eitaa logo
دانلود
حالا که این ها را مینویسم دیگر از سفر بازگشته‌ام، اما میخواهم هرچه را اتفاق افتاد در حد توانم به یادگار بنویسم، بعد از نوشتن قسمت اول که در راه نجف بودیم سعی کردم قسمت دوم را در ذهنم بنویسم کلمات را کنار هم گذاشتم تا به جمله تبدیل شدندن و جملات به بند و بند هایم به متنی که بخشی بود از سفر من بخشی بود از افکار من... یادم نمی‌اید دقیقا چه شد خوابیدم یا کتاب خواندم یا... اما به یاد دارم کمی با کلمات بازی کردم و تا انتها سفر، بخش اول کتابم را تمام کردم ولی متاسفانه به یاد ندارم که کجا بودم که بخش اول کتاب را کامل خواندم. راننده ماشین برای صبحانه نگه داشت و همراه دو راننده دیگر به جایی رفتند که احتمالا انجا مشغول استراحت و خوردن صبحانه‌شان شدند ما نتوانستیم چیزی بخوریم رستورانی بود که باید میرفتی مینشستی و میخوردی اما ما شرایطش را نداشتیم پس باید تا جایی که به موکبی برسیم صبر میکردیم از انجایی که مکان خلوتی بود تصمیم گرفتم بروم و وضو بگیرم گرچه صبح بود اما با خودم گفتم اگر تا اذان ظهر به نجف نرسیم و جایی که برای نماز توقف میکنند شلوغ باشد بهتر است وضو بگیرم یکی از همسفرانم که بسیار دوستش دارم لطف کرد و همراهم امد قبلا از انها برایتان کمی گفته‌ام مهربانند و دوست داشتنی. باز هم متاسفانه یادم نمی‌اید چه شد و چه کردم تا جایی که به اقامتگاه‌مان در نجف رسیدیم قرار شده بود کمی استراحت کنیم، بعد به سمت حرم راه بیوفتیم. صاحب اقامتگاه کمی برایمان تخم مرغ نان چای و پنیر محلی اورد من کمی از تخم مرغ ها خوردم بعد هم همراه هم سفره را جمع کردیم خانم ها شروع کردند به حرف کردن از شنید حرفا‌ها و خاطراتشان لذت میبردم اینکه حرف‌هایشان با دیگر جمع ها متفاوت است خاص بود انگار الکی نبود برای گذراند وقت نبود مفید بود و این برایم دلچسب بود تا اینجایش را یادمه اما باید کمی از دیگر همسفرانم بپرسم که بعدش چه اتفاقاتی افتاد کاش همان موقع مینوشتم اما گوشی‌ام شارژ نداشت و من هم شارژ مخصوصش را نبرده بودم کاش برده بودم... قسمت دوم مجنون یا ابوریحان آبادان ۱۴۰۵/۵/۱۱ ۴:۴۷
هدایت شده از Whispurr Diary
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عد لي حبیبی قلبی فارحم...❤️‍🩹 ‌
بعد از خوردن صبحانه‌، که البته ان ساعت که ما خوردیم دیگر رو به ظهر بود کمی استراحت کردیم، دربرابر خواب مقاومت میکردم دلم میخواست لحظه به لحظه سفر را استفاده کنم اما خب دست اخر خوابم برد و مرا برای نهار بیدار کردند، افرادی که خانه‌شان بودیم ادم های خوبی بودند تمام تلاششان را میکردند و حد وسع‌شان کمکمان کنند خداوند بهشان عمر با عزت بده ان‌شاءالله ،اما من چیزی از نهار نخوردم جز چند قاشقی و دوباره خوابیدم تا جایی که مرا برای نماز بیدار کردند و نماز ظهر و عصری خواندیم، پس از گذشت چند ساعت حدود ساعت ۶ عصر راهی حرم شدیم از اینکه زمان استراحتمان طولانی بود ناراحتم بودم دلم میخواست زودتر به سمت حرم برویم،خانه‌شان خیلی داخل شهر نبود با دو وسیله نقلیه که ازم نخواهید نامشان را بگویم چون واقعا نمیدانم تا بخشی از راه را رفتیم از جایی دیگر به بعد باید پیاده میرفتیم و از بازاری رد میشدیم اکثر مغازه ها عکس نه فقط آقای شهید بلکه آقا مجتبی را هم زده بودند و این برایم بسیار دلپذیر بود این ارادتی که عراقی ها به اقایمان دارند و از ته دلم خوشحالم میکرد وقتی خون انسان برای خداوند ریخته شوند همبن است همین قدر عظیم اینگونه دل افرادی را که زمانی میترسیدند عکس او را در دست بگیرند یا اصلا از او چیزی نمیدانستند یا افرادی که از عشق به او ترس داشتند الان اینگونه