیدار می ماند و کار میکرد. این کارهای مصطفی گاهی حرص مرا در می آورد و به مصطفی خرده میگرفتم که چرا زیر کار خودش را تلف می کند، اما او انگار نه انگار! کمتر از یک ماه می شد که به سوریه رفته بودیم،در حرم نشسته بودم که صدای مصطفی را شنیدم زیارت عاشورا میخواند.یک دفعه شروع کرد به دم دادن: از تو ممنونم که کردی نشونم آن شب تاریک همه در خانه هایشان خواب بودند.چند سالی بود که از کوچه منتهی به حرم حضرت رقیه (ع) زائر نمی آمد با خواندن او مسعود نعمتی و حدود بیست نفر دیگر شروع به جواب دادن کردند. تمام چراغ ها یکی یکی روشن شد و سرها از پنجره ها بیرون آمد مردم متعجب به ما نگاه می کردند. داخل حیاط آمدیم همه گریه می کردند و می خواندند. انگار همه مداح شده بودند. هرکس چیزی می خواند و سینه می زدیم.یک لحظه دیدم نگهبان ها هم آمدند، اسلحه ها را کنار گذاشتند و جیب خشابها را درآوردند و قاتی ما شدند. آنها عرب و لبنانی بودند و نمی دانستند ما چه می گوییم اما سینه می زدند و گریه می کردند. یکی از خادمهای آنجا پیرمرد افغانستانی ای بود که از بس نماز خوانده بود پیشانی اش پینه بسته بود حرفی زد که داغ شد روی دلم. گفت: «دلم می سوزه.» گفتم «برای چی؟» گفت: «زمانی که اینجا جنگ نبود ،چهار نوبت نماز جماعت ظهر و عصر داشتیم» مدتی گذشت یک روز در آشپزخانه بودیم که دیدم مصطفی زل زده به ساختمان گفتم: مصطفی دنبال چی هستی؟ داری ساختمونو ورانداز می کنی؟ گفت: «رحمان اینجا فقط یه در داره!همین یه پله ست.» گفتم: «خب؟» ادامه داد:«اینجا هم که دو نفر با هم نمیتونن از راه پله بالا برن چون باریکه. اگه تروریستا اینجا بریزن از کجا در بریم؟ دارم دنبال راه در رو میگردم.» گفتم: «مصطفی حالاتی داری! ول کن!» اما این حرفش باعث شد من تا آخرین روزی که آنجا بودم دنبال راه در رو بگردم. توی مخ من انداخته بود و بیرون نمی آمد. به زیرزمین که می آمدم با خودم می گفتم یک وقت الان پایین نیایند! آخر سری در فکر دیگ ها بودم. قسمتی از آشپزخانه پر از دیگ بود.من یکی دوتا دیگ را طوری گذاشتم که بتوانم موقع خطر، داخل یک دیگ بروم و دیگ دیگر را روی سرم بکشیم. اما کار به اینجا نکشید و قبل از اینکه خطری متوجه ما شود، گفتند آشپزخانه را تخلیه کنید. مسئولان آشپزخانه گفتند آمریکا می خواهد سوریه را بمباران کند و احتمال دارد به بهانه زدن نیروهای ایرانی،حرم را هم بزند.یکی دو روزه باید آشپزخانه را تخلیه می کردیم و به ایران بر می گشتیم. 🔸️غلام عباس حاجی نصیری آقا مصطفی در آشپزخانه حضرت رقیه(ع) بود و ما در آشپزخانه ای در حلب. آمریکا تهدید کرده بود که منطقه را بمباران هوایی می کند. همین شد که گفتند یک ماهِ شما تمام شده است و باید به ایران برگردید. آمدیم دمشق و آقا مصطفی و بقیه دوستان را در آشپز خانه حضرت رقیه(ع) دیدیم. آنجا صحبت سر این بود که چه کسی به ایران برگردد و چه کسی بماند. من آقا مصطفی را کنار کشیدم گفتم: «حسن آقا تازه ازدواج کرده فکر میکنم خانواده اش خیلی نگران هستن ولی او می خواد بمونه اونو راضی کن که برگرده.» گفت: «باشه من با حسن صحبت می کنم.»حسن فردای آن روز با ما برگشت. 🔹️خدایار بهرامی روزی که ما از سوریه بر می گشتیم حرفهایی راجع به بمباران شیمیایی می زدند.ما چهارتا پیرمرد بودیم که با جوانها رفته بودیم.به ما گفتند:«باید برگردید.» گفتیم:«چرا؟» گفتند: «پیرمردها باید برگردن.» در هواپیمایی که با آن برمی گشتیم همه پیرمرد بودیم. مصطفی با من تا فرودگاه آمد.با حالت خاصی گفت: «بر می گردید؟» گفتم:«ما که بر نمی گردیم، دارن برمون می گردونن. راهی نداریم» ─═┅═༅𖣔🌸🌸𖣔༅═┅┅─ 📚 کتاب «سرباز روز نهم» روایتی از زندگی و زمانه بسیجی مدافع حرم شهیدمصطفی صدرزاده ┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄ ✴️ @yek_nokte_az_bikaran