اعتقادشان را فریاد میزنند آقای ما بزرگ بود بزرگتر شد اقای ما زنده بود زنده‌تر شد اقای ما دیگر هست تا همیشه، خودشان میگفتن وقتی کسی شهید میشود دستش بازتر میشود الان دست اقای ما باز تر است،از بازار که گذشتیم به حرم رسیدیم، اه از ان گنبد طلایی که دلم را برد… چقدر حرم امیرالمومنین علیه السلام را دوست داشتم جور دیگری برایم زیبا بود دوست داشتم ساعت ها انجا بمانم سال گذشته یکی از همسفرانمان مارا به مکانی برد که ضریحی بود اما بسیار خلوت افسوس که امسال قسمت نشد همراهمان باشد جای خالی‌اش را عمیقا حس میکردم و دوست داشتم همراهمان می‌بود سال گذشته  ما را رو به روی گنبد هم بردند روبه روی ایوون طلا اه از ان لحظه های زیبا کاش میشد تا اخر عمر در همان لحظات زندگی کرد، اما همیشه دعا میکنم و ممنونم از امیرالمومنین علیه السلام و خداوند که فرصتی شد و توانستم ان لحظه رویایی را ببینم و برای همه میخواهم که این لحظات را ببینند، صف شلوغی بود برای ورود به حرم و از ان شلوغ تر صف ورودمان برای رسیدن ضریح بود انجا همسفرانمان را گم کردیم اما چون قرار گذاشته بودیم چه ساعتی کجا باشیم دیگر دنبالشان نگشتیم هنوز در صف بودیم تا وارد حرم بشویم و به ضریح برسیم که اذان گفت کمی بعد که به ورودی رسیدیم صف دیگری برای رسیدن به ضریح بود اما ما سلام دادیم و رفتیم به سمتی تا نماز بخوانیم، داشتند نماز جماعت می‌خواندند اما من نتوانستم با انها بخوانم وفتی سجده میرفتند صدایشان را نداشتم و نمیدانستم کی باید بلند شوم بعد از نماز به سمت قرارمون رفتیم دوست داشتم مثل سال پیش به سمت ان ضریح برویم اما  نشد گوشه‌ای نشستیم منتظر بقیه نتوانستم داخل حرم نهج‌البلاغه بخوانم، پس بازش کردم همان گوشه شروع کردم، به خواندن چند صفحه خواندم و بعد گذاشتمش در کیفم حواسم سر جایش نبود نمیدانم چرا اما باز دلم میخواست در نجف بمانم احتمالا دلتنگ جایی بودم که هنوز ازش خارج نشده بودم… قسمت سوم ابوریحان یا مجنون آبادان ۶:۱۲ ۱۴۰۵/۵/۱۵
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اون‌موقع‌که‌آبرنگ‌کارمیکردم>>>>>>>>>>
ناشناسا اینجا میزارم
میدونی چی بده اینکه بعضیا اینو میبینن سکوت میکنن،تو داری میبینی یکسری بی‌گناه کشته شدن ادمایی که جرمی مرتکب نشدن ولی حرف نمیزنی باز هم روی حرفت پافشاری میکنی! جرمش چی بود که اینطور باهاش رفتار کردید مگه دنبال ازادی نبودید مگه نمیگفتید نه به سرکوب و سرکوبگر الان که خودتون شدید سرکوبگر ،واقعا جرم این مداح چی بود، چون اهل بیت علیهم السلام رو دوست داشت؟چون طرفدار جمهوری اسلامی ایران بود؟چون کشورشو دوست داشت؟جرمش چی بود که شما حرو.مزاده‌ها فقط یکی از شکنجه‌هاتون در اوردن قلب شهید بود؟! من چطور باور کنم شماها فقط دنبال ازادی‌اید چرا من باید باور کنم شماها فقط اعتراض‌گر‌ اید؟! الان کجایید شماهایی که حرف از ازادی بیان میزدید کجایید شماهایی که دنبال ازادی بودید بلند بشید ،اهان ببخشید یادم نبود برای شما خون با خون فرق داره،بادم نبود با افتاب پرست فرقی تدارید هر حا منفعت‌تون باشه اونجایید! البته اولین براتون نیست سکوت مردید همیشه همین بوده! فقط یادتون نره که این سکوت مثل سکوت‌های قبلی‌تون نشون دهنده بی‌شرفی‌تون نشون دهنده بی‌وجدان‌تونِ،چقدر راحت در برابر خون ادمای بی‌گناه ساکت میشید! شهیدحمیدرضا رجب‌زاده...
یقینا منتظر اذان صبحی هستیم که قاتلای بیشرف این شهید بزرگوار مجازات بشن و به سزای اعمالشون برسن!
هدایت شده از خورشیدگردون
فرنگیسا بابابزرگ خورشیدک حالش خوب نیست. حمدا تونو فوت کنید براش
امشب پرچماتون به نیت شهید رجب‌زاده تکون بدید...
یه تیکه پیتزا پستو
میدونی چی بده اینکه بعضیا اینو میبینن سکوت میکنن،تو داری میبینی یکسری بی‌گناه کشته شدن ادمایی که جرم
وقتی دارم یهویی وسط انجام کارام یادم میاد چنین جنایت وحشتناکی اتفاق افتاده،فردی رو ربودن،شکنجه دادن،قلبش رو در اوردن و از این جنایت فیلم گرفتن،بعد دو هفته هم برای خانواده‌اش فرستادن و افرادی متوجه این جنایت هولناک شدن،شنیدن،دیدن اما حرفی نزدن واقعا برام عذاب اوره...
بعد از امدن همه همسفرانمان رفتیم برای پیدا کردن ماشین در وسط های راه بودیم که تصمیم گرفتیم اول شام بخوریم و بعد دنبال ماشین بگردیم یکی از موکب ها قرمه سبزی میدادند، تصمیم گرفتیم همان جا شام بخوریم، به تعدادمان غذا گرفتیم و خوردیم خدا خیر بدهد به موکب دارش و بانی تاسیس ان،در کنار همان موکب فردی بود که نوشابه و ابمیوه پخش میکرد ،بعد از خوردن غذا راهی شدیم پلی بود بود که باید به ان میرسیدیم و بعد به سمت مکانی برای پیدا کردن ماشین که به ان گاراژ میگفتند میرفتیم، در راه بودیم که دیدیم مردم جایی تجمع کرده‌اند و شعار می‌دهند، مداحی میخواندند چقدر قشنگ و دلنشین بود برایم اول از همه باید برخواست و بعد هم ان مداحی که میگفت رهبرمون هرچی بگه همونه را خواندند البته پر اصل صوت مداحی بود که مردم با ان همراهی میکردند، ما هم انجا وایسادیم و همراهیشان کردیم، ببینید از ان زمانی که میگفتند عکس رهبر را نبرید ممکن است باعث تفرقه شود به کجا رسیده‌ایم دفعه قبل هم گفتم خونی که برای حق برای خدا ریخته شود همین است دیگر عشق به خامنه‌ای چیزی نبود که در دلمان پنهانش کنیم فریادش میزدیم با افتخار و دیگران هم همراه و هم صدای ما بودند همه ما خون‌خواه بودیم عزادار اما محکم پای انتقام و خون‌خواهی اقای شهیدمان وایستاده بودیم و هنوز هم ایستاده‌ایم استوار و محکم و هر روز محکم تر از دیروز زمانی می‌رسید که ما انتقام او را از شمر زمانه خواهیم گرفت… متاسفانه در وسط های راه بودیم که یکی از همسفرانمان را گم کردیم نگران او بودم حدود یک ساعتی از او خبر نداشتیم تا پیدا شد همان نزدیکی ها بود فقط ما او را نمیدیدیم، در کنار موکبی نشسته بودیم که گفتند ماشین پیدا کردیم در اصل مینی بوس بود،همگی سوارش شدیم و راه افتادیم به سمت کربلا همگی خسته بودیم نه بخاطر مدتی که راه رفتیم بخاطر توقف های زیادمان ،کمی در مسیر خوابیدم، و در اخر به کربلا رسیدیم وبه سمت خانه بنده خدایی که انجا باید میماندیم راه افتادیم ادم های بسیار خوش قلبی بودند هر ساله خانه‌شان را در اختیار زائران امام حسین علیه السلام میگذاشتند وقتی رسیدیم بارها پرسیدند از ما که ایا شام میخواهیم ایا گشنه نیستیم چقدر ادم های مهربانی بودند کمی فارسی بلد بودند ما هم اگر چیزی می‌خواستیم دست و پا شکسته به انها میگفتیم کاش عربی بلد بودم خیلی دلم میخواد یاد بگیرم ،بتوانم صحبت کنم مخصوصا عربی لبنانی چقدر این زبان را دوست دارم ،همراهمان یک دختر کوچک بود ،فکر کنم ۴ ساله بود نمیدانم از اشنایانمان بود دختر بسیار جالبی بود بارها در طول سفر با او بازی های مختلفی کردم،بسیار دوستش داشتم، کمی نان میخواست که بخورد بهشان گفتیم کمی نان به ما بدهند نه تها نان دادند بلکه همراهش شیرینی دادند که بسیار خوش طعم بود وسطش چیزی شبیه خرما بود خدا خیرشان دهد نزدیک های اذان صبح به خانه‌شان رسیدیم دلم میخواست میرفتیم حرم اما نمیشد همه خسته بودند اما من حاضر بودم تا حرم را پیاده بروم ولی ان لحظه حرم باشم دلم میخوایت گریه کنم نه همراهم مداحی داشتم نه از روضه ها چیزی به یاد داشتم که برای خودم بخوانم که شاید گوشه چشمم خیس شود نماز را خواندیم آ در اخر خوابیدیم اما من هنوز دلم میخواست ان لحظه حرم میبودم ولی خب قسمت نبود و نشد حتما حکمتی داشت… الحمدلله قسمت چهارم ایوریحان یا مجنون ابادان ۱۴۰۵/۵/۱۷ ۳:۲۹